گنج

بخش ۱۵ - جنگ کردن پسر ربیع با گلشاه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۶ بیت
براند اسپ تازی به کردار بادبیامد میان مصاف ایستاد
همی گفت: امروز روز منستنترسم گرم دشمن آهرمنست
ایا شهسواران بیایید هینبیایید و بخت آزمایید هین
چو من از پی کین ببستم کمربِدَرَّم من آهن‌دلان را جگر
بیایید و پویید سوی نبردمباشید، پاشید بر ماه گرد
چو شد ورقه آگه ز گفتار اوینیت کرد رفتن به پیکار اوی
جراحت بیاگند و ران را ببستبجست از بر خنگ جنگی نشست
دل و جان گلشاه شد ناشکیبز رفتن به جان اندر آمد نهیب
که با آن همه سستی و خستگیهمی کرد با کینه پیوستگی
سراسیمه شد ماند از وی شگفتبزد چنگ دست و عنانش گرفت
بگفتش به مردی چه نازی همیبه بیهوده چون جنگ سازی همی؟
من اینک همی پیش روی تو امهمت یار و هم مهرجوی توم
چرا غم به غم برفزایی همیبه بیهوده رنج آزمایی همی؟
گرت با خرد هست پیوستگیچگونه کنی جنگ با خستگی؟
تو بنشین کی اکنون به جای تو منشوم سوی میدان برای تو من
رسانم ورا هم کنون زی پدرکه نزد پدر بهتر آید پسر
بگفت این و از کینه آهنگ کردجهان بر دل دشمنان تنگ کرد
فگند اسپ را در میان بریزز کینه برآهیخت شمشیر تیز
بگفت: اینک آمد یکی اژدهاکه مرگ از نهیبش نگردد رها
زمین را بدرّد به نعل سمندزحل را درآرد به خم کمند
بگفت این و زد بانگ را بر فرسفرس جست زیرش چو مرغ از قفس
فرو کرد شمشیر را در نیامبه نیزه بگردید گرد غلام
غلام اندر آمد به کردار ابربگردید گردش چو غران هزبر
ز قتل پدر بُد دلش سوختهبه جان اندرش آتش افروخته
دو ببر بر آشفتهٔ تیغ‌زنبگشتند با یک دگر هر دو تن
درآمد کنیزک چو تند اژدهاکه از بند غم گشته باشد رها
به سینه برش طعنه‌ای زد درشتسر نیزه بگذاشت از سوی پشت
بگفت: ای دلیران و گردن‌کشانسران و شجاعان و مردم‌کُشان
کی آید دگر پیش پیل دژمکی تا بند او بگسلانم ز هم
چو کهتر برادر شنید این سخنبجوشید از کینه آن سرو بن
یکی نعره زد کودک شیردلکه گشتند ز آن نعره گُردان خجل
چنان شیردل بود کهتر پسرکه پیل از نهیبش فتادی به سر
به گردن‌کشان بر سر افراشتیسر نیزه از سنگ بگذاشتی
یکی حمله کرد او به گلشاه برگرفت او کمین را بر آن ماه بر
بر او نیز گلشاه دلبر بگشتچو دو شیر آشفته بر ساده دشت
زمین از تف تیغشان تفته شددل هر دو بر مرگ آشفته شد
به کف‌ها درون تیغ یازنده شدبه تن‌ها درون دل گدازنده شد
رخ ماه بر چرخ پوشیده شدبه سرها درون مغز جوشیده شد
ستور از تک و پویه بیچاره شدزره‌شان به تن بر به صد پاره شد
ز حمله دل هر دو رنجور شدرخ هر دو از نور بی‌نور شد
چو ایشان به کینه برآویختندنشاط و بلا در هم آمیختند
غلام دلاور درآمد چو بادبه حمله به نزدیک گلشاه شاد
بزد نیزه‌ای، آمد اندر برشبه یک طعنه بفگند خود از سرش
برهنه شد آن مشک پُرتاب اویپدید آمد آن ورد و سیماب اوی
زمین گشت گلنار از روی اویهوا گشت عطار از بوی اوی
بسا کس که آن روز دل خسته شدبه دام بلا جان او بسته شد
چو پیدا شد آن ماه از زیر ابراز آن هر دو لشکر بپالود صبر
دل دختر از درد شد پُرگِرِهبه سر برفگند آستین زره
خجل گشت وز شرم گم کرد رایشدش سست از خیرگی دست و پای
غلام دلاور چو اورا بدیدبدلش اندرون فرش غم گسترید
دلش از غم عشق شد سوختهچو شمعی شد از آتش افروخته
به عشق آن پسر از پدر درگذشتبه یکبارگی سست و بیچاره گشت
چو دختر چنان سر برهنه بماندسبک نامهٔ شیرمردی بخواند
بزد نیزه و خود را از زمینبرآورد آن دخت نسرین سُرین
سر آن خود را زود بر سر نهادتو گفتی که مه بر سر افسر نهاد
ز حمیت بگردید گرد غلامپسر بود در شیر مردی تمام
بتی بود کودک، ولی مرد بودشجاع و دلیر و جوانمرد بود
کنیزک ز حمیت بر او حمله کردبگردید اندر مصاف نبرد
چو سوی غلام اندر آمد ز راهبزد نیزه آن لعبت کینه‌خواه
پسر نیزهٔ او گرفتی به دستبه قوّت همه نیزه بر هم شکست
چو دختر بدو کامهٔ دل براندبه کار غلام اندرون خیره ماند
پسر گفت: ای دلربای بدیعمنم نامور غالب ابن ربیع
تو پیشم چنانی به میدان جنگکه نخچیر بیچاره پیش پلنگ
کنون ای پری‌چهرهٔ خوبرویبه یک سو نه این کینه و گفت و گوی
مرا با تو امروز پیکار نیستمرا جفت نی و تو را یار نیست
برادر بر دست تو کشته شدپدر از بلای تو سرگشته شد
کنون کاین دل از مهر گم راه گشتز جنگت مرا دست کوتاه گشت
نجویم ز تو کینهٔ هیچ کسمرا در جهان چهرت ای دوست بس
کنون گر به مهرم تو رغبت کنیبپایی و با بنده صحبت کنی
تن و جان و مالم همه آن تستدلم بستهٔ عهد و پیمان تست
تو اکنون ازین بند بگسل گرهشنیدی، کنون پاسخم باز ده
بخندید دختر ز گفتار اویاز آن عشق و از نالهٔ زار اوی
بگفتش: هنوز ای پسر کودکیابا کودکی سخت نازیرکی
ترا جای نالیدن و ماتمستکه اندر دلت شادکامی کمست
گه کینه و جای بیدادی استچه جای عروسی و دامادی است؟
همه خان و مان تو پُرشیون استترا چه گه لهو و زن کردن است؟
عروس تو امروز جز گور نیستکه با بخت بد مر تو را زور نیست
پدرت اندرین آرزو جان بدادترا نیز جان داد باید به باد
ز گفتار گلشاه کودک بتفتبرآشفت از خشم و کینه گرفت
بگفتا: کسی کو سزاوار بندبود، نشنود از خردمند پند
کسی را که خواهد همی شد هلاکره مرگ او کی توان کرد پاک؟
بگفت این و زد نیزه را بر زمینبرآهیخت شمشیر تیز از کمین
یکی تیغ برّان چو سوزنده برقبگفتا: منم سید غرب و شرق
اگر با منت مهر پیوسته نیستسرت از سر تیغ من رسته نیست
اگر با منت دوستی روی نیستبجز گور بی‌شک تو را شوی نیست
بگفت این و در گردش آورد گرداز آورد گیتی پر از گرد کرد
برآورد تیغ و گشادش بغلهمی رفت با تیغ تیزش اجل
چو بر مرگ گلشاهش آمد هوافرو هشت شمشیر تیز از هوا
فراز سر آن بت سیم برکنیزک ز تیغش بدزدید سر
سر تیغ تیز از وی اندر گذشتز مکر کنیزک پسر خیره گشت
فروهشت تیغش بسوی سمندسر و گردن اسپ در بر فگند
ستور کنیزک درآمد ز پایجدا گشت از اسپ، آن دلربای
بجست از زمین پس به کردار میغبه نزد پسر رفت و بگذارد تیغ
بزد تیغ بر دست اسپ پسرقلم کرد و اسپ اندر آمد بسر
غلام از دلیری ز زین در بجستاز آن پیشتر کاسپ او گشت پست
غلام دل آشوب شمشیر زندرآمد به کینه سوی شیرزن
بیفگند شمشیر و نیزه ز چنگبر دختر آمد چو غرّان پلنگ
بزد در کمرگاه دختر دو دستکشیدش سوی خویش چون پیل مست
کنیزک چو آگاه گشت از هنرشبزد دست و گرفت بند کمرش
برین حال دو دشمن کینه خواهبکشتی بگشتند یک چند گاه
بگشتند و زور آزمودند دیرنه آن گشت چیره نه این گشت چیر
پسر سخت نیرو بد و زورمندبه تن بود مانند سرو بلند
دلاور بدو جلد و زور آزمایبه نیزه بکندی کُهی را ز جای
ز دختر فراز و فزون بد به زوربود شیر را زور افزون ز گور
زن ار با مثل شیر پیل افگنستبه آخر چنان دان که زن هم زنست
بزد دست کودک به کردار دودبه قوّت ورا از زمین در ربود