گنج

شمارهٔ ۹ - قصیده در مدح سید احمد

قافیه: د۱۰۱ بیت
الا ای معنبر شمال موردکه جسم لطیفی و روح مجرد
گهی از دمت، دلگشایی معاین؛گه از مقدمت، جانفزایی مشاهد
هم از تست، روی شگرفان مصفا؛هم از تست، موی عروسان مجعد!
ز انفاست، ای مایه ی زندگانی؛که قصر حیوة از تو باشد مشید
شوند امهات درختان حواملبنات نبات از حوامل مولد
شمرهای لبریز، در تیر و در دی؛ز سبزه مخطط کنی، از یخ امرد
گهی از تو شیرازه ی گل مجزاگهی از تو اوراق لاله مجلد
نه صباغی، اما درین سبز گلشن؛که طاقش گه ازرق بود گاه اربد
ز تو خیری اصفر بود، برگش اخضرز تو لاله احمر بود داغش اسود
ز تو بارگاه بلند سلیمانفگندی همی سایه بر فرق فرقد
تویی پیک یعقوب و یوسف، ز یارینیارد کسی ره کند بر تو مسند
ز کنعان بری جانب مصر نافهز مصر آوری سوی کنعان طبرزد
گهی بر دمی در تن خاک مردهز تو روح تا زنده گردد مجدد
گه از جیب شاخ، آفتاب گل آری؛گه آبش چو لؤلؤست، رنگش چو بسد
نخوانم تو را، عیسی و موسی؛ اماتویی عیسوی دم، تویی موسوی ید
بشکرانه ی اینکه مطلق عنانینه چون من بدام است پایت مقید
نه مشغول چون من، به اندوه هجران؛نه مأخوذ چون من، بقیدی مشدد
نه مخذول چون من، بخذلان غربت؛نه محبوس چون من بحبس مؤبد
سوی فارس، قصد ار بود از عراقتفیا خیر قصد و یا خیر مقصد
در آن خاک، شیراز شهری است شهرهکه از سبزه دارد بساط ممهد
سقی الله چه شهری، چو بحر و چه بحری؟!که جزرش نه پیداست از لطمه ی مد
ایا دی هر دادی، آنجا مهیامتاع اقالیم، آنجا منضد
جهان تیره، و آنجاست روشن چراغی؛که هر قاصیدی را رساند بمقصد
چراغش مزاری که چون مهد شاهاندر آن خفته بن موسی کاظم احمد
همان قطب الاقطاب، کز شوق گردشمه و مهر، گردند دایم چو فرتد
بنازم بمعمار طاق رواقشکه یک گنبد افزوده بر هفت گنبد
بآن شهر شو، کاصفیا راست مسکنبآن شهر رو، کاولیا راست مرقد
مگر خضر، پیوسته آنجاست ساکن؛که هر گمشده شد در آن خاک مهتد
بهر مصطبش، با دل پاک مستان؛بهر مسجدش، روی بر خاک مسجد
بهر گوشه، مخموری افتاده از پابهر صفه درویشی افگنده مسند
چو در بزم اهل دلش بار یابیچو در جرگه ی بیدلان راهت افتد
ز من ده سلامی، ز من بر پیامیبمجد دم احمد نسب، سید احمد
که ای سید صاف طینت که داریباسم و برسم ارث از جد امجد
نشان سیادت، ز خلق تو لایححدیث سعادت، بذات تو مسند
من رو صف ذات تو کردن، نیارم؛نه ذاتت محاط و، نه وصفت محدد
چگویم که دور از تو چون است حالمشب و روز دل خون ز غم، دیده ارمد
غمی داشتم، روزی از هجر یاراننه از امس آگاه بودم، نه از غد
که از دوستان، دوستی آمد از ویشنیدم که با دوستان مؤید
کشیدی به شیراز رخت از صفاهانز احبابت از پی جنود مجند
گزیدی سفر با رفیقان و رفتیبه شیراز و از آذرت یاد نامد
در آن نامه کآورده بود، از تو، دیدم؛بعذر فراموشکاری محمد
نوشتی که دیدند چون سردی دیشدندت ز احضاریاران مردد
هم از سرد مهری است اینها، وگرنهازین معنی آگه بود طفل ابجد
که شد لازم ذات آذر حرارتنخواهد شد از سردی دی مبرد
وگر بود دم سردی من بحدیکه آسان بدی دفع فاسد به افسد
همین عذر خوش بود، اگر می نوشتیسفر خوش بود، لیک بیدام و بیدد
نیم بی خبر، دانم اینقدر کز تونشد نامه، زان عذر بیهوده مسود
ولی کاش میبودم آنجا که با توشد این عذر از شهریاری ممهد
عجب دارم از یاری شهریاریکه شهری بیاری او شد مقید
بو مقودی از کمند وفایشبسی دوستان بسته دارد بمقود
مرا ساخت محروم و، ننوشت عذرم؛گمانم نه بیمهری از دی باین حد
گرش دیدمی، خواندمی بیخودانهباو چند بیتی، نه از غیر، از خود
که ای فیض تو، همچو عیش تو دایم؛که ای لطف تو، همچو عمر تو سرمد
نه خواری خوش از گل، به بی بال بلبل؟!نه بد خوب از خواجه، با بنده ی بد؟!
نه خواجه است کو بنده ی بی بهاییقبول افتدش اول، آخر کند رد!
زبان، جز بوصفت شهادت ندادهشنیده است تا گوشم آواز اشهد
نه رنجید ه ام از تو، نه شکوه دارممبادت دل از رنجش من مردد
پس از آشنایی، نه بیگانه گردم؛گرم کافر آید لقب، به که مرتد
دگر بشنو ای سید جید از منکه بادت نهال جوانی مسند
شدی چون بخیر و سلامت مسافرشود کار تو با رفیقان مسدد
تماشای آن شهر، بادت مبارکنبینی چو بدبین، نه ای؛ از کسی بد!
تو را گویم، استاد گفت آنچه با من؛بفرزند گفت اب، شنید آنچه از جد!
ببین ز آب رکنی و باد مصلیهمه فیض بیمر، همه لطف بیحد
ز صورت مزن دم، چو معنی شناسی؛بود فارغ از جسم، روح مجرد
چو فردوس، از سرو باغش مشجرچو جنت، ز آیینه ی صرحش ممرد
بر و بومش؛ از لاله و سبزه ی ترتو گویی که یاقوت رست از زبرجد
بهشتی و، در وی خرامان سراسر؛چو حوران حورا، چو غلمان اغید
مگر بود ز آغاز کر و بیان رااز آن آب میضاة از آن خاک معبد
مگر هست تا حشر روحانیان رااز آن آب مشرب، وزان خاک مشهد
منم بلبل و، خاک آن دشت گلشن؛منم تشنه و، آب آن چشمه مورد
در آن روضه، از گلرخان سمنبر؛در آن رحبه، از مهوشان سهی قد
نکویان شیرین لب عنبرین خطجوانان سیمین تن یا سیمین خد
چو بینی، فراموشی از من مبادت؛که خلد برین است و، باشی مخلد
مشو غافل، از خلق خاکی نهادش؛که خاکی نهادند و خورشید مسند
همه عالم و عامی، از فیض خاکش؛شد این عاشق از شوق و، آن عالم از کد!
اگر حالی، از اهل حال است خالیدهد یاد از ورد خاک مورد
هم از روح سعدی و حافظ طلب کن؛بتوفیق مسلک، بتحقیق مرصد
سلامی ز من ده، به اهل کمالش؛خصوص آن فلک رتبه عقل مجرد
که عقل از یکی صد شمارد مدیحشنگوید همان وصف او را یک از صد
سپهر امانی و نجم یمانی؛که از شادمانی برد بهره سرمد
علی شریف، آن ز هر عالی اشرف؛ولی سعید آن ز هر والی اسعد
در اقلیم فقر و فنا، پادشاهیکه هست از نمد تاجش، از پوست مسند
حماه الله، آن کو بچشم حمایتبسوی ضعیفان عاجز چو بیند
دجاجه، نبیند گزندی ز اجدلزجاجه نبیند شکستی ز جلمد
حریفی که از لطف و قهرش مهیاشراب مهنا، حسام مهند
چو با هم نشینید و دارید صحبتبکنجی، نه دیوی در آنجا و نه دد
غنیمت شمارید، ای وصلتان خوش؛ز من یاد آرید، ای هجرتان بد
تو دریایی و وصل او، فصل نیسانتو خورشیدی و، قرب او بعد ابعد!
در آن شهر همصحبتان عراقی؛که هستند افزون بحمدالله از حد
چو بینی، سلامی ده از من بایشان؛پس آنگه بتأیید صدق ای مؤید
بگو: ای کهن دوستداران یکدلبگو: ای نکو عهد یاران ذوالید
روا نیست دانید در کیش یاریز یاران دیرین فراموشی این حد
وگر عهدشان رفته بینی ز خاطرخدا را که بربند عهدی مجدد
چو بندی ز نوعهد از من بهر یکبصد گونه سوگند میکن مؤکد
که بیمهری از دوستان است ناخوشکه بدعهدی از اهل دانش بود بد
رفیقا، شفیقا، انیسا حبیباکه وصف کمالت نگردد معدد
سکندر اگر بست ز آهن سد اکنونز بحر خیالم که گنجی است معتد
ز بس گوهر نظم کآرم، توانمکه از تنگی قافیه ره کنم سد
ولی خارج آهنگ شد تار قانونشد آن دم که ساز دعا را کنم شد
الا تا دمد ز آسمان نور یزدانالا تا بود در جهان دین احمد
خدا سازدت کار و، لطف خدایی؛محمد تو را یار و، دین محمد!