گنج

بخش ۲۳ - بیرون رفتن ورقه از شهر یمن به جنگ کردن

بگرد وی اندر سواری هزارخروشان به کردار موج بحار
همه تیغها از نیام آختهز حِمْیَت همه جنگ را ساخته
ز دولت همه کامها یافتهز محنت همه روی برتافته
بدین سان سوی کینه دادند رویبه تن کان آهن به دل سنگ و روی
یکی کنده ای کنده بودند ژرفبدو اندر آبی به کردار برف
سپه سر به سر کنده بگذاشتندبه مردی همه گردن افراشتند
چو شیر دژ آگه برآشوفتندهمی کوس کینه رو کوفتند
چو رویینه نای اندر آمد به دمدر افتاد باد صبا در علم
شهانشاه بحرین و شاه عدنعجب داشتند از سپاه یمن
همی هر دو گفتند با یک دگر:شگفتی بدین مایه لشکر نگر!
کی بر ما دلیری همی چون کنندهمی جنگ از اندازه بیرون کنند!
نترسند از خنجر ما همیوزین بی کران لشکر ما همی
سران و شها نشان اسیر منندهمه خستهٔ تیغ و تیر منند
تن میرشان زیر بند منستببند اندرون مستمند منست
رمه بی شبان سخت حیران بودسپه بی ملک هم بدین سان بود
عجب کار کین هست اندک سپاههمی جنگ جویند بی پادشاه
مگر شهریار نو آورده اندکه از قوتش دل قوی کرده اند
و یا شان ز جایی مدد آمدستیکی لشکری بی عدد آمدست
امیر عدن گفت: اینست راستهر آن کو جزین داند از وی خطاست
وگر این سخن نایدت استوارنگه کن بر آن شیر ابلق سوار
یکی بر سپه اسپ تازد همیچو شیر دژم سرفرازد همی
یکی کو ستورش بپرد همیسمش پشت ماهی بدرد همی
سر از آسمان بر گذارد همیز شمشیر او مرگ بارد همی
سرش ز آتش کین بجوشد همیتنش جامهٔ رزم پوشد همی
ز سهمش جهان در خروش آمدستگمانی برم من کی دوش آمدست
که آن لشکر امروز خرم ترندز کار شه خویش بی غم ترند
همه رایشان جز به پیکار نیستتو گویی ملکشان گرفتار نیست
بدان شیر جنگی بنازد همیبه نیروی وی سرفرازد همی
ندانم همی من ورا نام چیستوزین آمدن مر ورا کام چیست؟
شهانشاه بحرین گفت: ای عجب!عجب مانده ام نیز من زین سبب!
به من گر سپارید خال مراعزیز مرا هم حمال مرا
ولیک ار به مثل این نبهره سوارنهنگ نبردست و شیر شکار
اسیر آرم او را و لشکرش راببرم به تیغ بلا سرش را
شهانشاه بحرین و آن عدنبگفتند ازین سان فراوان سخن
کی ناگاه ورقه چو ابر سیاهز کینه درآمد به پیش سپاه
بگردید اندر مصاف نبردسیه کرد گردون ز بسیار گرد
همی کرد در گرد میدان طوافبکردند در زیر اسپش مصاف
بگفت آمد آن گرد رزم آزمایکه کی را به نیرو در آرد ز پای
من آن آتش دل گدازم به چنگکه دریا ز بیمم شود خاره سنگ
من آنم کجا از سپهر بلندزحل را در آرم به خم کمند
من آنم کی چون تیغ پیدا کنمز خون روی صحرا چو دریا کنم
منم نامور ورقه ابن الهمامسوار عرب آفتاب کرام
من امروز از کینهٔ خال خویشدرآرم جهان زیر کوپال خویش
اگر پیشتر زین، من ایدر بدیبرویش مگر این بلا نامدی
چنان شاه گرد افگن شیر گیرنگشتی گرفتار روباه پیر
ولکن کنون چون خبر یافتمسوی جنگ و پیکار بشتافتم
اگر خال خود را به جای آورمویا چرخ را زیر پای آورم
جهان بر شما تنگ زندان کنمز خونتان زمین همچو طوفان کنم
مرا از شما گشت کوتاه چنگدرآیم به صلح و نپویم به جنگ
وفا کرده و عهد پیوسته شدازین داوری جمله بگسسته شد
وگر سر بتابید از رای منببینید تیغ صف آرای من
بگیرم به شمشیر راه شماکنم سرنگون صدر گاه شما
کی آید پذیره کنون سوی منبدیدار تیغ با جوی من
اگر یک تن آید ز پیشم خطاستگر آیند سی سی و صد سد رواست
همی گفت و می گشت اندر مصافایا جنگ جویان گوینده لاف
بیایید سوی مصاف و نبردنبرد آزمایید تا کیست مرد
درآمد سواری به میدان جنگبه نیروی پیل و به سهم پلنگ
نشسته بر اسپی دونده سمندابا تیغ و رمح و کمان و کمند
به نزدیک ورقه درآمد ز راهبگفت آمد آن صفدر و کینه خواه
تو ای خیره سر مرد گم بوده بختکشیدی سر خویش در بند سخت
اگر سروری لاف چندین مزنکه از لاف زن به یکی پیرزن
تن خویش تا کی ستایی همی؟سوی ننگ تا کی گرایی همی؟
بیاهین کی پیش آمدت هم نبردپدید آید اکنون کدامست مرد
بیا تا یکی رای جولان کنیمبه کین جستن آهنگ میدان کنیم
کنون کآمدم من جفای ترانجویم ازین پس وفای ترا
بگفت این سخن واندر آن ساده دشتزحمیت یکی گرد ورقه بگشت
یکی حمله آورد چون شیر نربه نیزه همی جست بروی ظفر
سبک ورقه بگرفت رمحش به چنگبه مردی ستد زو به میدان جنگ
ابا نیزهٔ او برو حمله کردسوار عرب ورقهٔ شیر مرد
بزد نیزه بر مرد لشکر شکرز کین دل آمد به بازوش بر
دو بازوش بر هر دو پهلو بدوختچو بر ساخت آن زخم جانش بسوخت
دگر باره زد بانگ را بر سمندپس آواز کردش به بانگی بلند
کی ای شه سواران لشکرشکنسواران بحرین و آن عدن
همه یک به یک پیشم آیید هینبه مردی نبرد آزمایید هین
کتا یک به یک اندر آرم ببندسران را سر آرم به خم کمند.
سوار دگر صف در و کینه خواهبرون زد ستور از میاه سپاه
بگردید گردش به کین و غضببه گفتار خود هیچ نگشاد لب
یکی نیزه انداخت بر ورقه بردرآمد سر نیزه بر درقه بر
سر نیزهٔ مرد بشکست خردندید ایچ شادی از آن دست برد
درآمد بدو ورقه برسان دودگرفتش کمر وز فرس در ربود
میان مصاف اندر آن خشم و کینبه بالا برآورد و زد بر زمین
سر و گردن مرد بر هم شکستز چنگ چنان کس به جان می نرست
سه دیگر مبارز همان کشته شدچهارم ز شمشیر سر گشته شد
ز پنجم به نیزه جدا کرد جانز ششم به شمشیر بستد روان
ز هفت و ز هشت و ز نه درگذشتهمی گشت تا دشت پرکشته گشت
همی کشت تا از سپاه عدنبه شمشیر کم کرد شست و سه تن
نیارست دیگر کس آمد برشز هول سر نیزه و خنجرش
چنان هیبت افتاد زو در نبردکی خون شد ببر در دل مرد مرد
همه دیده شان تیره گشت از نهیبهمه پایشان سست گشت از رکیب
نیارست کس کرد رای نبردتهی گشت از آن خیل جای نبرد
شد آگاه ورقه پناه عربکه بربود سهمش ز دلها طرب
همی گشت در گرد میدان چو بادوز آن کارزارش همی کرد یاد
همی گفت ورقه به لفظ عربکه من دست بردی نمایم عجب
بگفت این و سوی سپه داد رویبگفت: ای دلیران پرخاش جوی
چه دارید بر جای چندین درنگچراتان شد از جنگ کوتاه چنگ
شما جنگ جویان کجا دیده ایدکه از یک تن ایدون بترسیده اید
ولکن اگر شد چنین تان منشنه واجب کند بر شما سرزنش
که نخچیر اگر چند باشد دلیرنیارد شدن سوی پیکار شیر
و گرچه دل گرد پر کین بوداسیر سر چنگ شاهین بود
طمع به شما من جزین داشتمدریغا کتان مرد پنداشتم
کنون نزد من کمترید از زنانایا گرد گیران و نیزه زنان
بگفت این و افگند آن صف پناهتن خویش اندر میان سپاه
به یک حمله آن صف در و جان ربایسپه را همه بر ربودش ز جای
برمح و به شمشیر و گرز و کمندسپه را همه جمله بر هم فگند
سپاهش چو کردند زی او نگاهبدیدندش اندر میان سپاه
چو شیری کی گم کرده باشد شکارسران را همی سر برید آشکار
همه لشکر ورقهٔ جنگ جوینهادند سوی خداوند روی
چو دریای جوشان و سیل روانبه کف بر نهادند جان و روان
همان خوار مایه سپاه یمنفگندند تن بر سپاه عدن
دمان ورقه در پیش و لشکر ز پسز دشمن همی کینه جستندو بس
نبد لشکر ورقه بیش از هزارسواران گردن کش و نامدار
سواری که آن بداندیش بودز پنجه هزاران عدد بیش بود
برهنه سر و پای از تخت خویشبجست و بنازید از بخت خویش
سراسیمه از تخت بیرون دویدبشد شاد چون روی ورقه بدید
ز شادی به خاک اندر آمد ز پایهمی شکر کردش ز پیش خدای
ورا از بلند اختر و رای خویشبیاورد و بنشاند بر جای خویش
ببد شاد وز دل بپالود غمغلامی سیه دید با او بهم
به دست وی اندر بریده دوسرشده غرقه در خاک و خون هر دو سر
از آن هر دو سر خون چکان بر زمینملک گفت ایا در خورآفرین
چه اند این دو سر وین غلام آن کیست؟بگو حال خود زود تا حال چیست؟
از آن بد سگالان رها چون شدیبدی با بلا، بی بلا چون شدی؟
همه قصه ورقه بدو باز گفتهم از آشکارا و هم از نهفت
بگفت این سر دشمنان تواندگرفتار بخت جوان تواند
سر میر بحرین و شاه عدنگسسته ز جان و بریده ز تن
بدین سان ز پیش تو آورده امبدین هر دو بی دین کمین کرده ام
کنون هرچ خواهی بکن کام تستهنر کز من آید همه نام تست
چو گل گشت از گفت او خال اویمبارک شد ایام و احوال اوی
هم اندر شب تیره لشکر بخواندسران را همه پیش خود در نشاند
ز شهر یمن در شب تیره رنگبه بیرون شدو کرد آهنگ جنگ
به پیش اندرون ورقهٔ شیر مردهمی راند و می جست مرد نبرد
سحرگه به هنگام بانگ خروسبرآمد دم نای و آواز کوس
فگندند بر دشمنان خویشتنصف آشوب گردان لشکر شکن
میان سپه در عیان شد خبرکه هر دو ملک را بریدند سر
چو بی میر شد لشکر دشمنانبه سوی هزیمت کشیدند عنان
چو شد منهزم بی کرانه سپاهسپاه یمنشان گرفتند راه
به تاراج دادند همواره رویبه لشکر گه دشمنان کینه جوی
ز بس مال و بس بی کران خواستههمه کارشان گشت آراسته
مظفر به شهر یمن در شدندز مال و ز شادی توانگر شدند
به یک هفته از خرمی هیچ کسنیاسود، می باده خوردند و بس
ملک ورقه را مال بسیار دادستور و درم داد و دینار داد
هزار اشتر ماده و سرخ مویهمه کوه کوهان هنجار جوی
هزار اسپ که پیکر باد پایقوی یال مه نعل پولاد خای
ز دینار و ز تاج و تخت بلندز گاو و خر و استر و گوسفند
نه چندان به ورقه بدادش ز مالکه گفتن توان، آن مبارک خصال
که داند چه داد او بدان مهربانتو گفتی مگر هست مال جهان
عجب شادمان گشت از خال خویشکه از حد بیرون بدش مال خویش
همیشه دو چشمش سوی راه بودهمیشه دلش سوی گلشاه بود
به شهر یمن کرد چندین درنگکی شد رویش از درد چون بادرنگ