شمارهٔ ۲۰ - وله قصیده
خوانده بر خوان فلکم، هان چکنم؟!خون دل، مایده ی خوان چکنم؟!
میزبان را، همه ابنای زمانبیکی خوان شده مهمان چکنم؟!
گشته هم کاسه، سیه کاسه ی چند؛دست در کاسه ی ایشان چکنم؟!
با چنین خلق، که هم خورده نمکهم شکستند نمکدان چکنم؟!
هم نمک ریخته از بی نمکیهم طلب داشته تاوان چکنم؟!
نوع خود را همه ی جانورانهم نشینند جز انسان چکنم؟!
من که انسان شمرندم، ز ایشانبایدم بود گریزان چکنم؟!
زآنکه این نوع، کش انسان خوانند؛شده بازیچه ی شیطان چکنم؟!
جستجو ناشده، حال همه کسآشکارا شده پنهان چکنم؟!
حال دونان، ز بیان مستغنی استگشته اشراف چو دونان چکنم؟!
عیب پنهانی ارذال جهانچون عیان گشت، در اعیان چکنم؟!
آهن تفته، ز آتش بتر است؛بدتر از بد شده نیکان چکنم؟!
سالها شد که برون می نایددر ز بحر و، گهر از کان چکنم؟!
رنگ از رنگرز مهر ندیدجامه ی لعل بدخشان چکنم؟!
ز ابر نیسان، دم آبی نچشید؛صدف گوهر رخشان چکنم؟!
می و آب و زر و خاک و، گل و خارشده با هم همه یکسان چکنم؟!
گشته یکرنگ همه خلق جهانشکوه از این، گله از آن چکنم؟!
رفته رفته شده ناکس، همه کسگفتگو با همه نتوان چکنم؟!
مال را، به ز جمال و ز کمال؛میشمارند حریفان چکنم؟!
دیده از حسن و، دل از عشق نفور؛با چنین مردم نادان چکنم؟!
هر که زر در کف قبطی بیندگویدش : موسی عمران چکنم؟!
پیرهن پوش، چو گرگی نگرد؛خواندش یوسف کنعان چکنم؟!
سور، در سایه ی ماتم بگریخت؛سود شد مایه ی نقصان چکنم؟!
گرد ماتمکده ی خاک نشستبسیه جامه ی کیوان چکنم؟!
خرقه در نیل فرو برد از گردنیلگون قبه ی گردان چکنم؟!
از میان برده فلک مشعل مهرتار شد، طاق نه ایوان چکنم؟!
نشد از شمع کواکب روشنیک شب این تیره شبستان چکنم؟!
خانه را، کش نفروزند چراغ؛نقش خورشید بر ایوان چکنم؟!
نامه را، کش ننویسند ز مهر؛مهر جمشید بعنوان، چکنم؟!
دور جمشید، به ضحاک رسید؛شد جم اضحوکه ی دوران چکنم؟!
دوش ضحاک فلک را مارانشد چو تنین شرر افشان چکنم؟!
زهر این مار، برآورد دماراز بد و نیک جهان، هان چکنم؟!
جانگزا زهر جهان سوز مدامریختش از بن دندان چکنم؟!
بس سر جانور از مغز تهیشد، نشد چاره ی ثعبان چکنم؟!
عنقریب است، کزین سم نقیعیکتن انسان نبرد جان چکنم؟!
عالم از انس تهی گشت و، در آنانس دارند بنی جان چکنم؟!
دهر ویران و، در آن ویرانهدیو رونق ده دیوان چکنم؟!
تیغها آخته دیوان بر همبر سر تخت سلیمان چکنم؟!
ناامید آل پیمبر ز جهانکامرانف دوده ی مروان چکنم؟!
گشته هر پیرزنی، تیر زنیچرخش، از ناله، رجز خوان چکنم؟!
گوی زن گشته و فرموکش گویقامت خم شده چوگان چکنم؟!
چرخ را کرده کمان، دوکش تیر؛سوزنش آمده پیکان چکنم؟!
معجزش مغفر و آن جامه که دوختبهر خفتن، شده خفتان چکنم؟!
هر عجوزه، زده از معجزه دمهر سلیطه، شده سلطان چکنم؟!
گشته هر ماری و هر موری میرخاین خانه ی اخوان چکنم؟!
کاه و بیجاده، بیک نرخ خرند؛فلک آویخته میزان چکنم؟!
چون زحل، آنکه بکین شد مایل؛برتری یافت ز اقران چکنم؟!
آنکه چون پیر زنان ساخت بچرخداده چرخش سرو سامان چکنم؟!
و آن لئیمان که چو مورند ضعیفدیو را گفته سلیمان چکنم؟!
کوفت کاووس چو کوس اقبالسر برآورد بطغیان چکنم؟!
ناکسان از طمع جیفه ی اوشهره اش کرده به احسان چکنم؟!
از دو مردار، که از تخت آویختکرکسش برد بکیوان چکنم؟!
قصه ی عالم ویران گفتمشرح ویرانی ایران چکنم؟!
جای غولان شده آن دشت که بودپیش ازین بیشه ی شیران چکنم؟!
شد ببین جای کیان، جای کیانهان بناسازی گیهان چکنم؟!
زابل، از زابلیان مانده تهیگشته با مزبله یکسان چکنم؟!
هر طرف مینگرم، ضحاکیمهد گسترده در ایوان چکنم؟!
بسته پیرامن او، دونی چندصف، پی بردن فرمان چکنم؟!
هر چه گوید، همه گر هذیان استکرده بر صدق وی اذعان چکنم؟!
ظلمت ظلم، سیه کرده جهان؛روز و شب ساخته یکسان چکنم؟!
نام تاراج، نهادند خراج؛گشته ویران دهی ایران چکنم؟!
باز این خارجیان گر ننهندبی خراج این ده ویران چکنم؟!
هر چه را، غیر شمارد دشوار؛غیرتم گیردش آسان چکنم؟!
هر چه را، خلق گران انگارندخردش همتم ارزان چکنم؟!
ای ضعیفان، ز تکاهل بردید؛همه سرها بگریبان چکنم؟!
چاره ی ظلم، بود آسان، ولیکضعفتان کرده هراسان چکنم؟!
غیرت، ای فوج ابابیل، که شدکعبه از ابرهه ویران چکنم؟!
آذر، این سرسبکان را از ضعف؛گوش سنگین بود، افغان چکنم؟!
آهن سرد چه کوبم؟! نرسدپتک یک مرد بسندان چکنم؟!
کاوه، کز نطع برافراشت درفش؛بسته دارد در دکان چکنم؟!
گاو، کو دایه ی افریدون بودناورد شیر به پستان چکنم؟!
خارزاری است عراق از ایرانپیش اگر بود گلستان چکنم؟!
در عراق، از روش اهل نفاق؛تل خاکی است صفاهان چکنم؟!
رایت کاوگیان گشت نگونپیش اگر سود بکیوان چکنم؟!
ساحت گلشن فردوس شده استمنبت خار مغیلان چکنم؟!
بلبلش مرده، گلش پژمردهسنبلش طره پریشان چکنم؟!
زنده رودش، که نم از کوثر داشتبا حمیم آمده یکسان چکنم؟!
باغها گشته نمودار جحیمقصرها گشته بیابان چکنم؟!
روزها شد که ندید آنجا کسصبح را با لب خندان چکنم؟!
رفت شبها که کس آنجا نشنید؛نغمه ی مرغ سحر خوان، چکنم؟!
پاسبان گشته در آن کشور دزدگرگ آنجا شده چوپان چکنم؟!
هر طرف بال فشان خفاشیآفتابش شده پنهان چکنم؟!
مردمش، چون گله ی گرگ زده؛هر طرف گشته گریزان چکنم؟!
شده روی همه بی رنگ، دریغ؛شده جسم همه بیجان، چکنم؟!
هیچ یک را نبود میل وطندر غریبی همه حیران چکنم؟!
خاصه من، کز همه آزرده ترمنکنم گر ز غم افغان چکنم؟!
آورم یاد چو از خود، بهمهنکشم گر خط نسیان؛ چکنم؟!
گشته گیتی بخلاف املمز اولین روز الی الآن چکنم؟!
کان ما کان، اگر از کین گردد؛پس از این نیز کماکان چکنم؟!
چاره ی غصه، بود صبر؛ ولیصبر کم، غصه فراوان چکنم؟!
هم فرو دوخت زمانه دستمبزه چاک گریبان چکنم؟!
هم برون ریخت ز تنگی صدفمسی و دو گوهر غلطان چکنم؟!
از ندامت، اگر اکنون خواهمگیرم انگشت بدندان چکنم؟!
تاجرم، لیک متاعی که مراستبودش روی بنقصان چکنم؟!
طمع محتسبم، نیز نداد؛رخصت بستن دکان چکنم؟!
من، تنک مایه و، کالا کاسد؛نفروشم اگر ارزان چکنم؟!
بیژنم در چه توران و، ز منبیخبر خسرو ایران، چکنم؟!
زال چرخم، چو منیژه ندهد،جرعه ی آب و لب نان چکنم؟!
ور دهد، هم، چو نگیرد دستم؛خاتم رستم دستان چکنم؟!
بر من، ابنای زمان در رشکند؛یوسفم، لیک به اخوان چکنم؟!
در شکست دل من پنداریبسته با هم همه پیمان چکنم؟!
زال گیتی، چو زلیخای من استدعوی پاکی دامان چکنم؟!
دامن، از لوث گناهم پاک است؛تهمتم برده بزندان چکنم؟!
خاک غربت، شده دامنگیرم؛مصر دور است ز کنعان چکنم؟!
گرچه، در مصر غریبی دارمعزت از لطف عزیزان، چکنم؟!
نیست فیض وطن اندر غربتدر قفس ذوق گلستان چکنم؟!
حاش لله، همه جا ملک خداست؛از خیال وطن، افغان چکنم؟!
همچو خاقانی اگر تیره بودکوکبم، شکوه ز خاقان چکنم؟!
گیله، کافتاده صفاهان ز صفایا همه شر شده شروان چکنم؟!
حاش لله، همه کس بنده ی اوست؛بنده ام، شکوه ز سلطان چکنم؟!
همه را، گوش بفرمان وی استچاره جز بردن فرمان چکنم؟!
قسمتم برد بمیخانه و زدزاهدم طعنه ی خذلان چکنم؟!
روزی خود، بجهان خورد آدم؛نامزد گشت بعصیان چکنم؟!
نه غلط، وسوسه ی شیطانیبردش از روضه ی رضوان چکنم؟!
بمن دلشده، هم کآدمیم؛سلطنت یافته شیطان چکنم؟!
اختر دل سیهم، نور نداد؛نشد این گبر مسلمان چکنم؟!
سر طاعت، چو بخاکم نرسیدچون عجایز، مژه گریان چکنم؟!
بیعمل، گرچه ندارد سودیتخم ناکاشته، باران چکنم؟!
دیر شد، وعده بمنحر چه روم؟!پیر شد اضحیه، قربان چکنم؟!
گاه پیری، ز جوانیم چه حظ؟!در خزان عیش بهاران چکنم؟!
گل جانپرور فروردینینتوان چید در آبان چکنم؟!
چون سکندر، اگر از آب حیوةبی نصیبم؛ مژه گریان چکنم؟!
قسمت این بود، که تنها خورد آب؛خضر از چشمه ی حیوان چکنم؟!
قسمت رزق چو شد روز ازلطلب بیش و کم آن چکنم؟!
توشه با خست منعم چه برم؟!خوشه با منت دهقان چکنم؟!
گوهر از آز بمخزن چه کشم؟!دانه از حرص، در انبان چکنم؟!
هدیه، از کیسه ی مفلس، چه خورم؟!گدیه، از کاسه ی سلطان چکنم؟!
چون عسس، حلقه بهر در چه زنم؟!چون مگس سجده بهر خوان چکنم؟!
شب بشب، روز بروزم ز فلکمی رسد مایده، کفران چکنم؟!
من که، با خون جگر ساخته ام؛هوس نعمت الوان چکنم؟!
جستن چاره، ز بیچاره خطاست؛از گدایان طمع نام چکنم؟!
من که آسودگی جان طلبمطلب خدمت سلطان چکنم؟!
گر سنمار شدستم، باشد؛زهر در نعم نعمان چکنم؟!
تن برهنه، شکمم گرسنه به؛که برم منت دونان چکنم؟!
لیک بینم اگر آزرده دلیگرسنه مانده و عریان چکنم؟!
کرد، با جود جبلی، فقرمدست چون کوته از احسان، چکنم؟!
چه غم از دست تهی، لیک ببخلزندم خصم چو بهتان چکنم؟!
آگه از راز سپهرم، از جهل،داندم خصم چو نادان چکنم؟!
گویم اسرار جهان، لیک چه سود؟!دهدم نسبت هذیان چکنم؟!
سخن من که رسیده است بعرشنرسد چون بسخندان چکنم؟!
نیست مداح کم از خاقانینیست ممدوح چو خاقان چکنم؟!
نگنم گر پی آسایش دلبلبل طبع غزلخوان چکنم؟!