گنج

بخش ۶۹ - در نصایح

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۳ بیت
خوف و اندوه است قوتِ بندگانغم شود بارِ فرح‌جویندگان
هر که‌را نبود به دل اندیشه‌ایعاقبت بر پای بیند تیشه‌ای
از چه موجودی بیندیش ای پسرهر کسی دارد غم خویش ای پسر
کرد ایزد مر ترا از نیست هستاز برای آنکه باشی حق‌پرست
تا تو باشی بندهٔ معبود باشبا حیا و با سخا و جود باش
مگذران در خواب و خور ایام رازنده دار از ذکر صبح و شام را
خواب کم کن اول روز ای پسرنفس را خوردن میاموز ای پسر
آخر روزت نکو نبود منامپیشتر از شام خواب آمد حرام
اهل حکمت را نمی‌آید صوابدر میان آفتاب و سایه خواب
ای پسر هرگز مرو تنها سفرباشدت رفتن سفر تنها خطر
دست را در رخ زدن شوم است شوماستماع علم کن از اهل علوم
شب در آیینه نظر کردن خطاستروز اگر بینی تو روی خود رواست
خانه گر تاریک و تنهایت بودمونسی باید که نزدیکت بود
دست را کم زن تو در زیر زنخنزد اهل عقل سرد آمد چو یخ
چارپا را چون ببینی در قطاردر میان‌شان نیایی زینهار
تا فزاید قدر و جاهت را خداروز و شب می‌باش دایم در دعا
تا شود عمرت زیاده در جهانرو نکویی کن نکویی در نهان
تا نکاهد روزی‌ات در روزگارمعصیت کم کن به عالم زینهار
هرکه رو در فسق و در عصیان کندایزد اندر رزق او نقصان کند
کم شود روزی ز گفتار دروغدر سخن کذاب را نبود فروغ
هر که‌را عادت بود سوگند راستتا بود زنده فقیر و بی‌نواست
ور بود سوگند او جمله دروغآتش دوزخ ازو گیرد فروغ
فاقه آرد خواب بسیار ای پسرخواب کم کن باش بیدار ای پسر
هرکه در شب خواب عریان می‌کنددر نصیب خویش نقصان می‌کند
بول عریان هم فقیری آوردانده بسیار پیری آورد
در جنابت بد بود خوردن طعامناپسندست این به نزد خاص و عام
ریزهٔ نان را میفکن زیر پایگر همی‌خواهی تو نعمت از خدای
شب مزن جاروب هرگز خانه درخاک‌روبه هم منه در زیر در
گر بخوانی باب و مامت را به نامنعمت حق بر تو می‌گردد حرام
گر به هر چوبی کنی دندان خلالبی‌نوا گردی و افتی در وبال
دست خود هرگز به خاک و گل مشویاز برای دست شستن آب جوی
ای پسر بر آستان در مشینکم شود روزی ز کردار چنین
در خلا جا گر طهارت می‌کنیوقت خود را دان که غارت می‌کنی
تکیه کم کن نیز بر پهلوی درباش دایم از چنین خصلت بدر
جامه را در تن نشاید دوختنباید از مردان ادب آموختن
گر به دامن پاک سازی روی خویشروزی‌ات کم گردد ای درویش بیش
دیر رو بازار و بیرون آی زودزانکه رفتن را نیابی هیچ سود
نیک نبود گر کشی از دم چراغره مده دود چراغ اندر دماغ
کم زن اندر ریش شانه مشترکآنکه خاص آن تو باشد خوشترک
از گدایان پارهای نان مخرزانکه می‌آرد فقیری ای پسر
دور کن از خانه تار عنکبوتباشد اندر ماندنش نقصان قوت
خرج را بیرون ز اندازه مکنریش خشک خویش را تازه مکن
دست رس گر باشدت تنگی مکنچونکه رهواری به ره لنگی مکن