گنج

بخش ۲۹ - خاموش شدن سالك وصول از جواب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۵۲ بیت
این بگفت و بعد از آن خاموش شدوندران عین خودی بیهوش شد
این بگفت آن واصل عرفان شدهبر تمامت سالکان سلطان شده
هرکه را بویی رسد از بیخودیجمله حق گردد نباشد او خودی
خود مبین و تو فنا شو هم ز خودتاتو خودبینی توی در نیک و بد
حق طلب میباش تا تو حق شویدر کمال عشق مستغرق شوی
صورت تو بت بود باطل بکناین سخن گر ره بری رازکهن
صورت تو در خودی خود بین شدهزانک بیخود گشته و ره بین شده
چون برافتد صورتت از روی کارنه بود پرده نباشد هم دیار
چون برافتد صورت حسّی تراتو فنا گردی در آن عزّ بقا
چون برافتد صورتت زنده شویآنگهی گفتار کلی بشنوی
چون برافتد صورتت از شش جهتآنگهی روشن شود این معرفت
چون برافتد صورتت آنگه یقینتو بدانی آفرینش در یقین
چون برافتد صورتت از روی کلعین ذاتت گشته پیدا بی سبل
چون برافتد صورتت عاشق شویدر کمال او زجان لایق شوی
چون برافتد صورتت یکسر توییصورتت نبود نباشد این دویی
محو گردد صورت اشیا همهمینماید لیک این پیدا همه
بیخودی باشد همیشه با خودیآنگهی دانی که کلی هم خودی
چون به بینی خود تو عاشق تر شویآنگهی در عشق لایقتر شوی
چون به بینی اول وآخر همهخود توباشی باطن و ظاهر همه
پرده گر برگیردت از روی کارتو همی نه دار بینی نه دیار
پرده گر برگیردت فانی شویآن زمان تو عین روحانی شوی
پرده گر برگیردت از راز توآنگهی بینی بکل اعزاز تو
چون نباشی تو نه بیرون نه دروناول تو آخر آید رهنمون
راه تودر تو همی یکی بوداندر اینجا مر کرا شکی بود
پرده گر برگیردت او است و بسنه وجود عقل ماند نه نفس
نه چو نقش صورتی باشدترابا که گویم راز تو از ماجرا
ماجرا هم با تو بتوانم بگفتدرّ این اسرار هم با تو بسفت
با تو گویم چون تویی محبوب کلهم تو جویم چون توئی مطلوب کل
با تو راز تو عیان گردد یقینپردهها آنگه بماند بر یقین
پردهها فانی شود با پرده دارپرده را برگیر زود از روی کار
پرده را کلی بسوزد پرده دارراز خود با راز دل کن آشکار
پرده از رخ برفکن تو بر عیانتا شوی کلی نهان جاودان
پرده را بردار تا راهم دهیهر دو عالم را بیک آهم دهی
پرده را بردار بر من بیخبرتا نماند ازمن و پرده اثر
پرده را بردار ای گم کرده راهتا کنم بیرون این پرده نگاه
پرده را بردار جان من بسوزآتش عشقت ز ناگه برفروز
پرده را بردار و پرده بر مدربیش ازینم تو مده خون جگر
پرده را بردار تا بینم ترااز میان پرده بگزینم ترا
پرده را بردار تا آگه شومگرچه راهت کردهام همره شوم
پرده را بر عاشقان خود مدرآب روی عاشقان خود مبر
پرده بردار ومرا مشتاق کنبعد از آنم سیر آن آفاق کن
پرده بردار و عیانم وانمایجانم از بند ضلالت برگشای
پرده بردار و دلم کلّی ببرتا شوم از شوق رویت بیخبر
پرده بردار ای حقیقت جسم و جانتا ببینم روی خوبت در نهان
پرده بردار ای نموده جزو کلبیش ازینم تو مکن در عین ذل
پرده را بردار و زین پرده چه سودچون ترا گم کردنست این خود نبود
پرده بردار از صفات لم یزلتا به ببینم من ترا اندر ازل
پرده بردار ای ورای جان و دلتا کجا باشدترا مأوای دل
پرده بردار ای ز پرده گم شدهکام خود از پردهها تو بستده
پرده بردار ای کمالت بی صفتتا برون افتد ز پرده شش جهت
پرده را بردار تا فاشم شودگوش جان راز خود از خود بشنود
پرده را بردار و کن فانی دلمزانک در پرده عجایب مشکلم
پرده را بردار و بیداری بدهاز وجود جان تو هشیاری بده
پرده بردار ای تمامت کایناتگشته بر تو بی تو این نقش صفات
پرده بردار ای نموده انبیاراه فانی کلی از عز و بقا
پرده بردار ای ترا آدم ز خودکرده پیدا بر تمامت نیک و بد
پرده بردار ای تو نوح نوحه گرکرده در طوفان عشقت بیخبر
پرده بردار ای تو ابراهیم راکردهٔ بر خیر تو تعلیم را
پرده بردار ای ز موسی راز توکرده اندر طور دل اعزاز تو
پرده بردار ای ز اسحاق وفاجان خود بر خویشتن کرده فدا
پرده بردار ای ز عیسی روح روحداده عالم را بکلی این فتوح
پرده بردار ای ز ایوب ضعیفکرده رنجور و ز عشقت تن نحیف
پرده بردار ای محمد راز دارسرّ جمله کن تو بر ما آشکار
پرده بردار ای محمد را وجودجسم و جانش افکنیده در سجود
پرده بردار ای کمالش داده توهرچه بودش جملگی بنهاده تو
راز دار تست این پیر ضعیفهم فدایت کرده این جان نحیف
چون ترا دیدم تویی وهم ز تومیکنم کلی تمامت هم ز تو
چون ترا دیدم تو بودی بی صفتمیزنم دستان راز معرفت
چون ترا دیدم توئی در پرده توراز خود بر جزو و کل گم کرده تو
چون تو دیدم روی خود بر ما نمایجام جم چه بود تویی کلی نمای
چون ترا دیدم ترا خواهم مدامهم ز تو کلی ترا خواهم تمام
سالک ره بین چو در حالت شدههر زمان بر حالتی فالت شده
گاه اندر خوف و گاهی در خطرگاه استاده گهی اندر گذر
اندرون پرده تازان راند اوگاه اندر پرده هم وامانده او
گاه محبوس خدا گشته یقینگاه گشته در گمانی راه بین
راه بیحد کرد اندر دهشتشدیده اندر راه حق مر قربتش
گاه بیخود گشته در رمز صفاتگاه حیران گشته اندر وصف ذات
گاه در نزدیکی سالک شدهدیده کوران در صفتها لک شده
راه بی حد کرده در وصف و صفتراز خود دیده ز صاحب معرفت
راز خود بشنید و هم خود خواند بازاو ز عشق رمز کرده جان بناز
راز را از راز دان بشنیده همهم ز دیده دیده دیده دیده هم
بر رموز عشق سرگردان شدهدر درون پردهها حیران شده
عاشقی بر وصف عاشق آمدهصادقی بر عشق صادق آمده
در گمان و در یقین افتاده پستزیر پایش پردهها هم کرده پست
واصلان عشق را در پرده رازدیده راز خود بکرده پرده باز
آنچنان راز نهانی یافتهآنچنان عین عیانی یافته
آنچنان جانها بداده کل ببادجان خود بر باد داده بی نهاد
عاشق آسا رمزها گفتند بازتا برون رفتند کل از پرده باز
رازهای خویش با معشوقه کلگفته با او لیک بی او گفته کل
هرچه ازمعشوق بشنفته برازجمله با معشوقه خود گفت باز
راز با معشوقه گفته در نهانتا نهانشان گشت بر صورت عیان
راز خود را گفت کلی پیش دوستمغز گشته لیک نه مغز ونه پوست
راز خود گفته بدانای جهانبر گذشته از زمین و از زمان
راز خود با راز او آورده خودبیخودی اندر یقین بی نیک و بد
راز خود با عشق گفته در نهانگشته معشوق حقیقی در نهان
راز خود با راز حق آمد یقینراز باید گفت مرد راه بین
ای دل آغاز یقین آغاز کن پرده از روی حقیقت باز کن
ای دل آخر چند در راهی کنونمانده اندر پردهٔ بی رهنمون
ای دل آخر چند خواهی تاختنجان خود در راه جانان تافتن
ای دل آخر چند سودایی کنیاندر این ره چند شیدایی کنی
ای دل آخر چند این سوداپزیاندر این پرده تو این سوداپزی
ای دل آخر راز تو از پرده گمگشته است و کردهای تو راه گم
ای دل آخر تو درون پردهایخویشتن درخویشتن گم کردهای
ای دل آخر چند بی سازی کنیدر هوی عشق طنّازی کنی
ای دل آخر جان خود درباز توپرده را افکن ز رویت باز تو
ای دل آخر پرتوی از وی ببینچند خواهی گشت اکنون راه بین
ای دل آخر خون جان از جام سازراه بی آغاز را انجام ساز
ای دل آخر چند خاموشی کنیخویش را در عین مدهوش کنی
ای دل آخر پرده باز افکن زرویبیش ازین تا چند باشی راه جوی
ای دل آخر از یقین آگاه شویک زمان در قربت اللّه شو
ای دل آخر دیدهٔ این سالکاندر فنای عشق گشته صادقان
ای دل آخر چند خواهی ایستادهم بباید رفت پیش اوستاد
ای دل آخر تن بنه ره پیش گیرآنگهی از ره مراد خویش گیر
ای دل آخر خون خود تا کی خوریهر زمان وامانده و حیران تری
ای دل آخر برق واری در گذرتا بیابی روی آن صاحب نظر
ای دل آخر عین جان ایثار کنهرچه داری در جهان ایثار کن
ای دل آخر ساز تن کن اختیارتا تو گردی اختیار اختیار
ای دل آخر تا نگردی سوختهکی شود سرّ سویدا توخته
ای دل آخردر فنای او مترسچند باشی بازمانده باز پس
ای دل آخر چند نازی جان ببازدر نشینی چند می جوئی فراز
ای دل آخر پند من بپذیر توتا شوی کل خویشتن کم گیرتو
چند باشی در درون ودر برونچند باشی غافل آسا در جنون
ره روان رفتند و تو در پردهٔهمچنان میجویی و گم کردهٔ
ره روان رفتند سوی یار خودتو چنین مانده ببین اغیار خود
ره روان کردند جان خود نثارهمچنان ماندی تو اندر پرده خوار
ره روان رفتند و تو درمانده خودهمچنان در گفتن خودمانده خود
آخر این چندین سخن برگفت و گفتهم تو گفتن و کس دیگر نگفت
آخر این چندین سخن گفتی تو بازبازماندی اندرین ره مانده باز
آخر این چندین سخن تو گفتهٔیا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ
آخر این چندین ملامت بردهٔهمچنان مانده درون پردهٔ
آخر این چندین ملامت تا بکیبرکسی ماندی که گم کردی توپی
آخر از این گفتنت مقصود چیستعاقبت بررفتنت مقصود کیست
آخر این چندین بگفتی نیک و بدتو کسی مانی بمانده بی خرد
راه رو یا اندرین پرده بسوزهمچو این واصل در آنجا برفروز
ره رو آخر یاز خود بگذر بکلیک زمان در سوی خود بنگر بذل
راه کن تا ره بری بر سوی اوتا همانجا گه ببینی روی او
راه کن تو تا مگر واصل شویدر مراد خود مگر حاصل شوی
چون بدست تست دادن جان خویشجان بده یا راه کلی گیر پیش
چون بدست تست خود را سوختنکار از ایشان بایدت آموختن
چون بدست تست جان بازی چنیننیست آسان کار جان بازان چنین
چون بدست تست هم جانت ببازپردهٔ از روی خود انداز باز
چون بدست تست با چندین گمانمیپزی آخر زمان اندر نهان
جان خود ایثار کن در وصل دوستتا ببینی یک زمان تو وصل دوست
جان خود ایثار کن ای بی خبرتا بسوزی وانماند هیچ اثر
همچو ایشان اندرین واصل شویهم ز حق گویی و از حق بشنوی
گر بخواهی ماند آنجاگاه بازدرنشیبی کی ببینی عین راز
گر بخواهی ماند اندر پرده توچند گوئی کردهٔ گم کرده تو
این همه گفتم ترا ای دل ببینبگذر از خود تا گمان گردد یقین
این همه گفتم ترا ای جان منبردهٔ چندین زبانها در سخن
این همه گفتم نمردی یک دمییک نفس فرمان نبردی یکدمی
این همه گفتم چنین با تو برازهمچنان ماندی تو اندر پرده باز
این همه گفتم ببر فرمان دلاتا زمانی جمله ما گردیم ما
چون شویم آنجایگه خود جزو کلکل شویم و وارهیم از بند ذل
چون شوی فانی تو اینجا در صفتآنگهی یابی کمال معرفت
هرکه فانی شد بقای کل بیافتبعد از آن در سوی آن حضرت شتافت
هر که فانی شد خرد با او چکاردر بقای کل شود کل رستگار
هر که فانی شد برست از خویشتنکل شد و وارست او از خویشتن
هر که فانی شد بقا اندر بقا استاز همه فانی صفا اندر صفاست
هرکه فانی شد ز دید او دید دیدهم زحق گفت وز حق رازی شنید
هرکه فانی شد بپرده بیند اویپرده برافتد بپرده بیند اوی
چون تو را فانی بخواهی بد تنتچند خواهی گفت مایی و منت
چون ترا فانی بخواهد شد عقولچند خواهی بد در اینجا بی اصول
چون تو فانی میشوی از هرچه هستبازدار از هرچه داری نیز دست
چون تو فانی میشوی از خود بمیربعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر
چون تو فانی میشوی زین زندگیاین زمان تو پیش گیر افکندگی
چون تو فانی میشوی بگذر ز خودتا نماند جملگی نیکت نه بد
چون تو فانی میشوی در چند و چونگشتهٔ تو در میان پرده خون
چون تو فانی میشوی بردار گامهر زمانی در مکانی دار کام
چون تو فانی میشوی اینجایگاههم در آنجا گرد فانی پیش شاه
چون تو فانی میشوی باری درینپیش راهش میربرعین یقین
چون تو فانی میشوی بر ذات اوهم بکن خود را زمانی گفت و گو
چون تو فانی میشوی نزدیک اوبگذر از این راه پر باریک او
چون تو فانی میشوی چندین مگویگرد فانی گرد و دیگر هم مجوی
چون تو فانی میشوی زنده شویاز مقام عرش افکنده شوی
بگذر از خود تاکمالی آیدتبعد از آن وصل وصالی آیدت
بگذر از خود سوی حق اشتاب کنخویش را در عین فتح الباب کن
بگذر از خود از یک زمان ایمن مشوهرچه پیش آید در آن ساکن مشو
بگذر از خود راه الااللّه گیرگر ببینی راه جمله راه گیر
بگذر از خود واصل درگاه شوفانی اندر سرّ الااللّه شو
بگذر از خود تا وصال آید پدیدبگذر از خود تا کمال آید پدید
بگذر از خود حق شو وباطل مگویبیش از این باطل در این حاصل مجوی
بگذر از خود عقل را آواره کنبعد از آن این راه را یکباره کن
بگذر از خود عشق شو گر عاشقیبگذر از جان گر تو مرد صادقی
بگذر از خود ای بمانده بر دو راهپرده را برگیر ای گم کرده راه
بازجوی از خود گذر کن در گذرتا کمالی باشدت اندر نظر
چون گذشتی از خود آنگه کل شویجان ببخشی آن زمان تو کل شوی
بگذر و بگذار وبگذر از همهچند خواهی بود عین دمدمه
هرکه آمد از عدم اندر وجودبود او اندر یقین بود و نبود
هر که آمد اندر آنجا بی خلافراه باید کرد او را بی گزاف
هرکه آمد اندر آنجا باز ماندلیک اینجا هم ازو او راز خواند
هرکه آمد راز را با او بگفتچون ندانی سرّ اسرارش نهفت
هرکه آمد محرم اسرار گشتاز خودی در بیخودی بیزار گشت
هرکه آمد جان ودل تسلیم کردهرچه گفت از جان جان تعلیم کرد
هرکه آمد پای اندر ره نهادگرنه آگه بود آگه گشت و شاد
هر که آمد راه جانان باز یافتلیک این راز جهان شهباز یافت
هرکه آمد راز او هم بدهموکام خود از کام خود بستد همو
هرکه آمد رنج را دید و بلااندر این رنج و بلا شد در فنا
چون همی خواهی شدن باری ز پیشراه حق گیر ای مرادت دیده پیش
نوش اندر نیش باشد کارگرنوش کن نیش آر داری این خبر
هرکه این ره را مسلّم کرد اواندرین ره جان معظّم کرد او
ای بسا تنها کزین حسرت بریختآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
ای بسا جانها کزین حسرت برفتعاقبت پر درد و پر حسرت برفت
ای بسا دیده که نادیده شد اوگرچه نادیده بوددیده شد او
ای بسا عالم که او راهی سپرداند راین ره ماند وناکامی بمرد
ای بسا عاقل که کام اینجا بیافتای بسا مسکین که ناگه سر بیافت
ای بسا سالک که هالک شد ازینگرچه در ره بود مرد راه بین
ای بسا قوّت که از قوّت برفتبعد از آن او را ثباتی برگرفت
ای بسا عاشق که جان در باختندتا کمال عشق خود بشناختند
ای بسا مؤمن که با توحید رفتعاقبت در منزل تفرید رفت
ای بسا صاحب که بی صاحب بماندای بسا راحت که کام دل براند
ای بسا ساکن که اندر ره فتاددر ره جانان ز دل ناگه فتاد
ای بسا عاقل که اندر عاقبتبازدید او عاقبت در عافیت
ای بسا ناطق که الکن گشت و رفتتخم اینجا ناگهان افکند و رفت
ای بسا ره رو که اینجا باز مانددر مقام عزّ هم در راز ماند
ای بسا مفلس که بگرفتند گنجگنج را دید آن چنان بیدرد و رنج
ای بسا نادان که دانایی بیافتعاقبت عین توانایی بیافت
ای بسا معنی که بردعوی بماندعاقبت در رمز بی معنی بماند
ای بسا معنی که بر تقوی فتادراز خود بر عین تقوی برگشاد
ای بسا صورت بمعنی ره نبردعاقبت چون یافت با حسرت بمرد
ای بسا صاحب جنون ذوفنونکامدندی از پس پرده برون
ای بسا شاهان که کمتر از گداآمدند آخر در این عین بلا
ای بسا درویش گشته پادشاهکام خود دریافته در پیشگاه
ای بسا گردن که بی گردن بماندعاقبت خود را برسوایی نشاند
ای بسا شیرین که بیخسرو نشستکرد شیرین خسروی را پای بست
ای بساوامق که بی عذرا شدهاندرین ره هر زمان عذرا شده
ای بسا لیلی که مجنون گشتهاندهمچو مجنون عین مفتون گشتهاند
ای بسا رامین که ویسش رام کردراه را بر راه او انجام کرد
ای بسا عاشق که بیدل گشته بازاندرین ره بیدل و جان گشته باز
ای بسا بردرد و سودای فراقداده جان خویشتن در اشتیاق
ای بسا صادق که در کار آمدنداز وجود و جان که بیزار آمدند
ای بسا ره بین که راه خود نیافتگرچه بسیاری درین ره میشتافت
ای بسا واصل که او از وصل شاداوفتادند و نیامد هیچ یاد
ای بسا کاهل که ناگاهی براهاوفتادند و شدند آن جایگاه
ای بسادر ره بماند عاقبتراه بردند اندر آن کل عاقبت
ای بسا مؤمن که تن داده ببادهیچشان یادی نیامد هم زیاد
ای بسا عزّت که در دل اوفتاداز نهیب عزّت کل اوفتاد
ای بسا قربت که در فرقت بماندبعد از آن در سوی آن قربت بماند
ای بسا هیبت که اندر ره فتادزان همه هیبت بکل ناگه فتاد
ای بسا زینت که بی زینت بماندتا چو اینجا رفت اینجا گه بماند
ای بسا وحدت که پنهان گشت بازآشکارا شد که اعیان بود باز
ای بسا کثرت که در وحدت فتادناگهان در قربت عزّت فتاد
ای بسا شوکت که در رتبت شدهکام خود در کام جانها بستده
ای بسا راهی که بی رهبان بماندزانک بی رهبان در آن رهبان بماند
ای بسا جاهی که اندرچه فتادکس دگر آن را نیاوردش بیاد
ای بسا کل گشت آنجا منتظرشد میان در آب و در گل مشتهر
ای بسا شوریدهٔ عشق ازلجان و تن کرده براه او بدل
ای بسا جان ها که ایثار رهستتانپنداری که راهی کوتهست
ای بسا معشوق عاشق گشتهانداندرین ره چون فلک سرگشتهاند
تا ندانی حیرت ذات و صفاتچون توانی یافت تو معنی ذات
چند گویم راه باید کرد راهتا رهی در عزّ و قرب پادشاه
چند گویم بگذرم بر گفتنشچند جویم اندرین در سفتنش
تا زجان خود نبرم مردوارکی توانم بود در ره مرد کار