گنج

شمارهٔ ۴

۱۶ بیت
فصل گل است و بلبل، زاین پرده زد نوا رادر نغمه می سراید، اسرار آشنا را
دامان یوسف گل چاک است و صبح دیدمگشته چون زلیخا در بوستان صبا را
یاد و بهار و باده، از لطف میزند دمحسرت چرا پسندی بر خویشتن عطا را
مقصود عقدهٔ دل، ای بی خبر نداردآنکس که آفریند سیمای دلگشا را
از نرگس خماری ما را خراب داریو از طرهٔ پریشان آشفته حال ما را
با عمر جاودانی، چون خضر زنده ماندهر کسی مکیده روزی آن لعل جان فزا را
رخسار خوب رویان، آیینهٔ جمال استای دل نما تماشا، مرأت حق نما را
با گنج شایگان نیست، ما را دگر عنایتپیر طریقت آموخت با ما چوکیمیا را
در کوی میفروشان، می گفت میفروشیای بینوا بیا بر، از کوی ما نوا را
بازآی و از دم ما، انفاس عیسوی جوبشتاب و یاب از این در، ای خسته دل دوا را
بر ما مکن ملامت، ای بی خبر که صوفیدیده است در خرابات، روضات با صفا را
در حکمت الهی، شرط است قابلیتگر نیستی تولایق، تقصیر چه دعا را
گر داستان فضل است، ما را ولا بهانهگر مقتضای عدل است، کن ختم مدعّا را
در سنت الهی، لطف است و دلنوازیگر غیر این پسندی، نشناختی خدا را
در طرف باغ بلبل میخواند این تغزلبر سرو و شاخهٔ گل، این شعر دلربا را
از شیخ آیتی جوی، اندر غزل معانیکاندر غزل سراید اسرار پر بها را