گنج

بخش ۲۹ - بردن گلشاه به شام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۴ بیت
شه شام از آن جایگه نیم شببرفتن گرایید بنگر عجب
بیاورد رخت و برآویخت بارچو شد یار با آن نو آیین نگار
برون برد گلشاه دلخواه رابپیمود بر مهر او راه را
چو گلشاه دلخسته زی شام شدبنالید زار و بی آرام شد
نه با کس سخن گفت و نه بنگریستز تمیار خود روز و شب می گریست
چو شه رای کردی بر آن خوب رویندیدی بجز زاری و بانگ اوی
به جانش همی آتش افروختیبر آتش دلش هر زمان سوختی
شه شام روزی بر او کرد رایبه خلوت بشد نزد آن دل ربای
همی خواست با ماه پیوستناوز آن گل رخان کام دل جستنا
چنان چون بود عادت مرد و زنکه در جامه خسبند شادان دو تن
بسی آتشین گوهر شاهواربفرمود آوردن آن بختیار
همه برگرفت و بر آن نگارشد و ریختن جمله اندر کنار
بدو دست را خواست کردن درازبجست آن پری روی عاشق گداز
یکی دشنه ای داشت او بر میانبرآهیخت آن ماه کوچک دهان
به دل درهمی خواست زد ای شگفتشه شام در جست و دستش گرفت
بگفتش چه بد! خویشتن چون کشی؟همی دل ز مهر رهی چون کشی؟
ورا گفت گلشاه کای شهریارندانم ترا در جهان هیچ یار
ولکن نخواهم بدن یار کسمرا در جهان یار ورقه ست و بس
هر آن کاو به خلوت کند رای مننبیند بجز در لحد جای من
شه شام در کار او خیره ماندسخن هیچ با او نگفت و نراند
که بروی چنان عاشقی بود زارکه بی او نبودش زمانی قرار
بگفت ای صنم عشق دلدار توپدیدست زین نالهٔ زار تو
من از تو به دیدار کردم بسندنخواهم که آید به جانت گزند
تو با من به خوبی سخن گوی بسکه از تو مرا دیدن روی بس