گنج

شمارهٔ ۱۵ - هو القصیده در مدح میرزا احمد

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه: ال۱۶۲ بیت
شد مه روزه و، خلقی چو هلال؛لاغر و زرد و خم از بار ملال
گوش بر زمزمه ی نوبت عیدچشم بر راه هلال شوال
محتسب، بسته در میکده ها؛زده بر هر در از آهن اقفال
پیر میخانه، ز اندوه خمار؛مانده آشفته دل و شیفته حال
میفروشان، همه را سامعه کر؛باده نوشان، همه را ناطقه لال
برده رعشه، حرکت از رقاص؛بسته خمیازه، زبان قوال
ز خمار آمده سرها بصداعز آتش دل، زده لبها تبخال
شده سجاده کشان، مفتی شهر؛دامن افشان، بهزار استعجال
جانب مسجد آدینه روانزاهدان سبحه بکف از دنبال
گه بمحراب، پی عرض صلاحگه بمنبر، پی اظهار کمال
روی آورده بصد مکر و فریبگفتگو کرده بصد غنج و دلال
واعظ مسجد و، دردی کش شهر؛آن بحرف آمده و، این شده لال
در سر هر کس، صد رنگ هوا؛در دل هر کس، صد گونه خیال
شاه و درویش، ز دست افگنده ؛ساغر آینه گون، جام سفال
من که، از جرگه ی مستان بودم؛بسته چشم از نظر و، لب ز مقال
داشتم از غم ایام، اندوهداشتم از ستم چرخ، ملال؛
رفت چندیم بتلخی، چون عمر؛ماند چندیم بسختی، چون حال
رندی از گوشه ی میخانه نهانگفت: مخروش ز اندوه و منال
گذرد عمر، نه بر یک آیین؛گذرد حال، نه بر یک منوال
عنقریب است که اوضاع جهانگردد از سر فلک حال بحال
درد درمان شود، اندوه نشاط؛رنج راحت شود، ادبار اقبال
شب شود روز و، دگر دی نوروز؛غم شود عیش و، دگر هجر وصال
من ازین مژده بجا آوردمسجده ی شکر خدای متعال
گشته در زاویه ی صبر مقیمتا برآید کیم اختر ز و بال؟!
پانزده روز چو از ماه برفتسیصد و شصت چو بگذشت ز سال
زد در ایوان حمل، شاه نجومتکیه بر تخت بصد استقلال
بمیان بسته، بسر بنهادهکمر دولت و تاج اقبال
رفته گل، از چمنش بر سر راهکرده سرو و سمنش استقبال
یعنی از فر کله گوشه ی گلیافته لشکر دی استیصال
چتر افراخته طاووس بهارگل فشان رنگ برنگ از پرو بال
ساغر لاله و گل، از می و مل؛این لبالب شده، آن مالامال
غنچه، خندان شده از ابر بهار؛سرو، رقصان شده از باد شمال
بلبل، افشانده غبار از بر و دوش؛فاخته ریخته گرد از پر و بال
رسته گلها، ز طرب، رنگ برنگ؛گشته مرغان، ز شغب، حال بحال
ارغوان، کرده ببر لعل قباسرو پوشیده زبرجد سر بال
تافتد سایه بگلشن، مرغانپر بپر بافته و بال ببال
هم بنفشه شده و هم لالهمظهر روی بتان از خط و خال
دیدم آخر زنم ابر بهاردیدم آخر زدم باد شمال
غنچه بشکفت، بصد عیش و نشاطگل بخندید بصد غنج و دلال
نه شکوفه است، که هر نازک شاخ؛نبود برگ، که هر تازه نهال؛
کرده در دست، ز گوهر یاره؛بسته بر پا ز زمرد خلخال؛
حال گرداند جهان را از نوحال گردان جهان نعم الحال
فتوی پیر مغان بنوشتندکه: بهار آمد و شد باده حلال
در میخانه گشادند و، ز خمجوش زد باده، چو از چشمه زلال
بر در میکده شده پیر مغانجام بر دست بفیروزی فال
کرد از می، همه را سرخوش و گفتکه: بهار است و بود زهد و بال
اشربوا، ذلک عیش الاحراراطربوا، ذلک خیر الاعمال
این چه فصل است؟ زهی عیش و نشاط!این چه حکم است؟ زهی جاه و جلال!
مرحبا روز، که نیکو شد روز؛حبذا سال، که فرخ شد فال
ساقی، العیش؛ دگر نوشد روز؛مطرب، الوجه؛ دگر نوشد سال!
چند در قهقهه گلها، تو ملول؟!چند در زمزمه ی مرغان و، تو لال
تو ببین خنده ی آنان، میخند؛تو شنو ناله ی ایشان، مینال
تو کف موسوی از جیب برآرجلوه ده ساغر خورشید مثال
تو دم عیسوی، اندر نی دمزندگی ده بشهیدان ملال
مانده نیمی دگر از مه دانملیک بس تنگدلم زین احوال
منتظر چند نشایند مرابامیدی که کنیم استهلال؟!
سر انصاف ندارید، ار نهماه ماهست، چه بدر و چه هلال!
می بده، اول سال است امروز؛تا بشادی گذرانم همه سال
نی بزن، نیمه ی ماه است امشب؛تا همه ماه نشینم خوشحال
گرچه هست و بودم، چون دگران؛سر زهد و سر تقوی مه و سال
چکنم؟ اول سال است امروزسال نو گشت بفیروزی فال!
یعنی آرایش فروردین استشاهد نامیه بنمود جمال
چکنم؟ نیمه ی ماه است امشب؛کوکب بخت برآمد ز وبال
یعنی از نور فشان مشعل ماهگشت روشن، چه صحاری چه جبال
مهر رفته است، ز غربت بشرف؛مه رسیده است، ز نقصان بکمال
نیمه ی ماه بعشرت کوشمنیمه اش چون گذراندم بملال
بوی گل، پرتو مه، فصل بهارطرف جو، ساغر می، باد شمال
گرمی اکنون نحورم، کی بخورم؟!منعم از باده، خیالی است محال!
نیمه ی ماه صیام است، و گذشتپانزده روز ز عمرم بکلال
پانزده روز دگر صبر کنم؟بکسالت گذرانم احوال؟!
تو بگو! عمر مرا کیست ضمان؟!تو بگو: کار مرا چیست مآل؟!
چون گذارم قدح از دست کنونکه نماید مه شوال جمال؟!
همه کس داند و، من نیز، که نیستپرتو بدر کم از نور هلال
خاصه، وقتی که دهد کاسه ی بدریادم از جام کف بحر نوال
گل گلزار سیادت، احمدکه ز باغ شرفش رسته نهال
مرکز دایره ی عز و علاآفتاب فلک جاه و جلال
آنکه کردند مهان نامش راثبت در دفتر ارباب کمال
تا به آدم، بخلافت انساب؛تا به حوا بشرافت انسال
ای مه آیینه ی خورشید آیینای فریدون فر جمشید جمال
پیش بین بود سکندر، کز پیشساخت آیینه به نیروی خیال
که بکف گیرد و در وی بینداز رخ مهر مثالت تمثال
دل تو، بحری و؛ بحر مواج!کف تو، ابری و، ابر هطال!
پر از آن، گوهر تمکین و خرد؛سبز ازین کشت آمانی و آمال
گشته تا دست عطای تو درازدست کوته شده سایل ز سؤال
ز تو گر کیسه ی کان، کاسه ی بحر؛شد تهی از زر و خالی ز لآل
کیسه و کاسه ی مردم پر شدای تو کان کرم و بحر نوال
پیش ازین حاتم و رستم بجهانمثل از جود و شجاعت شد وحال
او بخیل و، تو جوادی بمثل؛او جبان و، تو شجاعی بمثال!
طی شد افسانه ی حاتم، چون بست؛دست جود تو در کاخ سؤال
کم شد آوازه ی رستم، چون خستتیغ رزم تو برو دوش رجال
چون گشایی بجهان دست سخاچون برآری ز میان تیغ قتال
معن خندد، بکه؟ - بر حاتم طی!سام گرید، بکه؟ - بر رستم زال!
نه سلیمانی و، در امن و امانوحش و طیر از تو بفیروزی فال
همه از مطبخ تو، راتبه خوارهمه در سایه ی تو فارغ بال
نسبت نسخه ی ارباب دولحسبت دفتر ارباب کمال
چون شوی، پی سیر وادی فکر؛چون شوی، غوطه ور بحر خیال
گوهر از نظم تو افتد ز نظاماختر از نثر تو افتد بوبال!
بود اگر سحر در اسلام حرامگشت از کلک تو امروز حلال
بهر آرایش بزمت شب و روزبهر تزیین بساطت مه و سال
عاج، فیل آوردو؛ عنبر، گاو؛شهد، نحل آورد و؛ مشکل غزال!
خار گل آورد و، کرم حریر؛کوه بحر آورد و، بحر لآل!
چون خم آری بکمان از پی صیدلرزه افتد بصحاری و جبال
گه سوی کوه برانی ابرش؛گه سوی دشت جهانی زیبال
هم گشایی گره، از شاخ گوزنهم ربایی نگه، از چشم غزال
روز شانه زند و، شب خاردز احتسابت همه ماه و همه سال
زلف حقار، عقاب از چنگلپشت آهو بره، شیر از چنگال
چون ببندی بکمر تیغ ظفر؛چون نشینی بسریر اقبال
بدیار عدم آرند ارواحروی از بیم تو، پیش از آجال
سرقدم کرده، بپابوس آیند؛پیش از وعده، ز ارحام اطفال
بود از گرز تو هنگام نبردبود از تیر تو در وقت جدال
دژع دشمن، بتنش پرویزن؛سپر خصم، بدستش غربال
نه نهنگی تو و، در صف مصافنه پلنگی تو و، در دشت قتال
چون زنی گرز بفرق شجعانچون کشی تیغ بروی ابطال
خاک پوشد بر آنان، در دم؛خون بشوید تن اینان فی الحال
غرض آن را که فرستی تو بنارخاک حفار بود، خون غسال
روز هیجا، دو سپاه از دو طرفصف چو بندند پی جنگ و جدال
باد در نای دماند ناییچوب بر طبل نوازد طبال
تیغ از آب برآرد طوفانگرز از خاک برآرد زلزال
تیغ بر کف، چو میان دو سپاهرخش تازی بهزار استقلال
نبرد جان ز میان خصم، مگرکند از رخش تو وام استعجال
مرحبا رخش بپایان گردتکه بگردش نرسد پیک خیال
حبذا، اشهب گردون سیرت؛که سمش بدر بود، نعل هلال
در روش، تندتر از ابر بهار؛در سکون؛ سخت از سنگ جبال
از همه عیب بری، سم تا گوش؛رشک فرمای پری، دم تا یال
شوخ چشمی، که عنانش چو دهیسوی هامون، ز پی صید غزال
چشم بر صید نیفگنده هنوزافتدش خیل غزال از دنبال
بخلاف روش خنگ فلکگر کنی گرم عنانش فی الحال
بقفا روی نیاورده کندماضی اول قدمش استقبال
روی بر پای سمندت مالمکه کنم جرم زبان را پامال
من کیم، تا شومت وصف نگار؟!من کیم، تا شومت مدح سگال؟!
ننگارند، بناخن دفتر؛نشمارند به انگشت رمال
حرز جان باشد، و تعویذ تنتدم اقطاب و، دعای ابدال
بود آشفته گر این نظم، مرنج؛حسن اخلاص نگر، صدق مقال
بود از صدق، بگوش احمدخوشتر از شین کسان، سین بلال
صاحبا، آه ز دهر غدار؛سرو را، داد ز چرخ قتال
که مرا کرده قرین، دور از توبغم و محنت و اندوه و ملال
وقت تنگ است، وگرنه غم خویشعرض میکردم اگر بود مجال
چکنم آه؟! دلم ننگ و نماند؛محرمی غیر تو فرخنده خصال!
خامه و نامه بدست آوردمبلکه تفصیل دهم شرح ملال
دید چون ترک ادب در تفصیلخردم گفت که: اجمال اجمال
سخنش چون به ادب مقرون بودهم باجمال نوشتم احوال
کای خردپیشه ی انصاف آیینکت در اقلیم هنر نیست همال
از وطن، رخت بغربت بردممدت هجر، فزون شد ز سه سال
نه کسی خواند، ز مهرم بوطن؛نه کسی کرد، رسولی ارسال
باز حب وطن از یاد نرفتنیستم از اهل وطن بیهده نال
خود حکم باش، که حکمت بادا؛عمر تا کی گذرانم بملال؟!
کرده من نامه روان ماه بماهبوطن آمده من سال بسال
نه حریفی شودم نامه نگارنه رفیقی کندم پرسش حال
بجگر میخلدم، خار فراق؛ور نه خوش میگذرانم احوال
دست برداشته ام، از زر و سیمچشم پوشیده ام، از مال و منال
حسرتم نیست، به افزونی جاهرغبتم نیست، به بسیاری مال
در دلم نیست، و لله الحمدغم و اندیشه ی فرزند و عیال
عرض ثروت، غرضم نیست، ولیشکر نعمت کنم از بیم زوال
نگذرد گرچه ز بیقدری منصحبتم اهل وطن را بخیال
لیک من کرده ام، و باز کنموصلشان را ز خداوند سؤال
نیم شب خیزم و بردارم دستکای خداوند کریم متعال!
بود آیا که سرآید شب هجر؟!بود آیا که رسد روز وصال؟!
با حریفان بنشینیم و کنیمخاطری خوش بجواب و بسؤال
قبله گاها، شده هنگام دعا؛بدعا کرده قبول استقبال
باد ای نسل شهان، در همه وقت؛باد ای جان جهان، در همه حال؛
شهد در کامت و، شاهد بکنار؛راح در جامت و، ریحان بسفال!
عیش بادت، همه صبح و همه شامعید بادت، همه ماه و همه سال!