گنج

بخش ۲۵ - نوحه کردن گلشاه

خبر یافت گلشاه کآن مستحلجدا کردش از ورقهٔ برده دل
ز درد دل از وی برآمد خروشبیفتاد بر خاک و زو رفت هوش
چو بازی هش آمد مه مشک سرببارید از دیده خون جگر
به فندق گل از ماه رخشان بکندبه خاک اندر افگند مشکین کمند
دو تا کرده آن سرو سیمین خویشچو زر کرده گلبرگ رنگین خویش
بزد دست وز دست پیراهنشبدرید بر سیم پیکر تنش
بغلتید بر خاک بیچاره واربنالید از درد و بگریست زار
همی گفت کای داور داد دههمه از تو دانست بیداد نه
تو بگسل مر آن سنگ دل برده راکه بگسست از هم دودل برده را
گسسته که کرد این دو دل بسته را؟که دل خسته کرد این دو پیوسته را؟
نبخشود بر ما دو بخشودنینبد هرچ می خواست و بدبودنی
همی گفت چونین و می خواست مرگهمی خون چکانید بر لاله برگ
بنالید و بر درد و هجران بگفتدریغا شد از دستم آن نیک جفت