بخش ۹ - شعر گفتن ورقه
بگفت ای چراغ دل و جان منبت گل رخ و جان و جانان من
به هجر اندرون کرد نتوان درنگشود نرم از عشق پولاد و سنگ
نگارم شد و شد ز هجرش مراهم از دل نشاط و هم از روی رنگ
کنون کم قضا سوی اوره نمودنگیرم دگر در صبوری درنگ
ز جان و ز خون معادی کنمهوا تیره فام و زمین لاله رنگ
نیارم شبیخون، نسازم کمینکزین هر دو بر مرد عارست و ننگ
بتم گر بکام نهنگ اندرستبرون آرم او را ز کام نهنگ
بخون ربیع ابن عدنان کنونبشویم دل و جان به شمشیر جنگ