بخش ۲۷ - رسیدن سالك وصول با پرده ششم
عاقبت آن سالک اندر پردههابود و میشد از یقین در پردهها
تا ششم پرده رسید آنگاه اوبعد از آن چون شد دگر آگاه او
دید ناگه پرده سبز و لطیفدر پس پرده یکی پیر شریف
ایستاده در بر آن پرده اودم بدم میکرد در خود پرده او
پرده را در گرد او زین نور بودگرچه آن پرده تمامت نور بود
پردهٔ بد سبز اما چون بهارروی های او بمانند نگار
نورها از پردهها تابان شدهعکس آن بگرفته و تابان شده
نور او اسفید رنگ و رنگ رنگگرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ
برکف دستش نهاده مهرهٔجوهری بی حد عجایب شهرهٔ
اندران مهره بسی خط داشتهبرصفت آن لمعهها بفراشته
جوهری بد عکس آنجا خطهاگشته پیدا بر مثال استوا
گرد آن جوهر فراوان مرغ بودعکس آن بر چشم ره بین مینمود
جملگی بر زنده بر روی افقاز برون پرده کرده یک تتق
یک تتق مانندهٔ خورشید بودروشنی مانندهٔ ناهید بود
آنچنان پیر عزیز کامکارجوهر اندر دست گشته نامدار
هر زمان آن جوهر پر عکس نوراز کف خود افکنیدی دور دور
بازگشتی جوهر اندر جای خودپس طلب کردی همی مأوای خود
بازجای خود شدی جوهر همیروشنی دادی در آنجا عالمی
پردهای بر عکس جوهر تابدارگشته بود از پرتو خود پرنگار
روی پیرش بر مثل چون ماه بوددر درون پرده در آگاه بود
جوهر اندر دست کردی سرنگونآمدی از روی جوهر نقش خون
درچکیدی خون ز جوهر ناگهانمحو گشتی خون جوهر در زمان
جوهر اندر خون برنگ خون شدیعکس او نه خون ولی چون خون شدی
مرغکان چون آن بکردندی نگاهآمدندی پیش آن جوهر براه
هرتنی زان مرغکان خون داشتندگرچه یکسر دل پر از خون داشتند
خون گرفتندی زجوهر در زماندرچکیدی هر زمان خون از دهان
پیر ناپیدا شدی در عکس آنراه بین چون دید حیران گشت از آن
برفراز پیردید او یک شجربرگشاده بود آنجا بال و پر
پهن بودش هر ورق چون آفتابجملهٔ رنگش چو نور ماهتاب
میوه او بود سر آویختهاندر آن اشجارها بگسیخته
بود رنگ ساق او مانند خونبال او رفته از آن پرده برون
گرچه زان سر دید اوآوازهابانگ میکردند پر از رازها
بانگ میکردند بر آواز مردخود همی بودند اندر راز خود
راه بین آواز ایشان میشنودلیک از گفتارشان آگه نبود
او نمیدانست تا چه گفتشانبود ایشان را از آن کام و دهان
بود صندوقی نهاده پیش پیرپر زجوهر عکس آن چون مه منیر
بس منوّر بود همچون آفتابخوش همی تابید از وی نور و تاب
نور آن صندوق اندر پرده رااوفتاده بود روشن کرده را
نور آن بالای اشجار آمدهپیر اندر آن بتکرار آمده
هر زمانی یکسری ز آنجا بزاراوفتادی پیر را اندر کنار
در کنارش چون سر افتاده شدیپیر آن را ناگهان خود بستدی
بر سر صندوق کرده باز روپس نهادی سر در آنجا باز او
خوش نظر کردی بسوی آن درختاندر آن حیران بماندی مرد سخت
بار دیگر چون که بگذشتی از آنیکسر دیگر در افتادی از آن
پیر بار دیگر آن صندوق رادر نهادی و فرو بستی ورا
آن سر از صندوق خاموش آمدیچون کسی درخواب بیهوش آمدی
تن زدندی آن سران در پیش اوبار دیگرشان نبودی گفت و گو
مرغکان درگرد سرها بی خلافمیپریدند اندر آنجا بی مصاف
روی سرها پیش پیر نامداربود هر یک بیقرار و زار زار
هر زمان آن پیر خوش بگریستیاندر آن سرها همی نگریستی
زار میگفتی که ای دانای حالتو همی دانی مرا راز از سئوال
تو همی دانی و بس من چون کنمتا ازین احوال سر بیرون کنم
سالها شد تا مرا اینجایگاهداشتی اندر میان پرده گاه
من چه دانستم که این پیش آیدماین چنین احوال ها پیش آیدم
سرّ این گرچه نکردم آشکاربی قرارم بی قرارم بی قرار
بی قراری میکنم این جایگاهباز ماندم در درون پرده گاه
بیقراری میکنم اینجا دژمبازمانده اندرین راه عدم
تو مرا اینجایگه آوردهٔچون نمیدانم کدامین پردهٔ
از برون پردهٔ یا از درونهم درون و هم برونی هر دو چون
چون تویی در اول و آخر همیبر دل ریشم بنه یک مرهمی
سوختم زانگه که دیدم راز توهم نگه دارم نگویم راز تو
هم مرا اینجایگه بنشاندهٔعاقبت از جایگاهم راندهٔ
این رموزم آشکارا کردهٔاین دلم را پر ز سودا کردهٔ
این چنین رمزی کرا گویم ز توهم ترا و هم ترا جویم ز تو
تا کی این سر را ز اسرار آوریمر مرا اینجا نه تنها بنگری
خون دلها اندر اینجا ریختمای بسا سرها که از تن ریختم
حکم حکم تست تو دانی همهمی بکن تو آنچه بتوانی همه
هم امیدی دارم اندر پردهاتهم مرا اینجا رسانی از رهت
من چنین ز اندوه دیدت سالهااین چنین زار ونحیف از حالها
گفت امید ترا حاصل کنمعاقبت آنجایگه واصل کنم
آنچه گفتی راز من کن آشکارتا کنم جان خود اندر ره نثار
اینک آمد آنچه تو فرمودهٔراست گفتی هرچه تو فرمودهٔ
پیک راه آمد مرا آگاه کردیک زمانم جان ز تن بیراه کرد
سوی تو خواهم کنون من آمدنبی من آنجا خواهم آنجا من شدن
من نمانم تو بمان کلّی مراتا کنم تسلیم جان و تن فدا
این رموز تو یقین گردیده کلبازدارم زین همه هستی و ذل
مر مرا زین پردهها بیرون فکنهمچو این سرها میان خون فکن
پیک آمد اینک آمد در حجاببی خلاف آمد برون او از حساب
راست کارم من کنون در باختمچون بسی بازار نو برساختم
رازدار تو منم در پرده رازپرده را از روی خود برگیر باز
من ترا خواهم ترا جویم تراسهل گردان هم مرا این ماجرا
سهل کن کارم بکلّی وارهانای مرا تو نور دیده هم عیان
جان خود ایثار راه تو کنمخویشتن را در پناه تو کنم
راز منرا خود تومیدانی و بسباز بستان این نفس را هم نفس
وارهان ما را ازین پرده تو کلچون گرفتارم میان عزّ و ذل
جان خود در راه خواهم باختنتا برون پرده خواهم تاختن
پرده از رویم تو بردارو یقینروی خود بنما بنزد راه بین
این زمان جان من حیران ببرکار من آسان کن ای میر بشر
این زمان کل تو گشتم چون کنمتا که این پرده ز خود بیرون کنم
پردهام در ره حجابست و زوالزان نمییابم وصال آن جمال
پرده بر در وارهان ای پرده درپرده از کارم برافکن بی خبر
تا شوم مستغرق عزّ و جلاللم یزالی لم یزالی لایزال
مرد سالک راه بین اندر زمانچون بدیده راز او را بر عیان
در عجب اینجا بماند و لال شدهمچون آن پیر دگر بی حال شد
شد زبانش لال از آن گفت سؤالدر تفکّر مانده بود و در خیال
او بمانده زار و حیران در جنونتا چه آید از پس پرده برون
بشنو این اسرار دیگر بی خلافمحو شو تا وارهی از این گزاف
هرکه این اسرار دیگر بشنودرازدان صانع اکبر شود
در زمان آن سالک صاحب نظرایستاده کرده بد بر وی نظر
در نظر آنجا بماند او ای عجبتن ضعیف و زار مانده در تعب
آتشی آمد برون از آن درختشاخ او را پس بسوزانید سخت
جمله شاخ آن درخت و سر بسوختبار دیگر آتشی را بر فروخت
آتشی در کل آن پرده فتادبعد از آن روی خودآنجا گه نهاد
راه رو در حیرت آنجا گشت گمخویش را در خویشتن میکرد گم
دهشت آتش چنان شد خوفناکتا بنای راه بین گردد هلاک
گشت گرد آن شجر تا پاک گشتهمچو خاکستر شد و چون خاک گشت
سوی آن صندوق آتش در گرفتهرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت
آنچنان سرها که در صندوق بودآتشی افتاد وبانگی میشنود
بانگ میکردند از صندوق رازمرد ره بین گشت از آن اسرار باز
هر زمان از دهشت اسرار آنمیچمید از هر سویی آن رازدان
آمد از صندوق آوازی دگرگفت خوش میباش تو ای بیخبر
چند باشی نیز سرگردان شدهاندرین اسرار تو حیران شده
خوش بایست اینجا و از آتش مترسزین چنین رمز و معانی خوش مترس
چند خواهی بود از آتش رمانگر بجوشد هم بیابی تو امان
لیک اسرار دگر در راه هستگر نمیدانی زمانی کن نشست
تا ببینی سرّ اسرار قدمهیچکس آگاه نبود لاجرم
چون تو میبینی زمانی صبر کنتا شود پیدا مرین راز کهن
صبر کن یک دم مترس ای ناتوانتا ببینی راز پرده بر عیان
آنچه تو دیدی رموز دیگرستآنچه من دانم که از آن آگهست
من ترا این جایگاه آوردهاملیک این ساعت ترا گم کردهام
عاقبت هم باز آن جایت برمدر مقام و جایو ماوایت برم
تو بدین دهشت کجا بینی مراتو کجا یابی مرا بی جان فدا
راز منهم من بدانم در نهانکی ترا گردد چنین رازی عیان
گرچه بسیاری کشیدی رنج راهصبر کن یکدم تو نیز این جایگاه
تاترا رازی دگر حاصل کنممر ترا از یک جهت واصل کنم
هرکسی را از ره دیگر برمگه بپای آرم گهی از سر برم
آنچه من دانم نداند هر کسیتا شود اسرار من برتر بسی
آنچه گفتی آنچه دیدی من بدممن ترا آوردم و من تو بدم
صبر کن تا تو بمقصودی رسیزانکه اندر پرده مانده درپسی
عاقبت از پرده بیرونت آورمدر میان صحن گردونت آورم
چند و چند آخر بخود میبنگریتا تو خود بینی کجا این ره بری
تاترا اینجا ندیدم مرد کاربر تو این سر کی بگشتی آشکار
تا ترا یک ذرّه خودبینی بودآنچه میجوئی کجا حاصل شود
تا ترا این صورتست اندر برتکی توانی یافت سرّ رهبرت
من ترا گشتم باول خواستارعاقبت گردانمت سرّ آشکار
لیک حال صبر باید اندرینراه کن تا خود رسی اندر یقین
آنچه دیدی بیشکی در راه توکی شوی از رمز من آگاه تو
آنچه تو دیدی درون پردههامن بدم امّا کجا بینی مرا
آنچه من دیدم ترا از صادقیدر کمال عشق ما تو لایقی
من ترا گشتم باول خواستارسرّ خود کردم ترا من آشکار
آخرین هم من ترا واصل کنمعاقبت مقصود تو حاصل کنم
چون تو در پرده فروماندی کنونپیش آرم مر ترا یک رهنمون
تا تماشای صفات ماکنیآنگهی آهنگ ذات ما کنی
چون صفات من ترا معلوم گشتهر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت
در صفات من شوی تو بی صفاتذات من گردی اگر گردی تو ذات
عاشق آسا آمدی در سوی منهم بدیدی رمزهای کوی من
آنچه در مفهوم تو آمد یقینهمچنان راهست توهم راه بین
آن کمال از این نهانی آمدستکان کمال آن جهانی آمدست
آن کمال دیگرست اندر جهاندر میان پردهها گشته نهان
هرچه دیدی پرتویست از آن کمالهرچه گویی لامحالست آن محال
واصلم آنجا ندانم راز خودگفتهام با تو بدان ای بی تو خود