شمارهٔ ۱۶ - در مدح اسماعیل شاه خلیفه سلطانی
دوشم، از خواب بود چشم کحیل؛گوشم آسوده، خوش ز قال و ز قیل
تا سحر، دیده فارغ از دیدنلب ز تقریر و، خاطر از تخییل
جستم از خواب ناگهان، گفتیکه بمن سود بال میکائیل
شکر را، رو بقبله از اقبال؛سجده کردم همی پس از تقبیل
شبکی دیدم از صفا، چون روز؛روشن از خور، نه ازجمال جمیل
خنده فانوس را، ز نور چراغ؛ناله ی ناقوس را، ز دست ابیل
موبد، اندر ترانه سازی زند؛خادم خانقاه، در تهلیل
نفس صبح، در کشاکش خور؛دمبدم، پایه پایه در تحویل
جیش شام، از طلیعه ی شه روم؛کرده شد رحال و عزم رحیل
از سهر، چشم اختران بنعاسوز سحر، نای طایران بعویل
بقصاص گذشته، گویی خاستصبح صادق، ز جای چون هابیل
سر قابیل شب بریده فشاندبر افق خون حنجر قابیل
جام خالی و، میکشان مخمور؛اختران مرتعش، نسیم علیل
از بروج دوازده گانهنیمه یی آشکار از تعدیل
سر خوشه، فشانده دانه بخاکحاصلش بی نیاز از تحصیل
در ترازو، کواکب رخشان؛زر موزون فشانده، سیم مکیل
کرده بهرام، زان زر و زان سیم؛سارقان را به تیغ، قطع سبیل
کرده آنجا، چو هندوان کیوان؛بشکر، زهر از فسون تبدیل!
تیر سیمین، بزه نهاده کمان؛تا نچیند کسی رطب ز نخیل
شاخ بزغاله، همچو شاخ درخت؛پر شکوفه ز نار و سیب و شلیل
چو دو بط، در کنار شط دیدم؛گشته نسرین بر مجره نزیل
بود روشن ستارگان، در دلویا چکان قطره ها، ز دلو سجیل
تیر زرین قلم، مقیم آنجادر حسابش نه سهو و نه تعطیل
نیم ماهی عیان و، نیم نهان؛راست چون ساق یوسف اندر فیل
پرتو مه، فتاده بر ماهی؛چون فروغ چراغ بر قندیل
ماهی، از مهر یونسش بشکم؛فلس رخشانش، خرقه ی حزقیل
وان دگر نیمه، از دوازده برجتن نهاده بحمل خاک ثقیل
گشته تکبیر خوان، مؤذن صبح؛کرده تکبیرش؛ از ره تکمیل
خوابهای ندیده را، تعبیر؛رازهای نگفته را، تأویل!
ناگهان شد عیان، ز چاه افقمهر چون نور چشم اسرائیل
چون ادای فریضه شد، بودمگه بتسبیح و، گاه در تهلیل
متعجب نشسته زار و نزارمتحیر شده نحیف و نحیل
گرچه از اختران سیارهکار سعدین یافته تعطیل
رخ بعمدا نمی نمایندمیا شده دیده از کلال کلیل؟!
هاتفم گفت: نه معاذ اللهنسزد از صحیح، رای علیل!
بسعادت همیشه چون سعدینبوده در ملک شه وزیر و وکیل
چند روزی که شه گرفته چو شیرسایه از فوج روبهان محیل
شده ناچارش، از یمین و یسارپاسبانان مسند و اکلیل
سرو آزاده، ماه مهر آرای؛شاه و شهزاده، شاه اسماعیل
آن، بحسن حسین و خلق حسنآن، بعلم علی و عقل عقیل
اختری، برج آن علی ولی؛گوهری، درج آن نبی نبیل!
آنکه در حرف صاحبش، نه حریف؛آنکه در عدل کسریش نه عدیل
آنکه چون سیل جود او خیزدگنج پرویز ریزدش بمسیل
همش اندر عراق، عرق شریف؛همش اندر حجاز اصل اصیل
ز شهان، رویش از صفا بمثال؛بجهان، نامش از وفا تمثیل
به نسبیانش، از نسب ترجیحبه حسبیانش، از حسب تفصیل
مادحش، نطق من؛ علی الاجمال!واصفش، علم حق؛ علی التفصیل!
ای سکندر در سلیمان مانوی فریدون فر قباد قبیل
باصفا گوهر تو، تا به صفیبی خلل اختر تو تا به خلیل!
گر چو بیژن، بچاه ترک فلک؛داردت بسته در زمان قلیل
زهره، درجش ز کفه ی میزان؛آردت شب ذخیره یا زنبیل
غم مخور، رستمی اگر چه نماند؛می نماند زمانه در تعطیل
بدعای رهی، بجاه و جلال؛رهی آخر بلطف رب جلیل
غرض از هر گزند ایمن باشکه عزیز خدا نمانده ذلیل
خیل دشمن، به کعبه ی در توگر بعزم جدل کند تعجیل
رسدش از فرشته آنچه رسیداز ابابیل بر صحابه ی پیل
در زمان عدالتت شاهاکه بمظلوم ظالم است دخیل
نه افاعی بقصد صعوه جریز ضیاغم، بصید عجل عجیل
تو بهر ملک، سایه اندازیبر سر شاهش افسر است ثقیل
تبعت، تابع است و، رای رهی؛قیصرت چاکر است و، خاقان ایل
روز هیجا، که چشم ازرق چرخ؛گردد از گرد کحل رنگ کحیل
چون شب، از گرد تیره سطح هواچون نجوم، اندران سلاح صقیل
در سر سرکشان، ز فتنه ی هوا؛در دل پردلان، ز کینه غلیل
خیزد از نای نای و سینه ی کوسبانگ صور نخست اسرافیل
فگند رخنه بر سما و سمکراکب و مرکب، از صیاح و صهیل
بشبستان خاک تیره شودخیل جان را چراغ تیغ دلیل
رود از جای، پای میر اجل؛ماند از کار، دست عزرائیل!
آسمان، کشتگان معرکه را؛زند از سوک، جامه در خم نیل
چون خور آیی سواره در میداننصرتت همعنان و فتح دلیل
بر سرت چتر، سایه ی میکالدر کفت تیغ، شهپر جبریل!
تیرت آن سان رود بچشم عدوکه ز دست بتان، بمکحله میل
غیر تیغی که آختیش بخصمغیر رخشی که ساختیش ذلیل
برق، نابرده از کسی فرمان؛باد، نادیده از کسی تحمیل!
هر تن از لشکرت، کشاورزی است؛که بشمشیر آبگون صقیل
دانه از سرفشاند، آب از خون؛همچو دهقان، بکشت زار از بیل
من، نه آنم شها، که در ره نظم؛پا نهم تا کسی کند تجمیل
لیک در حجره اوحد الدینمشب همی داد می ز جام ثقیل
می چون سلسبیل، کش ساقی؛هم بر ابن سبیل کرده سبیل
دفترش دیدم و، همی چیدمگل، ز گلزارش و، رطب ز نخیل
یعنی ابیات دلکشش تا صبحخواندمی، چون زبور و چون تنزیل
غزلی چند، کش اگر ببینند؛حسن ترتیب و صنعت ترتیل
نکند یاد موسی از توریهنشود شاد عیسی از انجیل
غرض، ای خسرو بلند اقبالکافتدت بر سپهر ظل ظلیل
انوری گفت این قصیده و، رفترفت از رفتنش زمان طویل
شاعران را، بروست نوحه هنوزچون هدیر، حمامگان بهدیل
من بشوق وی، این گهر سفتم؛که خدایش دهاد، اجر جزیل
ورنه، آن سانم، این قدر دانم؛که بلاطایل است این تطویل
تا بمعنی فاعل و مفعولعربان آورند لفظ فعیل
چاکرت، هر یک از شریف و وضیع؛دوستت، هر یک از عزیز و ذلیل
حرف او، در میانه خیر مقال؛جای او، در زمانه خیر مقیل
حاسدت، هر یک از صغیر و کبیر؛دشمنت، هر یک از نجیب و نزیل
آردش زیر پا، زمین سجینباردش بر سر آسمان، سجیل