بخش ۲۶ - حكایت ابراهیم علیه السلام
چونکه ابراهیم در آتش فتاددر میان آتش او بس خوش فتاد
آتش صورت بمعنی گشت بازآنگهی بررای دیگر کرد ساز
بود صورت آتشی بس سهمناکشعله او گشت آنجا تفت ناک
چونکه ابراهیم اندر وی فتادراز خود بر لمعه آتش گشاد
هرکه او تسلیم شد در آتششگشت ریحان و گل آنجا آتشش
چونکه آتش آتش او را بدیدآتش صورت شد او را ناپدید
آتش روحانی از عزّت بتافتآتش دیگر ز روحانی بیافت
آتش معنی عشق آمد پدیدمعنی دیگر ز عشق آمد پدید
کل آتش چون خلیل کل پدیدبعد از آن گلها در آنجا بشکفید
آتش آنجا گاه یکسر کشت گلچون نظر کرد و بدید او عکس کل
نقش کل هرجا که او حاصل شودگر بود آتش از آن واصل شود
گفت حق یا نار کونی شو تو بردآتش آنجا گاه کلّی گشت سرد
چون ندا آمد که آتش سرد شوچون شنید آتش که ما را بردشو
گشت ریحان و گل آنجا آشکارگشت ابراهیم آتش را نگار
هرکه او در آتش مطلق شوددر زمان آواز از آنجا بشنود
چون به بینی آتش عشقش دمیچون توانی بود آنجا یک دمی
چونکه آتش گشت واصل از نداچون ندا آید تو جانت کن فدا
ازندا تو جان خود ایثار کنهر دوعالم را پر از انوار کن
آتشی واصل شد از عشق نداچون نداند کرد آتش جان فدا
آتشی چون میشود واصل ازوچون نگردی یک دمی واصل ازو
آتش ابراهیم را چون روح گشتتا که ابراهیم از وی برگذشت
تن فدا مانند ابراهیم کنجان خود در راه او تسلیم کن
تن فدا کن هر زمان در راه حقتا شود این جان توآگاه حق
آتش طبعی تو چون گل شودآنگهی ذات تو تو کلّی کلّ شود
آتش طبع تو چون ریحان شودجان تو خوش بوی و مشک افشان شود
آتش طبعی ز ره بردار تودیده عشق یقین بگمار تو
آتش طبعی بکش ای بی خبرتا از آئینه بیابی تو اثر
هست آیینه دل و تو صورتیتو بمثل بلغمی با قوتی
زود ناقورت ز صورت دور کنآنگهی آئینه دل نور کن
دل ترا آئینه کون و مکاناین زمان در صورت حسی نهان
زنگ شرک آوردهٔ در وی بسیکی نماید مر ترا زین سر بسی
آینه چون زنگ دارد پاک کنبعد از آن آهنگ روح پاک کن
تا بدین آئینه تو راهی بریدر زمانی هر دو عالم بنگری
زود این کل را بکلی برزدایتا شود پیدا دلیل و رهنمای
زود این آئینه از پرده برآرتا شود کلّی ترا آن آشکار
زود آئینه برون کن از غلافتا شود پیداترا کل بی خلاف
زود آئینه بده بر صیقلیتاکند صافی ترا بر مصقلی
زود آئینه برآور پیش خوداندرو بنگر زمانی بی خرد
در درون پردهٔ ناموس بینخویش را آئینه افسوس بین
چون دو آئینه که گردد روبهمروشنی باشد ترا از بیش و کم
این رموز از آن بزرگ راه بینیافتم اندر عیان عین الیقین
شرح این آیینه بسیاری بگفتدرّ این معنی عجایب او بسفت
عشق این آیینه را او آب دادبعد از آن ترتیب این آئین نهاد
روی جانان اندر و پیدا شدهای بسا کس کاندرین سودا شده
عقل هر دم بر خلاف آینهمیکند او مکرها هر آینه
گر تو این آینه داری صاف راسرّ این آئینه گردد قاف را را
گر تو آئینه کنی دو روی راجمله یک باشد ولی دو روی را
ثمّ وجه اللّه را از دیده دیدنقشها گردد ازو کل ناپدید
هست این آئینه آئین دو کونمینماید رازهای لون لون
هست این آئینه کل معرفتکی کند آئینه را آن جا صفت
پر صفت کردند این آئینه راره نبردند اندرین آئینه را
هرکسی عکسی ازین آئینه یافتلیک هرگز هیچکس آئینه یافت؟
جز محمد سرّ این کس را نگشتاو بدانست این رموز هفت و هشت
لیک خود را کل کل در کل بیافتگرچه در پرده بسی او ذل بیافت
سعی باید برد اگر میبشنویتو بدین گفتار کلّی بگروی
چون شود آئینه پیدا پیش توبد مبین و جمله نیک اندیش تو
چون ببینی روی خود آن جایگاهیک زمانی تو نظر کن پیش گاه
تا ببینی آنچه با خود کردهٔزانکه هم آئینه و هم پردهٔ
هرچه کردی پیشت آید عاقبتای دریغا راه تو بر عاقبت
خیز تا رازی مگر بنمایدتبی ره صورت رهی بگشایدت
چند سرگردان این پرده شویچند خود را راه گم کرده شوی
راه نزدیکست از تو دور شدبود نزدیک ارچه از ره دور شد
نور عقشت گر رهی بنمایدتدر زمانی راز دل بگشایدت
نور عشق از عالم جان برترستذاتش از کون و مکان هم برترست
نور عشق از عالم تحقیق شدلیک هر کس را نه این توفیق شد
گر ترا توفیق در کار افکندراه این پرده تمامت بر درد
گر نباشد عشق تو بی رهبریتو همی خواهی که برخود ره بری
گر نباشد عشق در کون و مکانکی شود هرگز ترا عین عیان
گر نباشد عشق تو خود کی شویاندرین منزل کجا هرگز شوی
آینه است این عشق و دل شیدا نمودهرچه بد در آینه پیدا نمود
آینه چون در درون پرده استنور خود کلّی در آن گم کرده است
چون برون آید ز پرده آینهرخ نماید هرچه هست هر آینه
چون به بینی کل تو آیینه استخویشتن را بین که کل یک آینه است
چون ترا آئین نباشد زین سخنکی توانی یافت این راز کهن
زود در آئین خود در ساز شویک دمی با آینه همراز شو
صیقل عشق از دلت پاکی کندکی ترا آئینه اش خاکی کند
آینه اول بآتش در کنندبعد از آن آن را بخاکستر کنند
صیقلی چون آینه دارد بدستپس کند او رادر آن حالی بدست
اولش خاکستری ریزد دروبعد از آن رویش دراندازد ازو
چند روز از یکدگر خالی کندتا ورا روشن تن و صافی کند
چون شود صافی و بنماید جمالهمچنان خاکسترش ریزد ببال
تاکه او نیکو و صافی تر شودروشنی او از آن خوشتر شود
عکس خود اول ببیند اندروبار دیگر در نهد صیقل درو
چند بارش هم چنین از روی رنگجمله بردارد از آنجا بی درنگ
سعی بی حد میبرد آن جایگاهتاکه پیدا میشود آن جایگاه
روی عکس و هرچه پیش آید وراهمچنان آن عکس بنماید ورا
آینه در پرده گر باشد مدامکی ترا بنمایدت عکسی تمام
آینه چون زنگ باشد روی راتف زنگ آرد در آنجا موی را
موی درآئینه تو هرگز مکنتانگردد کم ترا سرّ سخن
این دل تو آینه است اندر نهانلیکن اندر آن نهان عین عیان
هست این آئینه دل با هر کسیاوفتاده در ره این گل بسی
آینه چون در گل و تاریک هستلاجرم رخ را نه بینی درنشست
آینه چون از غلاف آید بروندر نمودن باشد اوعین فنون
آینه عشقست اندر دل نهاندر میان جان جمال حق عیان
آینه چون این زمان در پرده استاز تف آن راه جان گم کرده است
چون در آیی از درون پرده راراه یابی بر معانی پرده را
هست این آیینه بر عکس خیالهرچه بینی هست از عین محال
زنگ شرک از دل بکن خالی همیاندرین آئینه بنگر یک دمی
روی دل صافی بکن تو بی خیالمعنی جان را ببین تو لامحال
معنی آئینه را تو باز بیندر درون دل تو صاحب راز بین
تن ترا از هر رهی برده خلافهست بگرفته در آئینه غلاف
پاک کن آئینه را در هر نفسپیش او شو تا نمانی باز پس
هرکه او در راه استادست بازهمچنان کز راه افتادست باز
هرکه اندر پرده ره باز ماندتاابد او بی دل و بی ساز ماند
راه بینا این بدان گفتم همیتانهی بر این جراحت مرهمی
گر کسی در راه خواهد رفتن اوهم سخن در راه خواهد گفتن او
تاکه آن را نیز نزدیکش شودراه بروی زود و آسان بسپرد
آن سخنها راه باشد راهبرچند خواهی گفت اکنون راهبر
چند گویم راه تو بر پرده استسالک دل راه خود گم کرده است
راه اونزدیک خواهد شد همیاندرین ره پیر خواهدشد همی