گنج

شمارهٔ ۸

نخست آینه‌ای بهر دیدن خود خواستقرار کار، به خلق سرای امکان داد
به عقل آیه والایی دو عالم خواندبه عرش، پایهٔ بالایی نه ایوان داد
ز مرحمت، به طربگاه هشتمین ایوانضیاء مشعلهٔ اختران تابان داد
ز هفت منظر دیگر، به هفت سیاره؛خجسته منزلی از ماه تا به کیوان داد
به خیل جن و به صف ملک، لباس وجودز فرط مرحمت و از کمال احسان داد
پس آنگه، از پی ایجاد ممکنات جهانز جود رونق بازار چار ارکان داد
به علم لم یزلی، کار جمله عالم را،به آشنایی آبای سبعه فرمان داد
پدید کرد نبات و جماد از حکمتوزان دو، رونق صحرا و زینت کان داد
شجر، ترنج و به و سیب روح‌پرور ریخت؛حجر، زبرجد و یاقوت و لعل رخشان داد
نظاره کن که چه خاصیت و چه منفعت استکه او به باد شمال و به ابر نیسان داد؟!
گهی که این دم وافی به خاک دشت دمیدگهی که آن نم صافی به بحر عمان داد
هم این از آن دم جان‌بخش، بهر زیب جهانچمن چمن سمن و، روضه روضه ریحان داد
هم آن از آن نم دلکش، برای زینت دهر؛صدف صدف گهر و، رشته رشته مرجان داد!
در این دو آینه، چون آن صفا که خواست ندید؛زلال صاف حیات از کرم به حیوان داد
ندید در طبقات صنوف حیوانیز عشق چون اثر، آن دم که جمله را جان داد
امانتی که شناساییش عبارت از اوستچو عشق دید در انسان، به نوع انسان داد
به انبیا، که ز اسرار عشق آگاهند؛خلافت بد و نیک جهان به برهان داد!
به اولیا، که ز صهبای معرفت مستند؛شراب از خم تحقیق و، جام عرفان داد
به خسروان، که شبان رعیت از عدلند؛به کف ز نیزهٔ فولاد، چوب چوپان داد
به ساکنان خرابات، داد معرفتی؛که گوشمال حکیمان ملک یونان داد
به سالکان، که ره عشق او همی‌سپرند؛لب خموش و دل تنگ و چشم حیران داد
تبارک الله، از آن مالک ممالک جودکه کام اهل جهان از گدا و سلطان داد
گهی سریر سلیمان، به دوش باد کشاندگهی به مور سریر از کف سلیمان داد
کشید باز عنان سکندر، از ظلماتبه خضر، جام لبالب ز آب حیوان داد
دو تاجر متساوی متاع را، در دهریکی به سود حوالت، یکی به خسران داد
دو طایر متماثل جناح را، در شهریکی به قصر شهان جا، یکی به ویران داد!
دلیل قدرتش این بس بود، که افسر نورز مه گرفت و به خورشید داد، و آسان داد
گواه رحمتش این بس بود، که گوشهٔ امنز شه گرفت و به دوریش داد، و ارزان داد!
خموش باش دلا، جای خرده‌گیری نیستمگو چرا ز فلان بستد و به بهمان داد
به حکم عقل حکیمان، چو حاکمی است حکیم؛ز حکمت آنچه به هرکس ضرور دید آن داد
یکی به گوشهٔ میخانه جام باده گرفتیکی به صفهٔ مسجد صلای ایمان داد
به این و آن چه عجب از ره ندامت و عجباگر نوید جنان یا وعید نیران داد؟!
خدای داند و، آن کش خدای کرد آگاهکه هر چه داد بهر کس، ز عدل و احسان داد
به شیخ، شهر، فقیری ز جوع برد پناهبه این امید که از جود خواهدش خوان داد
هزار مسأله پرسیدش از مسایل و گفتکه: گر جواب نگویی نبایدت نان داد!
نداشت حال جدل آن فقیر، شیخ غیورببرد آبش و، نانش نداد تا جان داد
عجب که با همهٔ دانایی این نمی‌دانستکه حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد!
من و ملازمت آستان پیر مغانکه جام می به کف کافر و مسلمان داد!
غرض، چو باعث ایجاد این جهان عشق است؛تمام کار جهان را ز عشق سامان داد!
ز حسن و عشق، به هر گوشه فتنه‌ها انگیخت؛که شرح می‌دهمش، گرچه شرح نتوان داد
ز نور حسن، رخ شمع آشکار افروخت؛سوز عشق، به پروانه داغ پنهان داد
به سرو جلوه شوخی، به فاخته فریاد؛به گل تبسم شیرین، به بلبل افغان داد
به خواهش پدر، از صلب نطفه‌ای انگیخت؛به جذبه در رحم مادرانش سیلان داد!
در آن صدف، چو شد آن قطره منعقد چو گهر؛به او ز لطف توانایی تن از جان داد
چو غنچه پرورش تن، به خون دل دادشگذشت نه مه و، جایش چو گل به دامان داد
به شکرین‌دهن نوشخند شیرینشسفید شیر، ز سیمین حباب پستان داد
چو رفته‌رفته به سرو قدش خرام آموختخجالت روش آهوی خرامان داد
ز سرمه‌اش، چو غزالان شوخ فارغ کرد؛ز غازه‌اش، چو گل نوشکفته نسیان داد!
به غنچهٔ شکرین و، به نرگس نگرانشتبسم و نگه آشکار و پنهان داد
به لعل کم‌سخنش، شوق خنده داد آن قدر؛به جزع کم نگهش، میل غمزه چندان داد؛
که گاه خنده، چو پیمان به لعل نوشین بست؛که وقت غمزه، چو رخصت به چشم فتان داد؛
به طرز خنده، ز جادوی ساحری دل برد؛ز سحر غمزه، به هاروت بابلی جان داد
برای آنکه پریشان کند دل جمعیز سنبل سیهش کاکل پریشان داد
ز بهر آنکه فشاند نمک به زخم دلیز نازنین زنخش سیمگون نمکدان داد
به دور غبغبش، از زلف، رشته‌ها آویخت؛ز سیم گویش و، از مشک ناب چوگان داد!
ز ابروان مقوس، سیه کمانی ساخت؛به قصد اهل دلش، ناوکی ز مژگان داد!
قبای دلبری و نازش، آنچنان پوشید؛که بر جبین بتان چین ز چین دامان داد
غرض، به زیور معشوقیش چنان آراستکش از نظاره سرانگشت‌ها به دندان داد
چه چاک‌ها که نیفگند بر گریبان‌هاره نسیم چو بر چاک آن گریبان داد
چو خضر خط، هوس آب زندگانی کرد؛لبش سراغ سر چاه آن زنخدان داد
همه حدیث جفا خواند و، حرف جور نوشت؛ادیب حسن، چو راهش سوی دبستان داد!
گرفت جا چو به حکم غرور بر سر زینسمند ناز به میدان حسن جولان داد
کلاه غنج به سر، رایت دلال افراخت؛سپاه غمزه و فوج کرشمه را سان داد
کشید خنجر بیداد از میان، و آنگاه؛به قتل و غارت عشاق خسته، فرمان داد
در آن میانه دل زار من چو گشت اسیربه دام زلف فگند و به دست هجران داد
مرا ز غیرت عشق است منتی، که چو غیرمرا ز دادن دل منع کردو، خود جان داد
وگرنه آنچه کشیدم من از ملامت عشقحکایتش نتوان کرد و شرح نتوان داد
به هرکه یار شدم، صاحب جنونم خواند؛به هرکه حرف زدم، نسبتم به هذیان داد
دلم، که عمر شدش صرف باغبانی عشق؛همیشه نخل وفا کشت و بار حرمان داد
سرم، که در قدم عشق سوده شد ز آغاز؛در آخر افسرش از سایهٔ مغیلان داد!
بلی همیشه به سختی گذشت عمر کسیکه دل به عهدشکن یار سست‌پیمان داد
ز شوق، دست من از کار رفت و، آه که یاربه دست من نتواند ز ناز دامان داد
دل خراب من از عشق داد جان، بنگرچگونه این ده ویران خراج سلطان داد؟!
ولی شکایتم از درد عشق، نیست به کس؛تواند آنکه به من درد داد، درمان داد!
بس است آذر، از این گفتگو زبان دربند؛کزین فزون نتوان زحمت عزیزان داد
دگر منال ز خار ملال، ای بلبل؛کنون که ابر ز گل زینت گلستان داد
چو یونس، از شکم حوت، خسرو انجم؛برآمد و حملش جا به صدر ایوان داد
هرآنچه دزد خزان برد، از خزانهٔ خاکدوباره شاه بهارش ز راه احسان داد
زمین چو روضهٔ مینوست، منت ایزد را؛که باغبانی این باغ را به رضوان داد
به عیش کوش و، به شادی گرای؛ کاین همه فیضکه دور چرخ به عالم، ز لطف یزدان داد
کنایه‌ای است از این، کآسمان ز مام مرادبه دست حاجب درگاه خان بن خان داد
ابوالمظفر، ابوالفتح خان که از شوکتشکست آل مظفر ز چوب دربان داد
بهین بهادر هوشنگ هوش، کاندر رزم؛شکاف و رخنه ز خنجر به سنگ و سندان داد
گزین سپهبد جمشید شید، کاندر بزمچراغ و شمع ز ساغر به قصر و ایوان داد
یگانه‌ای که چنان بر بساط عدل نشستکه خاک شهرت کسری به باد نسیان داد
به هرکه خواست نویسد زمانه نامهٔ فتحبه نام نامی او، خامه زیب عنوان داد
دلاورا، تویی آن دادگر، ز دودهٔ زند؛که داد خلق ز بیداد اهل طغیان داد
تو را چو داد به دارای مملکت ایزدکسی که مژده به رای و خبر به خاقان داد
به هدیه لؤلؤ از بحر و در ز کان آوردبه رشوه مشک ز چین، لعل از بدخشان داد
ز درگه تو که خلقی به راحتند آنجانیم چو قابل، از آنم زمانه حرمان داد!
وگرنه پادشه اختران ز فرط کرمبه خار دشت و گل باغ، نور یکسان داد!
چو من، نداد در این عهد داد تحسین کس؛که کس نه چون تو در این دور داد احسان داد!
مرا رسد اثر فیض از کف تو مدامگهر همیشه به غواص بحر عمان داد
تو را بود نظر تربیت ز مهر پدرهمیشه نور به ماه آفتاب تابان داد
منم، که نیست چو من در زمانه درویشی؛که از غمش نتواند خبر به سلطان داد
تویی که، غیر تو در روزگار نتواند؛کسی که رابطهٔ مور با سلیمان داد
کریم خان کرم پیشه، آن سکندر عهدکه چین نزد به جبین، ملک چین به خاقان داد
ز پیر عقل، نشان بازجستم از لقبش؛که بی‌لقب نتوان داد مدح آسان داد
لقب، امیر زمین، خسرو زمانش خواند؛خطاب، داور گیتی، خدیو دوران داد!
به عجز گفت که: از خانی و ز سلطانیبه او لقب زره جاه و رتبه نتوان داد
ز جاه، حکم به نام هزار خان بنوشت؛ز رتبه، راتبهٔ صد هزار سلطان داد
سپهبدی، که به شمشیر، فتح ایران کرد؛شهنشهی، که به تدبیر نظم ایوان داد
به روز معرکه، شیراوژنی که از نی رمح؛چو شیر بیشه، به شیر فلک نیستان داد
به وقت حادثه، رویین‌تنی که در صف رزم؛کفن به دوش دلیران، ز تیغ عریان داد
خدیو عهد، که معمار قصر اقبالش؛نخست پایهٔ ایوان به دوش کیوان داد
به بزم خسروی و، بارگاه جمشیدیصفای خلد برین و بهشت رضوان داد!
ز خیل پادشهان، آنکه بر درش ره یافت؛به شکر اینکه رهش در حریم ایوان داد؛
هزار سجده دمادم، به خاک درگه کرد؛هزار بوسه، پیاپی، به پای دربان داد!
نماند غیر خراسان دیاری از ایرانکه شوکتش نه در آنجا صلای احسان داد
دهم به مردم آن ملک مژده کز عدلشکلید فتح خراسان، شه خراسان داد
چو طرح سان سپه، در کنار جیحون ریخت؛چو عرض لشکر، در دشت زابلستان داد
به بانگ ولوله، پورپشنگ را لرزاند!فشار زلزله، بر خاک پور دستان داد!
ز نور و ظلمت هم، صبح و شام تا برهندبه دست شحنهٔ گردون، ز عدل میزان داد
کرم نگر، که چو آباد کرد عالم راخرابه از دل دشمن به جغد تاوان داد
کرا قرین تو گویم ز خسروان، که فلکتو را ز عدل و کرم امتیاز از اقران داد!
سپهر، کام دل هر که را که مشکل دید؛نگاه گوشهٔ چشم تو داد و، آسان داد
متاع ملک، که شاهان گران خریدندش؛چو دید لایق آنت، زمانه، ارزان داد!
ز خار، شحنهٔ عدلت شکنجه‌ای آراست؛که بلبلی نکند از گل گلستان داد
حمایتت، چو به نظم زمان کرد اقبال؛عنایتت، چو به کار سپهر سامان داد
به اقویا، ضعفا را چو میر و سرور ساخت؛به اغنیا، فقرا را چو بار و مهمان داد
به پیش بلبل بی‌بال، باز بال افگند؛به کام برهٔ بی‌شیر، شیر پستان داد
چو دید، صعوه‌ای افتاده از آشیان بی‌پر؛امین عدل تواش، جا به چشم ثعبان داد
چو دید از گله وامانده گوسفندی لنگ؛شبان حفظ تو، جایش به دوش سرحان داد
به دستیاری جود، آن قدر که در همه عمر؛به خلق، حاتم و یحیی و معن و قاآن داد
به یک دقیقه، گدای سرای احسانت؛به سایلان جهان، صدهزار چندان داد!
نه نوحی و، بودت تیغ، کشتی و دریا؛گهی رهاند ز طوفان، گهی به طوفان داد
نیی کلیم و، دو دستت ز جام و نیزه بود؛که یاد از ید بیضا، نشان ز ثعبان داد
روان رستم و آرش، به موکب تو روان؛جلادت تو، چو رخش ستیز جولان داد
همانت تیغ کج و، رمح راست پیش آورد؛همینت تیز ز ترکش، کمان ز قربان داد
ز چرم ببر بیان، خصم پوشد از خفتان؛چو رستم از دم تیغ تو بایدش جان داد
چرا که ببر، چو خود جان نبرد از دستت؛چه سود از آنکه به غیری ز چرم خفتان داد؟!
زهی خدنگ ز بان آورت، که گاه جدل؛جواب خصم دغل، از زبان پیکان داد!
شدند دوست، همه دشمنانت آخر، چوندل رحیمت از اول خدای رحمان داد!
خدا یگانا، از راه لطف عام، ایزد؛سه چار مزرعه‌ام در قم و صفاهان داد
ولیکن، از ستم آسمان، در آن مدتکه داشتند رعایا ز جور سلطان داد
نکشتم و، چو دل دشمن تو گشت خراب؛کنون خدا چو تو را جل شأنه این شان داد
کسی که قادر یک‌روزه قوت خویش نبردکنون تواند یک‌ساله خرج دیوان داد
کسی که مالک یک مشت خاک نیز نبودکنون ز ریع ده من، اجور دهقان داد!
چه می‌شود که نوازی مرا به فرمانیکه هیچکس نتواند جواب فرمان داد
اگر من از مدد بخت خرم تو کنمزراعتی و توانم خراج سلطان داد
چه بهتر، ارنه بفرما که هرکه ملکم کشتدهد چو ریع، نگوید ز راه احسان داد
در این قصیده، که رشک لآل عمان استنخست محتشم از نظم زیب دکان داد
به این بضاعت مزجاة خامهٔ من نیزنثار بارگهت کرد و، نظم دیوان داد
فقیرم و متزلزل ز محتشم، چه کنم؟!توانم ار چه جواب ظهیر و سلمان داد!
ولی خوش است دل من، به اینکه داده استمنثار خود به تو من، او به میر میران داد
همیشه تا ز نسیم بهار و باد خزانتوان طراوت باغ و شکست بستان داد
به دوستان مدهاد ایزدت به جز دل جمعبه دشمنان تو چون خاطری پریشان داد