گنج

بخش ۸ - سخن گفتن ورقه با پدر و جواب دادن پدرش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۷ بیت
چو از شعر فارغ شد آمد بپایبغرید چون رعد نالان ز جای
بنزد پدر رفت گفت ای پدرپسر رفت و عمر پسر شد بسر
مراین درد را چاره کن، زودباش!وگرنه شدم من، تو بدرود باش!
پدر گفت ای نازش جان بابنگر سر نتابی ز فرمان باب
نه هنگام غم خوردن و شیونستکه گاه دلیری و کین جستن است
هلا! هین، بپوش از پی کین زره!که امروز کین جستن از ناله به
که من بر نخواهم همی تافت رویز حی بنی ضبه وز قوم اوی
که تا بر سرانشان من از خون تگرگببارم به شمشیر رخشنده مرگ
ستانم از آن سرکشان داد توسپارم به تو سرو آزاد تو
چو گفت این پدر ورقه شد شاد کامبپوشید دست سلیح تمام
نشست از بر بارهٔ باد پایبجنبید چون کوه رویین ز جای
پدر نیز پنهان شد اندر سلیحببر در حسام و به کف در رمیح
زحی بنی شیبه بیرون شدندچو شیر ژیان سوی هامون شدند
عم ورقه آن مهتر نام جویکه بد باب گلشاه فرخنده روی
ز تیمار فرزند دل خسته بودروانش ببند بلا بسته بود
سران و سواران حی را بخواندسپاهی کی زیشان جهان خیره ماند
چنین سرکشان ای پی نام و ننگنهادند سر سوی پرخاش و جنگ
جوانان حی چون خبر یافتندسراسر سوی کینه بشتافتند
ز گردان و مردان پولاد پوشز شیران گردن کش و سخت کوش
سپاه گران مایه شد انجمنهمه شیر گیران پولاد تن
ز بس مطرد و رایت خوب رنگز بس نوفهٔ شیر مردان جنگ
بنی شیبه گفتی کی جای بلاستمقام ددو معدن اژدهاست
پریشان دلیران پرخاش جوینهادند یکسر به پیکار روی
همی نعره از چرخ بگذاشتندهمی رزم را بزم پنداشتند
چو شیر دژم ورقه پیش سپاهسر از کبر برده بر چرخ و ماه
زمین را همی در نوشت از شتابدلش پر ز کین و دو چشمش پر آب
بزیرش یکی بور تازی نژادهمی راند و شعری همی کرد یاد