شمارهٔ ۹
آن که داده است بدو آن همه زیبایی راکاش می داد بمن صبر و شکیبایی را
مونسم، یاد تو پیوسته چو در تنهایی استدوست دارم همه دم خلوت و تنهایی را
غنچه بگشود دهن مسأله ای گفت زعشقبلبل آموخت از آن نکتهٔ شیدایی را
دید چون نرگس آهو وش لیلی، مجنونبگرفته است ره بادیه پیمایی را
می توانی که دهی رحم به خوبان جهانای که دادی به بتان حسن و دل آرایی را
مو به مو با سر زلف تو بیان خواهم کردآنچه سودا به سر است این سر سودایی را
دانش آنست که راهی به حقیقت ببریورنه خواهی چه کنی حکمت و دانایی را
یافت در عهد خودش آیتی از همت عشقنکته پردازی و لطف سخن آرایی را