گنج

شمارهٔ ۲ - در مدح امام امیر المؤمنین علی بن ابطالب علیه السلام

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رافتاب۶۶ بیت
ای سوده بر در تو جبین مه، سر آفتاب؛ناز تو هم بماه رسد هم بر آفتاب
در صحن باغ سروی و، برطرف بام ماه؛در انجمن چراغی و، در منظر آفتاب
زان خط نشانه یی است، بهر شهر غالیه ؛زان رخ نمونه یی است، بهر کشور آفتاب
از نسبت رخ تو، که ماهی است مهروششد نوربخش ماه و ضیا گستر آفتاب
فرش است بر در تو رخ ماه طلعتانیا ریخته است بر سر یکدیگر آفتاب؟!
خط نیست آنکه رسته بگرد دو رخ تو راای بار سرو قد تو ماه و، بر آفتاب
سنبل ز گل دمیده و ریحان ز یاسمندر مشک، مه نهان شده، در عنبر آفتاب!
تو مست حسنی و، شب و روزت دو ساقیند؛در بزم نام این مه و آن دیگر آفتاب
بهر شراب ناب و می صافشان بکفاز سیم کاسه ماه و، ز زر ساغر آفتاب!
گر نیست در دلش ز تو آتش نشسته، چیستدر گلخن سپهر بخاکستر آفتاب؟!
دندان تابناک و رخسار چون مهتاین بر ستاره خنده زند، آن بر آفتاب
رویت که گلشنی و عذارت که دفتری استاز صنع ایزد، ای چو مهت چاکر آفتاب
یک برگ ضایع است از آن گلشن ارغوانیک فرد باطل است از آن دفتر آفتاب
هر جا که ماه روی تو طالع شود، بودبا آن همه ضیا ز سها کمتر آفتاب
تو آفتاب برج جمالی و طلعتتاز بسکه زد طپانچه ی غیرت بر آفتاب
نبود عجب، که سرزند از چشمه ی سپهربا چهره ی کبود، چو نیلوفر آفتاب
کنده قبا، فگنده کله بر سریر ناز؛بیند شبت اگر مه و، روزت گر آفتاب!
میگیردت چو هاله در آغوش خویش ماهمیگرددت چو ذره بگرد سر آفتاب
روزی رخ تو دیدم و اکنون باین امیدای از شکنج زلف تو در چنبر آفتاب
گاهی بلاله میگذرم، گه بر ارغوان،گاهی بماه مینگرم، گه بر آفتاب
زینسان که از شعاع وی دیده روشن استگویا ز روی تست فروغی در آفتاب
یا عکسی اوفتاده بر آیینه ی سپهراز قبه یی که یافته زان زیور آفتاب
آن زرنگار قبه که تا اوفتاده استعالم فروز پرتوی از وی بر آفتاب
در قرب و بعد وی، چه عجب آید ار بچشمچون ماه گاه فربه و، گه لاغر آفتاب؟!
یعنی خجسته سقف زر اندود منظریکافتاده زیر سایه ی آن منظر آفتاب
آرامگاه فخر زمین و زمان علیکاو را بود غلام مه و چاکر آفتاب
شاهی که گفتمی بودش فرش آستانچون خشت سیم ماه و، چو خشت زر آفتاب
میداد این محل بخود، ار احتمال ماه؛میکرد این شرف ز خود ار باور آفتاب
ای چاکر سرای تو را چاکر آفتابوی روشنی رای تو را مظهر آفتاب
در جستجوی خاک درت، کآب زندگی است؛هر شب رود بغرب، چو اسکندر آفتاب
دارد شها دو حلقه در بارگاه تواز سیم و زر، یکیش مه و دیگر آفتاب
از بهر سجده هر شب و هر روز بر درتاز باختر مه آید و از خاور آفتاب
هر صبح، آسمان و زمین را اگر کندروشن، برآورد ز افق چون سر آفتاب
هر شام، از شموع قنادیل روضه اتتابد هزار اختر و، هر اختر آفتاب
افتد اگر ز روزن قصرت بماه عکساز ماه کسب نور کند دیگر آفتاب
در روضه ی تو، مجمره گردان کف کلیم؛ریزان ولی چو اخگر از آن مجمر آفتاب
در حجره ی تو، مروحه جنبان دمت مسیحتابان، ولی از آن دم جان پرور آفتاب
چون لاله، آفتاب فلک سایه ی تو راجوید چنانکه جوید نیلوفر آفتاب
بهر ادای خطبه ی مدح تو، نه فلک؛ای در فلک تو را شده مدحتگر آفتاب
نه پایه، منبری است ؛ که جا از ادب گرفتبر پایه ی چهارم آن منبر آفتاب!
دارند آشیان شب و روزت ببام قصرمرغی دو، نام این مه و آن دیگر آفتاب
لیک از فروغ روزن آن قصر نوربخشسیمین جناح شد مه و زرین پر آفتاب
طالع شده ز مشرق صلب تو اخترانزان اختران، شبیر مه و شبر آفتاب
گر روی خادمان درت را ندیده امای بر در سرای تو خدمتگر آفتاب
شب ز ابروی بلال، سراغم دهد هلال؛روزم نشان دهد ز رح قنبر آفتاب
دارند بسکه شرم ز طاق رواق توای حاجب کمینه تو را بر در آفتاب
از هاله و شعاع، شب و روز افگنندبر رخ نقاب ماه و، بسر معجر آفتاب
گز خصم تیره روز تو پوشد بتن زرهای با شهاب تیغ تو از یک سر آفتاب
مشکینه درع شب، که بود زرکش از نجوم؛گردد بتن قبا، چو کشد خنجر آفتاب
ز اصحاب کالنجوم پیمبر گه جهادسرور تویی بتیغ، چو از اختر آفتاب
آری، بروز رزم بود هر کجا بود؛لشکر ستاره، تیغ زن لشکر آفتاب
رخش تو، کش بوقت عبور از پی نثارمانند ذره ریخته در معبر آفتاب
از میخ و نعل و سم زده هر یک گه خرامصد طعنه بر ستاه و بر مه بر آفتاب
شبها، بنقش نعلش و؛ روزان بنقش سمای سوده بر رکاب تو چون مه سر آفتاب
هم راکع است، با تن کاهیده ماه نو؛هم ساجد است، با سر بی افسر آفتاب
تا آفتاب روی تو را، خاک شد نقاب ؛ای روی تو منیر مه و انور آفتاب
هر صبحگاه، چاک زند بر تن آسمان؛هر شامگاه، خاک کند بر سر آفتاب
خون شد دلم ز سیر مه و آفتاب چندگاهی بماه طعنه زنم، گه بر آفتاب؟!
سامان نداد کار مرا ای رفیق ماهروشن نکرد روز مرا آذر آفتاب
در وصف پادشاه عرب، خسرو عجم؛کش وقت بذل، سیم مه آرد زر آفتاب
گفتم قصیده یی و، نوشتم بصفحه یی؛کاو را زد از اشعه ی خود مسطر آفتاب
کردم تمام قافیه اش ز آفتاب لیکبهتر ز آفتاب سپهرش هر آفتاب
تا از فروغ تربیت آن، منیر ماهوز پرتو عنایت آن، انور آفتاب!
گردد شبم چو روز و، نشینم بکام دل؛در گوشه یی که سایه ام افتد بر آفتاب
تا هست از دورنگی ایام شام و صبحکتان گداز ماه و، گهر پرور آفتاب
قهرت کند بدشمن و، لطفت کند بدوستکرد آنچه با کتان مه و با گوهر آفتاب