گنج

بخش ۲۸ - سؤال سالك وصول از پیر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۰۷ بیت
راه بین گفتا که ای جان جهانای مرا تو آمده عین عیان
چون ندانی واصلی آنجایگاههم تویی و نه تویی اینجایگاه
راز تو دریافتم چون گفتهٔدرّ معنی اندرین ره سفتهٔ
راز خود اکنون تو پنهان میکنیبر من مسکین چه تاوان میکنی
چون تو آوردی مرا اینجایگاههم مرا بنمای اکنون کل راه
تامراد خود دمی حاصل کنمهمچو تو من نیز خود واصل کنم
گفت آن هاتف تو خود دیدی همیکی کجا یابی وصالم یک دمی
خود مبین حق بین که تا تو حق شویپس ندایی کن ندایی بشنوی
در نگر کاین سرهم از خود رفته استتو چنان دانی که از خود رفته است
این زمان هم باخود وهم بیخودستدر مقام کل فتاده بی خودست
سالها اینجا مقیم راز ماستاندر آنجاگاه او دمساز ماست
این درخت و مرغ و صندوق و گهررازها دارد درین ره راهبر
راز ما میداند او اینجایگاهبازمانده در درون پرده گاه
این زمان مقصود او حاصل کنماین زمانش دمبدم واصل کنم
راز ما میداند و از خود شدستیک نظر دیدست و او بیخود شدست
همچنان ناپخته است اینجایگاهعاقبت دریافت وصل پادشاه
صبر کن تا راز او را بنگریتا تو نیز از راز او هم برخوری
صبر کن تا راز بنمائیم ماراز خود بر راز بگشائیم ما
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیمراز پنهانی بدو پیدا کنیم
این زمان اندر نظر او بیهش استدر چنان بیهوشی او خوش خوشست
این زمان اندر وجودست و عدممیزند اینجایگه کلی قدم
یک نظر کردیم سوی پیر مااین چنین گشتست حیران پیر ما
از کمال خود نظر کلّی کنیمجزو او را این زمان کلّی کنیم
از کمال این پیر ره واصل کنمعاقبت مقصود او حاصل کنم
یک زمان واایست اینجا و مترستا بدانی کاین چه رازست و مترس
برق استغنا چنان آید ز دورآتشی گردد در آنجا همچو نور
خودببینی آنچه اینجا دیدنیستبازدانی آنچه اینجا کرد نیست
عشق ما اینست هم در عاقبتره ندانی تا که جویی عافیت
عشق ما اینست و ما پیداکنیمآنچه پنهانست ما پیدا کنیم
عشق ما هرگز نداند عقل بیندر گمان هرگز کجا باشد یقین
تا نسازی و نسوزی پاک توکی توانی گشت نور پاک تو
این زمان ما یک نظر خواهیم کرداز جلال خود نظر خواهیم کرد
تا شود فانی وباقی گردد اواین زمان کلّی تمامت گفت و گو
بشنو این اسرار جان گر آگهیبشنوی از جان گر مرد رهی
رمز من نه عقل داند اندریندر گمانت عقل کی یابد یقین
رمز من شوریدگان دانند و بسرمز من سرّیست از اللّه و بس
رمز من کلّی حقیقت آمدستاوّلت این عقل باید کرد پست
تا کمال لامکان حاصل شودجان تو از این سخن واصل شود
بوی این گر هیچ بتوانی شنودگوی از کونین بتوانی ربود
این رموز از لامکانست ای عزیزسرّ این دریاب ناگردی عزیز
ناگهی از حضرت عزت ز ذاتناگهانی یک علم زد نور ذات
پیر در ساعت در آنجا گه بسوختاندر آن آتش بکلی برفروخت
آتشش از پای تا سر در گرفتخوش همی سوزید و خاکستر گرفت
تا تمامت گشت خاکستر وجودگوییا این پیر خود هرگز نبود
همچنان آواز میآمد یقیناین رموزم هم بدان ای راه بین
همچنان از شوق بودی نعره زنهمچنان از ذوق بود اندر سخن
همچنان در عشق پا تا سر ببودبودآوازش ولی صورت نبود
همچنان میگفت ای کلّی شدهکام خود در عاقبت تو بستده
هم گمان من یقین گشته ز توپای تا سر راه بین گشته ز تو
نیستم هستم کنون در نیستیهستی تو شد یقینم نیستی
هست گشتم نیستم در پرده منپردهها کرده همی برگرد من
نیست گشتم هست گشتم جاودانهست وخواهم بود و هستم جاودان
وارهیدم من ازین رنج و المبی وجودم روح پاکم در عدم
نیست در هستم یقین اندر عیانهم جهانی نه جهانم در جهان
نه عیانم هم عیانم شد که مننیستم اما توی کلی و من
درتو گم گشتم تویی اکنون مرادر درون تو شدم بیرون مرا
راز من کلّی تو میدانی توییهرچه گفتم بر زبان کلّی تویی
بود من بود تو بُد چندین که بودگوییا اکنون نمودم بود بود
آینه گشتم بکلی آینه استروی من با روی تو هر آینه است
کان قلبی کالغوادی من فتوحانت قلبی انت عینی انت روح
الصباحی فی منامی حالتیثم ضعت فی فوادی ضالتی
حالتی مجلی فوادی ظاهریاین زمان در باطنی و ظاهری
جزو گشتی کل بدیدی جاودانچون نهان گشتی عیان دیدی نهان
من توم راهت تمامت پردهامنه چو پرده اولین گم کردهام
واصلم کلی بکن اکنون تمامتا نمانم من تو مانی والسّلام
واصلم گردان خودی خودنمایجان جانی تو مرا جانم نمای
اول و آخر یقینم کن یقینتا شود عین عیان عین یقین
در تن و بی تن چو تنها گشتهاماین زمان بی تن بخون آغشتهام
واصلم کن عین گردانم عیانجان کنون و جسم رفتم ازمیان
این دگر خواهم که داری حاصلمهم ز فضلت تو بگردان واصلم
واصلم گردان ازین ما و منیتا یکی گردم درین سر بی تنی
راز دیدم هم بگویم مر تراچون تو من گشتی شنو کل ماجرا
در تو گم گشتم چو تنها آمدمبی تنم اما چو شیدا آمدم
نه محیطم هم محیطم بر همهنه شبانم هم شبانم بر رمه
نه دلم اما یقین دل گشتهاماندرین ی خود خودی دل گشتهام
ره شدم نه ره شدم همره شدمبا توام نه بی توام آگه شدم
عاشقم تا روی تو دیدم عیانعشق شد معشوقه گشتم جاودان
پردهام نه پردهام در پردهامنه چو سالک این زمان ره کردهام
بی تنم هم بی تنم هم با تنمروشنم نه روشنم هم روشنم
صورتم نه صورتم نه سیرتمنه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم
عاقلم نه عاقلم هم عاقلمصادقم در عاشقی هم صادقم
من توام یا تو منی هم من توامهر دو یکی گشته و نه من دوام
در وجودم در سجودم در خودمدر مقام عشق اکنون بی خودم
راز دارم ازتو امّا در نهانبی خودم اما حقیقت بر عیان
راز تو هم باتو خواهم گفت بازرازدار من تویی ای بی نیاز
راز تو بر من عیان شد بی وجودبود من کلی هم از بود توبود
راز دانی راز دانی رازدانهم عیانی هم عیانی هم عیان
در عیان تو نهانی آمدستدر نهان تو عیانی آمدست
این نهان تو عیان را آشکارکس نهان هرگز ندیده آشکار
در نهانی من عیان میبینمتدر عیانی جان جان میبینمت
راز هر دو کون گشته از تو فاشهر دو کون از ذات نوشد جمله فاش
واصلم در ذات توفانی شدهاز برون پرده اعیانی شده
واصلم در ذات تو افتاده منسر بسوی حکم تو بنهاده من
واصلم در ذات تو مستغرقمدر جلال تو عیان مطلقم
ذات تو باقی و بنده فانیستعین دانائی من نادانیست
راز تو بشناختم بر شش جهتجمله یکی گشتم از روی صفت
بی صفت گشتم صفت بگذاشتماز صفات تو دمی پنداشتم
من صفات تو کجا دانم صفتکز صفت مستغنی و از معرفت
عقل و جان ایثار کردم زین مقامتا شدم در ذات تو فانی تمام
عقل بیرون ماند و شد در پرده اوهمچو تو، من خویشتن گم کرده او
عقل پنهان گشت و او را پرده استدر میان پردهها خو کرده است
بر سلوک خود هوسها میپزدهرچه میخواهد زسودا میپزد
آخر الامرم وصولی راست شدگرچه افزون بود علمم کاست شد
کل رازم فهم شد در جای خودنیست چیزی دیگرم همتای خود
هیچ دیگر در خیالم راه نیستهیچکس از وقت من آگاه نیست
این زمان از عشق ذاتت سوختمهرچه بودم جمله کلّی سوختم
در وجود ودرعدم کلی شدماین زمانه بی عدد کلی شدم
سوختم از آتش عشق تو منسوخته کی گوید آخر این سخن
تو منی و من ترا خواهم ز توگشته افزونم نکاهم من ز تو
بر جمال لایزالت عاشقممیزنم یک دم که صبح صادقم
صبح گشتم شب شدم هم روز مناز وصال تو شدم فیروز من
این دلم شد محو ازکل نهاندل بدل شد جان بجان ای جان جان
جان جانی هم عیانی در نظرباخبر هستم ز عشقت بی خبر
مفلسم لیکن همه زان منستنقش اشیا جملگی زان منست
هیچ در دستم ولی در دست مناز فراق بیخودی هم مست من
آفتابم نور او هم از منستآفتاب از نور رویم روشن است
ماهم و افتاده اندر تف و تابهمچنان مستغرقم در فتح باب
آسمان لیکن نیم گردان شدهکوکبم اما نیم حیران شده
گردش اشیا همه ذات منستمصحف کل نقش آیات منست
آتشم وز آتش غم سوختماین چنین نور یقین افروختم
زادم و بر باد دادم زندگیزنده گشتم من زروی مردگی
آب لطف تو بدم گشته رواناین زمان بر باد دادم آن مکان
حال آن خاکستر اکنون گشته گلعین کل گشتیم اندر عین ذل
بحرم از شوق تو این ساعت بجوشتا ابد هرگز نخواهم شد خموش
کوهم امّا کوه غم بگذاشتمبهره از روی یقین برداشتم
جبرئیلم نه ز جبریل آمدمکام دل از جبرئیلم بستدم
هستم اسرافیل و صورم در دمستافکننده صورتم در دم دمست
من ز میکائیل عزت یافتماز وجود رزق حرمت یافتم
هم ز عزرائیل جان دارم کنوناز غم صورت که آزادم کنون
نه شبم نه روز هم روز و شبمبی تو اکنون در میان ماتمم
ابرم و از رعد غرّان گشتهامبرقم و از تف سوزان گشتهام
در وجودم از عدم دارم المدر دلم دارم کرم اما عدم
در نهانم آشکارم از همهاین زمان چون بردبارم از همه
حاصلم شد واصلی بی حاصلمازکمال شوق گفتن واصلم
با تومیگویم همه من خود تواممن نخواهم این زمان چون من توام
بی تو کی باشد تمامت جزو و کلپردههای بی صفت با عین ذل
رفت عقل و رفت صبر و کل شدماین زمان معشوقهٔ بی دل شدم
کل و جزوم جزو و کل دریافتمتا که ذاتت بی صفت بشناختم
ذات خواهم گشت در ذات تو منتا شود منزلگه ذات تو من
من نمانم من نمانم من توامبی توام اما یقین اندر توام
در زمانم بی زمانم بی مکانهم زمان بی مکان اندر عیان
هرچهار آمد برون از هر چهارصد هزار آمد فزون از صد هزار
بحر گردون موج گردم لاجرمعرش گشتم در درون فرش هم
فرشم و عرش تو گشتم پایداراین زمان در عرش هستم گوشوار
فرشم و الارض کل مایدونفرش را دادی شرف از مایدون
گشته کلی راز تو اعیان کنمتا تو مانی تو برین بر جان کنم
در مقامات تو کلّم بی خلافاین زمان گفتم حدیث بی گزاف
عارفم مستغنی از کل شدهاولم در آخر تو گم بُده
بودم و هرگز نبودم بی خلافاین زمان گفتم حدیث بی گزاف
گرچه بسیاری بخواهم گفت بازهم دُر اسرار خواهم سفت باز
از توجستم وز تو گفتم هرچه هستهم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست
غیر نیست اندر درون ذات توغیر هم نبود صفات ذات تو
هیچ غیری نیست کل سیر تو بوددیدهام این جملگی دیر توبود
چون یقینی پس چرا اندر گمانداشتی در پرده خویشم نهان
چون یقینی پس چرا بگذاشتیهم مرا اندر جفا میداشتی
از وفای تو جفا آمد برمعاقبت محو تمام آمد برم
از تو دارم درد درمانم توییآشکارا این زمان دانم تویی
آشکارایی ولی گشته نهانبگذرم من از نهانت بر عیان
از نهان و از عیان هر دو یکمدر تمامت جزو و کل مستغرقم
کاشکی اول چو آخر بودمییعنی از باطن بظاهر بودمی
کاشکی اول مرا من همچنینبودمی اندر عیان او یقین
چون تو بودی من که بودم لاجرماین کمال از تو شدم پیدا عدم
چون تو بودی و تو باشی جاودانهم تو خواهی بود آنجا کاروان
جاودانی جاودانی جان شدهگشته پیدا وز نظر پنهان شده
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندیدیدرک الابصار خود هرگز ندید
نحن اقرب راستی را بر حضورپای تا سر گر شده نور تو نور
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذاتمیکنی کلی صفات بی صفات
نحن اقرب سخت نزدیک گلیآتشی و باد نه آب و گلی
جمله و از جمله فارغ آمدیبر همه عالم تو عاشق آمدی
نحن اقرب خویشتن بشناختیهم کمال خود زعشقت باختی
چون تو بودی این همه اشیا چه بودچون نهانی این همه پیدا چه بود
هم نهانی و تو پیدا آمدیآشکارا آشکارا آمدی
آشکارا بودی وپنهان شدههم ز پیدائی خود یکسان شده
چون نبودم من تو بودی در جهانهم نبودی محدث ودر جان نهان
کی مکان تو شود پیدا چنینبی مکان هرگز مکان گردد یقین
این مکان و این زمان چون باشدتدر برون و در درون چون باشدت
فهم کن تو و هومعکم زین سخنکی گمانی بود بر تو این سخن
و هومعکم ذات پاک تو بودهرچه هست کلی چو خاک تو بود
اصلی اما فرع را بگذاشتهفرع فرع تو همه بگماشته
آب با برف آمده بسته شدههر دو یکی گشته و پشته شده
آب چون در گل شود نبود خرابفهم از این سان باشدت فهم کلاب
آب چون با گل شود در یک جهترنگ وبوی گل شود در معرفت
رنگ گل با بوی تو شد همنشینآب چون گل گشت از روی یقین
بوی او دارد همیشه بوی توزانکه خو کرده است او باخوی تو
هر دو یکسان گشت بر کل گوهریهردو یک بویست چون بوی آوری
هر دو یک بویست از آثار کلعلو کلی میشود آنجای کل
چون یکی گردد یکی به بی صفتچون توانم کرد کلی معرفت
چون یکی گشتم همه یکی شویماز دو بینی آن زمان کلی شویم
کل کل گشتیم و در ذات آمدیمکل کل هستیم و کُلات آمدیم
جزو بودیم این زمان کل گشتهامگرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم
بر صفت گشتم چنین من بی صفتهم خودی خود بدیدم بی صفت
در صفات خود صفت بگذاشتمهر چه فانی بد بکل بگذاشتم
من نهانیام نهانی بر عیانبر عیانم بر عیانم بر عیان
در عیان گشتم نهانی زین غرضتا نداند راز و حالم بد غرض
واقفم بر جملهٔ اسرار کلاین زمان بگذاشتم من عین ذل
ذات خواهم گشت اندر نور توتا شوم کلی تمامت نور تو
آن زمان یکی بود هم بیشکیکی بود شکی گمان اندر یکی
چون یکی گشتم نه بینم من دوییهرچه میگفتم تویی وهم تویی
این همه از تو بگفتم هم بتواز تو میگویم عیان هم من بتو
با تو خواهم گفت یکی گشتهامگرچه راهت کل بدو کل گشتهام
من یکی خوانم یکی دانم تراهم یکی خواهم شدن بی ماجرا
من یکی ام قل هواللّه احدچو عدد یکی شود کل عدد
چون یکی گشتم نماندستم دوییمن نمانم این زمان جمله تویی
در ره توحید فانی گشتهامغرق آب زندگانی گشتهام
جمله یکی گشتهام من بی صفتجملگی چون اوست نیستم معرفت
معرفت شد جمله در یکی تماماین زمان یکی ترا بینم مدام
جمله یک چیزست اما من نیمپای تا سر محو گشتم من نیم