گنج

بخش ۱۴ - چو شد یار با بارهٔ گام زن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۴ بیت
چو شد یار با بارهٔ گام زنبراند اسب گرم آن دلارام زن
همی راند تا سوی لشکر رسیدز گرد دو لشکر هوا تیره دید
دو عاشق بر آن سان چو دو کوه رویگرازان و روی آوریده بروی
دل هر دو از مهر پرداختههمین و همان جنگ را ساخته
نگه کرد گلشاه سوی نبردبدید آن دو گردن کش شیرمرد
یکی بد ربیع ابن عدنان به نامدگر ورقه بد نام ابن الهمام
برابر شده هر دو با یک دگریکی کینه دار و یکی کینه ور
تن ورقه با خاک پیوسته دیدبه زخم بلا ران او خسته دید
تو گفتی کی آتش برافروختندمر آن گل رخان را درو سوختند
ز دل سوی دیده برآورد خونز مرکب همی خواست شد سرنگون
ولیکن به جلدی تن خویشتننگه داشت آن لعبت سیم تن
دگرباره کرد آن دلفروز ماهبه سوی ربیع ابن عدنان نگاه
زمین دید از خون او لاله گونز بازوش گشته روان سیل خون
غم ورقه بر جانش خوشتر ببوددلارام را مهر ورقه فزود
فرس پیش راند آن نگار بدیعچو آمد به پیش سپاه ربیع
ز بهر نظاره بجا ایستادکه اندر حیل بود سخت اوستاد
به سوی ربیع و سوی ورقه چشمنهاد آن دلارام پر کین و خشم
که تا جنگ آن هر دوان چون بوداز آن دو بمردی کی افزون بود
به میدان رزم اندر آن هر دو گردنمودند هر دو همی دست برد
چو دو شیر آشفته بر یک دگرگه این حمله آور، گه آن حمله بر
اگرچند از جنگ خسته بدندوگر چند در عشق بسته بدند
ز کین دل و حمیت نام و ننگهمی تازه کردند آیین جنگ
همی از سم مرکبان نبردزمین و هوا را بپوشید گرد
ز بس ماندگی مرکب هردوانهمی خون فگند این و آن از دهان
همی کرد گلشه نظاره ز دورشده در غم عشق ورقه صبور
بجوشید اندر دل ورقه مهرز حمیت مر او را برافروخت چهر
بزد بانگ بر مرکب باد پایبجست اسپ چون مرغ پران ز جای
ز بس تیزی آن بارهٔ ره سپرخطا کرد ناگه درآمد بسر
سر و گردن اسپ بر هم شکستبه دل ورقه گفت: از قضا کس نرست!
بیفتاد مسکین ستان برقفاربیع اندر آمد چو کوه صفا
بلرزید ورقه چو برگ درختبگفت: آه نومید گشتم ز بخت!
ربیع دلاور ز زین در بجستچو شیری دژم بین کی بروی نشست
چو شد ورقه اندر کف او زبونکشیدش یکی خنجر آب گون
بدان تا به خنجر ببرد سرشبرد سر به نزدیک آن دلبرش
سر دست او ورقه بگرفت سختچو دیدش کی یک باره برگشت بخت
بگفتا برین دل میفزای دردبه حق خداوند جبار و فرد
از آن پیش تا کم درآری ز پاییکی روی گلشاه ما را نمای
کنونم مکش، دست و پایم ببندببر نزد آن زاد سر و بلند
بدیدار آن ماه مهمان کنمبه پیش وی آنگاه قربان کنم
چو یک بار دیگر ببینمش رویتوام کش چو بکشد مرا عشق اوی
چو بشنید گفتار ورقه ربیعبگفت: آمدم پیش کاری بدیع
بدو گفت: ای بی وفا بد سگالچرا قصد کردی به سوی جدال؟
کنون کوفتادی به چنگم اسیرشدی کند رای و شدی کند ویر
به سوگند بستی دلم را؟ رواستکنم آنچت اکنون مرا دو هواست
برم من تو را سوی گلشاه توبه پایان برم عمر کوتاه تو
بگفت این و از سینهٔ او بجستدو دستش پس پشت محکم ببست
فگندش به گردن درون پالهنگپیاده کشیدش به میدان جنگ
چو گلشاه ویرا به میدان بدیدسوی دیده خون دلش بردوید
نماند ایچ بر جانش آرام و صبربه کینه درآمد چو یک پاره ابر
چوجانان مرو را بدان سان بدیددرآمد یکی نعره ای بر کشید
بدیشان چو تنگ اندر آمد ز راهز رخ پرده بگشاد و بنمود ماه
عمامهٔ خز از سر به بیرون فگندبه لشکر نمود آن دو مشکین کمند
چو پرده ز رخسار او دور گشتهمه روی میدان پر از نور گشت
از آن موی خوشبوی و آن روی پاکپر از لاله شد سنگ و از مشک خاک
دو لشکر عجب مانده از روی اویاز آن قد و بالا و گیسوی اوی
بگفتند و یحک! ز ابر سیاهچگونه پدید آمد این طرفه ماه!
ربیع ابن عدنان چو او را بدیدببد خیره و سوی او بنگرید
گمانی چنان برد کان ماه رویز مهر دل آمد بدیدار اوی
به تفسید اندر دلش مهر اویچو چشمش برافتاد بر چهر اوی
فرس پیش او راند، گفت: ای نگارچرا آمدی؟ زود حجت بیار
مگر بی من ای دوست غمگین شدیز هجران من زار و مسکین شدی
کی من بی تو ای دوست چونان بدمتو گفتی کی در بند و زندان بدم
نبایستت آمد همی سوی منوگر چند نشکیبی از روی من
که من زی تو با ورقه آیم همیز کینه دلش را بخایم همی
به پیش تو خواهمش گردن زدنکی تا من ز تو برخورم تو ز من
ز گفتار او ورقه شد سوگواربگفتا که هم جان شد و هم نگار
گمان برد مسکین مگر با ربیعبپیوست مهر آن نگار بدیع
بگفت ار کنون کشته گردم رواستکه کشتن مرا راحت از هر بلاست
همی راند گلشاه با مهر و رنگسمند صف آشوب را نرم و تنگ
بدان سان کی من زی تو آیم همیز دل مهربانی نمایم همی
چو از ره رسیدش بر هر دو تنگنکرد ایچ بر جایگه بر درنگ
یکی نیزه زد آن ستوده هنرربیع فرومایه را بر جگر
سنانش گذارید از سون پشتبر آن سان بزاری مر او را بکشت
بزیر آمد و دست ورقه گشادسوی لشکر خویس رفتند شاد
چو ورقه ز گلشاه چونان بدیدز شادی تو گفتی همی بر پرید
دو رخسارش از خرمی برفروختبه تیر طرب چشم غم را بدوخت
بنی شیبه و قوم او از نشاطکشیدند از دل به شادی بساط
روان از همه غم بپرداختندز شادی همه دل برانداختند
همه یک به یک نعره برداشتندبر اعدا همه گردن افراشتند
همه ضبیان را ز تیمار و غمسیه شد جهان و نگون شد علم
شدند از عنا همچو دل بردگانچو آسیمه ساران و پژمردگان
هلال آن کجا باب گلشاه بوددلاور، بدو روز گم راه بود
ز تیمار فرزند دل خسته بودکی بخت از برش ناگهان جسته بود
چو دختر بدو باز دادش خدایشده دولتش باز آمد بجای
روان را چو از بند غم جسته دیددل خویش با بخت پیوسته دید
همه لشکر از شوق کردند بازبه دل بر در شادکامی و ناز
ربیع جهان سوز چون کشته شدهمه دولتش جمله برگشته شد
دو فرزند بد مرو را جنگ جویدلیر و صف آشوب و فرهنگ جوی
چو بر بابشان دولت آمد بسربه کینه برون راند مهتر پسر
بر بابک آمد، گرستش بزارپر از خون دل کرده روی و کنار
چه گفتش؟ بگفت: ای گرامی پدرایا شاه صف دار آهن جگر
دریغا کی بر دست بی مایگانبناگاه کشته شدی رایگان
ولیکن به کین تو من هم کنونکنم روی این دشت دریای خون
بگفت این و از کینهٔ دل غلامبغرید مانند رعد از غمام