گنج

شمارهٔ ۸

۶ بیت
چو دهقان تاک بنشاند، کند فردوس باغش رابپاداش عمل گیتی برافروزد چراغش را
زخال گلعذاران تا که دیدم نیک دانستمچو بر دل لالهٔ نورسته بنهاده است داغش را
چو گل بشکفت در بستان، تفقد کردی از بلبلزهر سو طایری آمد، گرفت از وی سراغش را
صبا هر جاست آن مسکین، زپا افتاده از هجرانبرو از بوی پیراهن معطر کن دماغش را
چو بلبل رفت از بستان، نشیند زاغ بر جایشخدا یا دور دار از باغ دولت بانگ زاغش را
در آمد آیتی یاران کنون در بزم میخوارانالا لبریز کن ساقی در این مجلس ایاغش را