گنج

شمارهٔ ۱۰۸

با مشک خطت، یاد ز عنبر نکند کسبا شهد لبت، میل بشکر نکند کس
فریاد، که چندان ز وفای تو بمردمگفتم که کنون جور تو باور نکند کس!
از گریه کنم گل همه شب خاک درت راتا روز ز بیداد تو بر سر نکند کس
یکبار، گذر کن بسر خاک شهیدانتا دعوی خون در صف محشر نکند کس
آذر! ز وفا گشته سگش با تو برابر؛شه را بگدا گرچه برابر نکند کس