بخش ۲۴ - رفتن شاه شام به دیدن گلشاه
چنان بود گلشه ز هجران دوستکه بروی همی غم بدرید پوست
شب و روز از آرام و ز خواب و خوردفروماند دل خسته و روی زرد
به بالا و روی آن بت قندهارشد اندر عرب سر به سر نامدار
چنان گشته بد گلشه از دلبریکه سجده همی کرد پیشش پری
ز حسنش به گیتی خبر گستریدکه همتای او در جهان کس ندید
یکی خسروی بود در حد شاماصیل و بلند اختر و نیک نام
ز بس نعت گلشه که بشنوده بودبه عشق اندرش دل بفرسوده بود
ز هجران گلشاه بد بی قرارچو بازارگانان بر آراست کار
ابا مال و با نعمت و خواستهبشد آن شه سرور آراسته
به سوی عرب دادش از شام رویز بهرای گلشاه آن مشک بوی
به هرجا کجا بار برداشتیدر آن جا بسی مال بگذاشتی
بحیی که از ره فراز آمدیابا هرکسی طبع ساز آمدی
همه جمله را میهمان خواندیبه می خوردن و بزم بنشاندی
ز گلشاه دل خواه جستی اثرازین حی بر آن حی شدی باخبر
همی هرکس او را ز گردنکشانبه سوی بنی شیبه دادی نشان
همی رفت تا سوی آن حی رسیدفرود آمد و بارها گسترید
بزد خیمه و بارها برگشادبه خیمه درون رفت و بنشست شاد
بسی اشتر و گاو با گوسفندنکشت و گشاد از سر بدره بند
چو از شام قصد عرب کرده بودبسی خیکهای می آورده بود
بفرمود بزم نکو ساختنهر آنکس کجا دید بنواختن
بنی شیبه را سر به سر پیش خواندهمه یک به یک را به مجلس نشاند
هلال آن کجا باب گلشاه بودزمیری و کارش نه آگاه بود
نشد آگه از کار وی خاص و عامکه هست او خداوند و سالار شام
گمان برد هر کس کی بود آن جوانیکی نامور مرد بازارگان
هر آن کآمدی میهمان سوی اوتمامی ندیدی بدی روی اوی
که از مال او خود چو قارون شدیدژم آمدی شاد بیرون شدی
ز بس زر که بخشید بر هرکسیورا عاشقان خاستندی بسی
زر و سیم بر خلق برمی فشاندز کارش همه خلق خیره بماند
بنی شیبه و قوم او را همهبسی مال بخشید و اسپ و رمه
بر آنجا که گلشاه دل برده بودمر آن پادشه را سراپرده بود
شه شام خود ز آن نه آگاه بودکه همسایهٔ باب گلشاه بود
ز ناگاه گلشاه بی هوش و صبربرون آمد از خیمه چون مه ز ابر
شه شام کردش سوی او نگاهبدیدش یکی سرو، بر سرو ماه
بدید آن چو گل برگ رخسار اویهمان دو عقیق شکربار اوی
بتی دید پر ناز و زیب و کشیهمه سر به سر دلکشی و خوشی
همه جعد او حلقه همچون زرههمه زلف او بند و تاب و گره
ندیده ورا گشته بد بی قرارچو دیدش، بدل عاشقی گشت زار
هلال آن کجا بابک سرو بنهمی راند با شاه شام این سخن
هلالش چنین گفت دخت منستبه من بر گرامی ز جان و تنست
بپرسید و گفتش که نامش بگویپدر گفت: گلشاه فرخنده روی
ملک گفت این شعرها در عربز بهر ورا گفته آمد عجب؟
پدر گفت آری شه شام گفتاگر یار من گردد این خوب جفت
جهانیت بخشم پر از خواستهکند خواسته کارت آراسته
پدر گفت نی عهد را بسته امابا ورقه پیمان او بسته ام
به یک جایگه هر دو اندر خورندکی هر دو اصیل اند و هم گوهرند
به هم بوده اند و به هم زاده انددل از مهر با یک دگر داده اند
شه شام گفت ای خردمند مردز گفتارم ار بخردی برمگرد
بسی دلبرانند اندر عرببهی روی و دل بند و یاقوت لب
زنی دیگر از بهر ورقه بخواهدهم حق او من همین جایگاه
پدر گفت پیمان شکستن خطاستز ما این چنین فعل بد نارواست
بگفت و بشد باز خانه هلالبگفت این همه گفته ها با عیال
بدو نیک مادر حدیثی نگفتکه خود دخترش را سزا بود جفت
شه شام را کار نامد صوابچو بشنید از باب دختر جواب
بگفتا که باید یکی چاره کردبه چاره شود بی غم آزاد مرد
بخواندش یکی زال گم بودگانخرف زالکی عمر پیمودگان
مرو را بسی مال پد رفت و چیزوزو راز دل هیچ ننهفت نیز
بگفتش سوی مام گلشاه شوز شویش نهان باش و ناگاه شو
دهمت اندکی سوزیان، بر برویحدیث من او را سراسر بگوی
کی گر دخترت مر مرا بزنیدهی، بی گمان بر فلک بر زنی
شما را من از مال قارون کنمز خلق جهان جاه افزون کنم
بدو داد یک بدره دینار زردیکی درج یاقوت نادیده مرد
مر آن زال را داد بسیار مالشد آن زال نزدیک جفت هلال
صفت کرد پیش وی از شاه شامچنین گفت او را که ای جان مام
جوانیست زیبا ابا مال و رختنخواهی که گردی بدو نیک بخت؟
توانگر شوی مهر بسته کنیدل از مهر ورقه گسته کنی
پسندی تو گلشاه را یار اویکی کس نیست جزوی سزاوار اوی
شوی با زر و سیم و با مال و گنجنخواهی همی گنج بی هیچ رنج؟
بگفت این و آنچ فرستاده بودبدو داد آنچ او بدو داده بود
چو جفت هلال آن چنان حال دیدز پیش خود آن بی کران مال دید
دل مام گلشاه از آن گرم شدچو سنگ سیه بخت بد نرم شد
درم مرد را سر بگردون کشددرم کوه را سوی هامون کشد
درم شیررا سوی بند آورددرم پیل را در کمند آورد
دل زن سوی مرد شامی کشیدبه یکباره از مهر ورقه برید
بدان زال گفت ای گران مایه مامهلا زود زی میر شامی خرام
بگو آن کنم کت مراد و هواستهمه حاجت تو بر من رواست
تو خواهی بد از خلق پیوند منفدی باد پیش تو فرزند من
بشد زال و دل شاد برگشت ازوینهادش سوی خسرو شام روی
همه گفته ها را بدو باز گفتبکرد آشکارا حدیث نهفت
شه شام بی منتها خواستهبدان پیرزن داد ناخواسته
بشد مام گلشاه آزاده چهرابا شاه شامی بپیوست مهر
بخواند آن زمان باب گلشاه رابگفت و نمودش بدو راه را
که گرمال خواهی ودیهیم و تختدلش را گشاده کن از بند سخت
دل از ورقه و مهر او رسته کنبدل مهر با شاه پیوسته کن
که گر بستهٔ مهر شامی شویبنزد همه کس گرامی شوی
بدو به زنی ده تو گلشاه رامر آن عاشق زار و گم راه را
ز شامی مگرشاد و خرم شودغم ورقه اندر دلش کم شود
نیابی تو داماد هرگز چنویکی هم مال دارست و هم خوب روی
هلال گزین داد زن را جوابکی باید کی ناید ز من ناصواب
چنین داد پاسخ زن بدسگالکی از رای من سرمتاب ای هلال
که گربگسلی سر ز فرمان منشکسته شود با تو پیمان من
جوانیست با مال و با خواستهشود کارها از وی آراسته
بگفت این و با شوی بنهاد روینبد روز و شبشان بجز گفت و گوی
ازین کار گلشاه بد بی خبرنه مر ورقه را بد خبر در سفر
همه کار ورقه بد آراستهز مال فراوان و از خواسته
ز بس زر و سیم وز بس کار و باربهین شد همی مرو را روزگار
که داند چه آورده بود او به چنگز مردی به چنگ آورید و به هنگ
دو چندان که بد عم ازوخواستهبدست آوریده بد او خواسته
نهایت نبودش مرین مال راهمی خواست آوردن او خال را
نبودی مرو را بجز این سخنهر آنکه کی گفتی ز یار کهن
همی خواست کآید بدیدار عممگر گردد آزاد از اندوه و غم
گمانش چنان بد که شد کارراستچه دانست کایزد دگرگونه خواست
چو آمد قضا رفت ناگه بصرچه سودست کوشش چو آمد قدر
چه مانده ز کوشش کی ورقه نکردبه آخر قضا زو برآورد گرد
شه شام را جان و دل رفته بودکه در آتش عاشقی تفته بود
بفرمود تا بزم آراستندچو آراست بایست پیراستند
بحی در هر آن کس که بشناختندبخواندند او را و بنشاختند
به پیش سران عرب کرد رویسوی باب گلشاه، گفتا: بگوی
مرا بچه می رد کنی ای هلالباصل، اربروی و بمال و جمال؟
چه باشد که با فضل و آهستگیکنی با من از مهر پیوستگی
کنی مر مرا بندهٔ خویشتنسپارم ترا من دل و جان و تن
هلال ایچ گونه ندادش جوابکی چونان همی دید راه صواب
چو مردم ز مجلس پراگنده گشتهلال خردمند گوینده گشت
بدو گفت چه دهی حق دخترم؟جوان گفت کز رای تو نگذرم
زر و سیم و اسپ و شتر با رمهز من هرچ خواهی بیابی همه
غلامان خدمتگر و خوب رویکنیزان شیرین لب و جعد موی
اگر ورقهٔ بی دل خسته تنبه نزد من آید ستاند ثمن
دهم مرورا ده کنیزک چو ماهکنم من سپیدش گلیم سیاه
هلالش بگفت: ای شه هوشمندنخستین به سوگند خود را ببند
که چون دختر من ترا بود جفتبداری تو این رازرا در نهفت
که گر ورقه آگه شود زین سخنشود راست با مردمان کهن
جوان و آنک بود از شمار جوانبخوردند سوگندهای گران
که تا زنده ایم این سخن پیش کسنگوییم جایی که بودیم و بس
پدر داد گلشاه دل خسته رامر آن خسرو مهر پیوسته را