شمارهٔ ۱ - و له فی القصاید
دریغا که با خود ندیدم مصاحبرفیقی موافق، انیسی مناسب
رفیقی که پرسد غمم در مکارهانیسی که جوید دلم در مصائب
کسانی که با من زنند از وفا دمز اهل وطن، یعنی اهل مناصب
همه در دیار جفا کرده مسکنهمه از طریق وفا گشته هارب
همه از جنون و تمام از جهالتبعاقل مخالف، بعارف مغاضب
ز مصداق «الفقری فخری» هراسانبهذیان «النار لاالعار » خاطب
نسب نامه ی خویشتن کرده پارهشده دفتر دیگران را محاسب
نخوانند هر جا نشینند با همجز از خود مکارم، جز از خود مناقب
بود چند حالم پریشان ازیشانبود زخمیم دل ز تاب نوایب
کند زهر در جام و خونم بساغرنفاق احبا و کید اقارب
احبا که بس بیوفا چون اعادیاقارب که بس جانگزا چون عقارب
شمارند صدق مرا عیب و، حسنیندارند جز کذب این قوم کاذب
اگر کذب حسن است، بئس المحاسن؛وگر صدق عیب است، نعم المعایب
همان به که بندم ازین گفتگو لبفلک منتقم باد و گردون معاقب
غرض، از رفیقان و از آشنایانچو جان بود نومید و دل بود خایب
همم جان بترک وطن گشت مایلهمم دل بسوی سفر گشت راغب
گزیدم سفر، رفتم از شهر بیرون؛بحسرت مقارن، بمحنت مقارب
رهی پیشم آمد، که بودند پنهانشب و روز او در حجاب غیاهب
گهی بر فرازی، که شیر فلک راشکم چاک شد از رکاب رکایب
گهی در نشیبی، که گاو زمین راشکست استخوان از نعال مراکب
فرازش بحدی که کر و بیان راشنیدم که بودند با هم مخاطب
نشیبش بجایی که فریاد قارونبگوشم همی میرسد از جوانب
دویدم سراسیمه؛ هر سوی و گشتمرفیق ثعالب، انیس ارانب
نه جایی که بر روی مسکینی آنجانسیمی وزد از مهب مواهب
نه یاری، که جان و دلی باشد او رابرحم آشنا و به انصاف راغب
سفر، قطعه یی از سقر باشد، امانه در چشم آن کز وطن گشته هارب
غرض، لنگ لنگان، بهرجا رسیدمندیدم بغیر از متاع متاعب
بهرجا شدم، شد عیان پیش چشممبروز غرایب، ظهور عجایب
بریدم ره کفر و دین را و، کردمتماشای ادیان و سیر مذاهب
درونها، همه تیره از درد نخوتچه در کعبه شیخ و، چه در دیر راهب
در آخر، بمیخانه افتاد راهمدرون رفتم آسوده از بیم حاجب
چه میخانه، روشن سپهری و در ویعیان از قنادیل نور کواکب
چه میخانه، باغی و از چشمه ی خمروان باده ی لعل گون در مشارب
چه میخانه، سرچشمه ی زندگانیازو پیر میخانه چون خضر شارب
تهی سینه از کینه، دیدم گروهیهمه با هم از مهربانی مصاحب
بسرشاخ گل گلرخان در حواشیبکف جام می مهوشان در جوانب
بهشتی پر از سنبل و نرگس، از چه؟ز گیسوی اتراب و چشم کواعب
حریفان که آورده هر یک ز شهریبآنجا پناه از سپهر ملاعب
ز زاهد گریزان، ز واعظ هراسانهم از زهد نادم، هم از توبه تائب
چنان شد دلم شاد از روی ایشانکه از روی مطلوب خود، جان طالب
ولی بودم از طالع خود بحیرتکه چون شد که گشتم سعید العواقب؟!
درآمد ز در ناگهان ماهروییبلورین بناگوش و مشکین ذوایب
هم از حسرت چهره اش، گل پریشانهم از غیرت عارضش شمع ذایب
ز مستی دو چشمش، دو آهوی سرخوش؛ز شوخی دو زلفش، دو هندوی لاعب
گرفته بخونریز مردم نگاهشسهام از لواحظ، قسی از حواجب
ز پی مهر افروز مه طلعتانشروان چون ز دنباله ی مه کواکب
هم از ره بسوی من آمد خرامانز می، بر کفش جام چون نجم ثاقب
بمن داد آن جام از می لبالببمن گفت بعد از ادای مراحب
بنوش این قدح، تا برآیی ز خجلتبحیرت چرا حیرتت گشته غالب؟!
مگر طبع از تقوی و دل ز زهدتبما نیست مایل، بمی نیست راغب
مگر خورده یا دیده ای در دیاریازین به شراب وز من به مصاحب
زدم بوسه بردستش، آنگه گرفتمازو جام رخشنده، چون نار لاهب
حرام و حلالم شد از یاد و، بر لبنهادم لب جام و گشتم مخاطب
که یک عمر بودم ز زهاد و اکنونمرا کرد عشق تو از زهد تایب
نه بهتر ازین می، که خوردم ز دستتشرابی شنیدم ز پیران شارب
شرابی که ساقیش باشی تو، شربشمباح است نی مستحب، بلکه واجب
نه بهتر ز رویت، که مهریست رخشانرخی دیدم ای مه ببزم تو حاجب
گر افتد ز روی چو مهر تو برقعبتان قمر چهره گردند غایب
که قندیل خورشید چون برفروزدرود روشنایی ز شمع کواکب
مگر، کوکب شمع ایوان شاهیکه خورشید او، در نجف گشته غارب
علی ولی شهریار مظفرشهنشاه منصور و سلطان غالب
ریاض معالی، سحاب مکارم؛جهان محامد، سپهر مناقب
وصی رسول خدا، شاه دین، کشخدا و رسول از علو مراتب
گه بذل خاتم، ستودش بآیهگه قتل مرحب، رساندش مراحب
نبودی گر او روز زادن نگهباننبودی گر او روز مردن مراقب
نه اطفال سر برزدی از مشایمنه ارواح بیرون شدی از قوالب
چو باشد در ایوان، خدیوی است عادلچو آید بمیدان، هژبری است سالب
زهی عقل کل، در حریم تو حاجبثنای تو بر ما سوی الله واجب
تویی، جانشین پیمبر بمنبرنشاید که آنجا نشیند اجانب
کز آنجا که باشد مقام ضیاغمنشاید شنیدن نباح اکالب
ز انفاس تو، تازه دشت مقاصد؛ز احسان تو، سبز کشت مآرب
چو صحن چمن، از عبور نسایمچو برگ سمن، از مرور سحایب
سرای تو کانجاست از بدو فطرتوصول مقاصد حصول مطالب
بفراشیش، باد گلشن موکل،بسقائیش، ابر بهمن مواظب
اگر شحنه ی احتسابت بمحفلزند بر جبین چین چو شخص مغاضب
ز بربط رود بر فلک نوحه ی غمز مینا رسد بر زمین دمع ساکب
زنی تکیه چون بر سریر عدالتز بأس قصاص ای امیر اطالب
ز تیهو هراسد، عقاب شکاری؛ز آهو گریزد، پلنگ محارب!
گریزنده آهو و پرنده صعوهز عدل تو ای غالب کل غالب
کند خوابگه شیر را در براثننهد آشیان باز را در مخاطب
گه رزم و وقت جدل، روز هیجا؛چو خواهی بهم بر شکافی کتایب
ببازو کمانت، سحابی است قاطربپهلو سنانت شهابی است ثاقب
بود چون سپر بر سر، آیی مجاهدبود چون سنان بر کف، آیی محارب
سنان زال را از عصای عجایزسپر سام را از لعاب عناکب
بروز نبرد ای هژبر معارکدلیران چو بندند صف از دو جانب
پلنگان آهن قبای اعاجمهژبران رزم آزمای اعارب
برآیند بر برق رفتار اسباننشینند بر کوه کوهان نجایب
زره بر تن آیند، فرسان فارس؛کمند افگن آیند شجعان راکب
یکی در کمان تیر، چون برق خاطف؛یکی بر میان، تیغ چون نار لاهب
ز بس خون گرم دلیران نماندبجز قبضه ی تیغ، در دست ضارب
سپرها که باشند چون بدر تابانهلالی شوند از سیوف قواضب
شود چون زمین چرخ از گرد و گرددجبال از سم دیو زادان سباسب
خروشان و جوشان، درآیی بمیدانچو شیری که آید میان ارانب
چو بینند تیر و سنانت بدانسانز ناوردگاه تو گردند هارب
که از هیبت گَرزه ماران صعاویکه از صولت شرزه شیران ثعالب
کنی در صف رزم با تیغ و خنجرکنند آنچه ای سالب کل سالب
پلنگان کوه و عقابان صحرابه امداد انیاب و عون مخالب
بروز غدیر، احمد آن سرور دینبحکم آلهی تو را کرد نایب
بگوش بد و نیک امت سراسررسید این حکایت چه حاضر چه غایب
باو کرده تصدیق خیل اعاظمتو را تهنیت داده فوج اطایب
تو را گفته قایم مقام، اهل بطحا؛تو را خواند نایب مناب، آل غالب
چو روح نبی شد بجنت روانهروان خیل روحانیان از جوانب
تو، مشغول رسم غزا گشته او راکه گیرد مصاحب عزای مصاحب
کهن دشمنانی که بودند از اولنبی را منافق، ولی را مغاصب
عیان کرده از سینه ها کینه ها رابیک جا نشستند با هم مقارب
فراموش کردند از حق صحبتندیدند وقتی از آن به مناسب
ز نیرنگهایی که دانی بناحقشده مسند شرع را از تو غاصب
فغان زان مصیبت، فغان زان مصیبت؛که بود آن مصیبت خطیر العواقب
هزار و صد و شصت رفته است و، ما رارسیده است از آن یک مصیبت مصایب
مزاج جهان شد از آن روز فاسدیکی گشته قاتل، یکی گشته ناهب
بسفک دماءند، اشرار مایل؛بغصب فروج اند، اجلاف راغب
باصلاح ناید دگر کار عالممگر آید از مکه مولای غایب
ز هر گوشه دجالی آمد بمیدانبرون آی! ای سرور آل غالب
سلام علی اهل بیت النبوهده ودو امام، از علی تا به صاحب
همین بس بر کوری چشم اعداچه خیل خوارج، چه فوج نواصب
دو تن، هر کسی را ز خیل ملایک؛نشسته همه عمر، فوق المناکب
نویسند نیک و بد او سراسریکی از مطاعن، یکی ازمناقب
همه مهر حیدر نویسند از منفیاخیر کتب و یا خیر کاتب
خداوندگارا، جدا از تو آذرسگ ناتوانی است، گم کرده صاحب
ازین بیش مپسند باشد بحسرتز جرگ سگان جناب تو غایب
چه باشد کشانیش سوی خود آریبود ذره مجذوب، و خورشید جاذب
بآنجا چو آید، نگهداری او را ؛بر آن در بود تا همه عمر حاجب
در آن درگهش تا بود عمر باقیخورد از عنایات واجب، مواجب
چو عمرش بپایان رسد، نقد جان راسپارد بگنجور گنج مواهب
تنش خاک گردد بدشتی که خاکشدراری دهد پرورش چون کواکب
چو بر پا شود روز محشر براحتبخسپد در آن خاک پاک از معایب
نخیزد ز جا، گر بباغ بهشتشبشیر و مبشر کشند از دو جانب
بنامه کشی، خط عفوش ز رحمت؛بروز قیامت تویی چون محاسب
دعا سر کنم، چون ثنای تو از منمحال است؛ با این علو مراتب!
گر این چند مصرع قبول تو افتدزهی طبع روشن، زهی فکر صائب
بود تا بود روز و شب نور و ظلمتدرین طاق فیروزه گون از کواکب
عیان اختر دوستت در مشارقنهان کوکب دشمنت در مغارب