بخش ۲۵ - رسیدن سالك با پرده پنجم
راه میبرید تا جائی رسیدخود در آنجا گاه ناگه پرده دید
پردهٔ دید او عجب آراستهپر ز زینت نقش او پیراسته
پردهٔ بد سرخ رنگ و نیلگوناندران پرده عجایب موج خون
موج میزد از درون پرده همدید اندر فوق ناگه یک علم
یک علم از نور برافراشتهبر سر پرده عجب بفراشته
پردهٔ دید او عجایب سرخ رنگبد فراخ امّا درونش گشته تنگ
رفعت او از بلندی ساز داشتدر درون پرده یک آواز داشت
بودآوازی درون پرده دربی خود آواز آمدی ز آنجا بدر
بر سر آن خیمه در زیر علمدید پیری ترک روی دل دژم
ابرویش پرچین و نورانی ولیپیش او استاده بودی یک تنی
نور رویش شعله در زیر علممیزدی چون برق هر دم دم بدم
سایه نورش چنان گسترده بوداوفتاده در تمامت پرده بود
بر سیاست سهمگن بدرای اوزیر پرده بد ستاده جای او
از کمال و رفعت او آنجا یگاهداشت تیغی تیز در دستش نگاه
هر زمان کردی بهر سوئی نظرهیچ بالاتر نبد زو یکدگر
یک تنی افتاده سر در پیش اوتن شده بی جان ز زخم نیش او
آن تن افتاده بخون در زار زاراوفتاده پیش پرده تن نزار
هر زمان در خون طپیدی تن برشسر نهان گشتی هم از پیش سرش
نور روی او به گرد تن شدیتا در آن ساعت وجودش بستدی
محو گشتیّ و دگر باز آمدیپیر آنجا گه به خود شیدا شدی
تیغ لرزان در کف او همچو آببوده سبز و آبدار و چون سذاب
هرکه این رمز و معانی بر گشادگشت بی سر تن به پیش سر نهاد
هرکه زین اسرار ما آگاه شددر درون پرده مرد راه شد
هرکه زین اسرار بی سر شد ز تناو بیابد کل و جزو خویشتن
گر کلاه عشق خواهی سر ببروز خود و هر دو جهان یکسر ببر
وین عجب چون سر بگشتی هر زمانزندهٔ میگشتی به پیشش ناگهان
گرد سر در تیغ او گردان شدیپرده از هیبت برو لرزان شدی
طول و عرض آن نبد پیدا سرشلیک تن پنداشتی هر دم برش
سر به پیش تیغ گردان آمدیتن درافتادی و بی جان آمدی
راه بین از پیش و پس کردی نگاههیچ چیزی می ندید آنجایگاه
نور رویش خیره کرده چشم اوپر سیاست پر نهیب از خشم او
او بچشم خود نگاهی کرد بازدید او یک تن درون پرده باز
دید شخصی تن ضعیف و ناتوانایستاده بدنه تن نه دل نه جان
دید شخصی جسم و دل بگداختهجان خود در راه حیرت باخته
ترسناک از خوف او استاده بودچشم سوی روی او بنهاده بود
روی سوی او بکردی هر زمانحالتی پیدا شدی اندر نهان
این همیشه ترسناک استاده زارتن ضعیف ودل نحیف و جان نزار
چون نظر در روی او افکند اوسستیی بر حال او افکند او
رفت از ترس و سلامی کرد ویپس جوابی داد ترک نیک پی
گفت ای شیخ از کجائی هان بگواز برای چه شدی در جست و جو
جست و جوی تو بگو از بهر چیستکل مقصودت بگو از بهر کیست
از برای چه در اینجا آمدیدر نبود و بود پیدا آمدی
چه طلب داری تو در این جایگاهچه همی جویی تو اندر پرده گاه
با من این راز نهانی باز گویآنچه هست و آنچه میجویی بجوی
ترسناک استاده بد آن راه بینگفت خاموش و سخن شد زویقین
تاب هوش آمد از آن بد ترسناکگفت پیر او را مدار از هیچ باک
تو چرا ترسانی از من تو مترسآنچه خواهی گفت بر گوی و مترس
من ندارم کار با تو از عزیزراز خود بر گوی با من تا چه چیز
تو چه خواهی زین مقام خوفناکاز برای چیستی تو ترسناک
رأی خود برگوی تا من بشنومبعد از آن مقصود تو حاصل کنم
پس زبان بگشاد مرد راه بینگفت ای نور عیان عین الیقین
من چه گویم با تو در این جایگاهاین زمانم هست این جا عزم راه
راه بسیاری که اینجا کردهامهمچنان مانده درون پردهام
اوستاد اینجا مرا آورده استلیک راه عشق ما گم کرده است
من طلب کارم که بینم روی اوراه کردم بی حد اندر کوی او
منزلی بی حد درین ره کردهامهمچنان استاده پیش پردهام
سوی استادم کنون راهی نمایاین گره از بند جانم برگشای
گفت ای پرسنده این اسرار توزین سخن گفتی و در گفتار تو
من بدانستم یقینت این زمانتا چه افتادت در این دور زمان
دور چرخ اکنون چو در کارت فکندبر برون پرده یکبارت فکند
آمدی این جایگاه ای راه بیناز من این اسرار دل آگاه بین
راه بسیاری بکردی در نهاندر درون پرده گشتی ناتوان
این ره بی حدّ و غایت آمدستپردههایش بی نهایت آمدست
اوستادم چرخ اینجا ساختستپردهها از عزّ خود پرداختست
پرده درانیم و ما در پردهایمهمچو تو ما نیز ره گم کردهایم
ما طلب کاریم سوی اوستادآنکه این بنیاد کلی اونهاد
هیچکس در پرده او ره نبودهیچکس از وقت او آگه نبود
کس ندیدم من طلب کار یقیناین زمان دیدم ترا ای راه بین
بس کسازین راه آمد در گذشتلیک زین راه دراز آگه نگشت
نیست از فرسنگ او آگاه کسنیست اندر راه او همراه کس
گر نکواستی تو در این جایگاهبو که ناگاهی بری در پرده راه
راه تو بالای پرده اوفتاداین چنین راز تو کی بتوان گشاد
من بسی دیدم درین راه درازکامدند و درگذشتند از فراز
چون برفتند عاقبت گشتند پسچون نبدشان بر سر اودست رس
راه میدیدند پایان ناپدیددرد میبردند درمان ناپدید
چون برفتند و بدیدند روی اوبی دل آنگه بازگشتند سوی او
ای بسا جانها کزین راه یقیناوفتاده در چه حسرت ببین
تو کجا خواهی شدن رو باز گردهم بسوی کوی خود پر ساز گرد
باز گرد و تو مروزان جایگاهتا که گردی همچو ایشان بازراه
باز گرد و سوی دلبر کن قرارتا مگر افتد ترا مه درکنار
ای بسا روزا که من شب کردهامهمچو تو مانده درون پردهام
در درون پرده دستم بست بستاوفتاده اندرین پرده زدست
اندرین پرده عجایب بی حدستتانپینداری که راهی بیخود است
حدندارد راه تو روباز شوگرچه گنجشکی کنون شهباز شو
راه خود رو ره سلامت پیش گیرکه ترا گفتهست این ره پیش گیر
روی سوی راز خود کن این زمانتا نباشی بازمانده در جهان
در جهان سفل کن کلّی قرارتانگردی اندرین ره سوکوار
روی سوی پیر نورانی کنیتو که این رجعت بویرانی کنی
بازگرد و راز من بپذیر و رونفقهٔ از ذات من برگیر و رو
ورنه اینجا گاه همچون من بباشره رو و در راه بس ایمن بباش
گفت من خواهم شدن در راه بازلیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز
من بدین امید در راه آمدمخود ندانستم ز ناگاه آمدم
هرکه سوی یار شد او بازگشتتو یقین دان کوزره ناساز گشت
میروم گر راه بی حد باشدمهرچه باشد بر تن خود باشدم
خوف چه بود بازگشتن از وجودتخم ما اینجای کشتن از چه بود
من نخواهم گشتن از اینجای بازمیروم اینک عزیزان برفراز
تا دگر چه پیش آید مرمرازین خوشم چون بیش آید مرمرا
هرچه آن استاد داند او کندهرچه نه استاد خواهد بشکند
کار من با اوستادست از یقینمن ناندیشم کنون از کفر و دین
راه خواهم کرد تا استا شومگر هزاران سال اندر ره بوم
عاقبت هم بوی از آنجا در رسدعاقبت حال مرا هم بنگرد
پیر گفتش بر امیدی این زمانکام خود یابی زمانها در زمان
چون امید تو باستاد آمدستپای بست تو به بنیاد آمدست
چون امیدی آمدی پیشش کنونمی نه اندیشی تو از بیشش کنون
هرکه او صبری کند در عاقبتپیشش آید عاقبت هم عافیت
همچو ما گر تو چنین جان میدهیجان خود در راه تاوان مینهی
اوستاد این دوست دارد بی خلافتا نه پنداری که این کاری گزاف
کشتهٔ او زنده گردد جاودانگردد آسوده بکلی در جهان
زنده است این کشته در آنجایگاههمچو تو او نیز بودست او براه
کشته او شو تو تا زنده شویاز برش با روح پاینده شوی
زنده است این کشته در آنجایگاهبر مثال تو همی برند راه
اندرین ره همچو تورازش فتاددر مقام عشق او سازش فتاد
اندرین ره آمد و بر میگذشتراه استاد حقیقی مینوشت
سالها در ناله و درد رد بودبی کس و بی جفت و در حق فرد بود
نزد ما دل سالها بر راز داشتعاقبت استاد او را باز داشت
راز او گر تو نمیدانی مپرسگرچه استاد جهان دانی مپرس
راز تو چون راز او اندر یقیندر گمانی مانده مرد راه بین
راه کن بی حد تو اندر کوی یارداشت اسرار نهانی بی شمار
هیچکس از راه او آگه نبدعاقبت بر باد داد او جان خود
خال خودبرگفت و تن بر باد دادهرچه خرمن بد همه بر باد داد
خرمن اعزاز کل درباخت اوقیمت این سرّ دل بشناخت او
جان خود درباخت اسرارش چه سودمن ندانم تا که انوارش چه بود
راز او من در نبردم در جهانتاکه خود چه بود در آنجا گه عیان
چه عیانی بود پیدائی اواز چه بُد آن راز سودایی او
ناگهان یک روز همچون تو براهدر رسید از دور در آنجایگاه
سست بود از عشق نه هشیار بودهمچو تو داننده اسرار بود
نه چو تو خاموش بود و ترسناکنه چو تو آنجای آمد خوفناک
نه چو تو بر جان خود ترسید اونه چو تو برجسم خود لرزید او
نه چو تو گفتار با من ساز کردنه چو تو این رفعت و اعزاز کرد
بود سوزی در نهادش بلعجبمن ازین درماندهام اندر تعب
او یقین اندر گمان آورده بودگرچه همچون تو درون پرده بود
پرده او بر درید آنجایگاهگرچه بی حد کرد اندر پرده راه
چون رسید آنجای مستی ساز کردبال و پر مرغ هستی باز کرد
گفت ای دردی که درمان منیاندرین ره کفر و ایمان منی
ای درون پردهام اندر برونمن برونم هم مقیم اندر درون
من درین پرده ترا پرده درمچند داری اندرین پرده درم
چندسازی پرده پرده باز کنیک دمم در پرده هم آواز کن
راز من از پرده در بیرون فکنزار بکشم آنگهی در خون فکن
پردهٔ ما را تو بیش از حد مدرکار ما را بیش از این از حد مبر
چند باشم من ترا حیران شدهدر میان پرده سرگردان شده
چون ترا آنجایگه بشناختماین همه راهت بهرزه ساختم
مر مرا مقصود دل روی تو بودزانکه اندر پرده ره سوی تو بود
مر مرا در پرده راز جان توئیکلّ مقصود من از دوجهان توئی
پردهٔ تو پرده ما میدردچشم تو خود سوی جانم ننگرد
راز تو من دانم و تو راز مناین زمان دانی توکلّی ساز من
راز من در پرده از رازت گشادعاقبت مقصود من آن جا بداد
چون درون پرده هم در پردهٔاز چه ما را اندرین ره کردهٔ
چون درون پردهٔ هم از برونچند آیم از چنین پرده برون
پرده ما زان تست و تو ز منمن ز تو پیدا شده هم پرده من
چون منم پرده تو برقع برفکنپیش جان من مگر دان سر زتن
بفکن و کلی بمقصودم رسانچو تو مقصودی بمعبودم رسان
چون دوی نبود نباشد پرده همتو یقین و من گمان گم کردهام
گم بشد اینجا چو جویان آمدمدر زبان تو چو گویان آمدم
تو منی و پرده در ره حاجبستپرده عجزم درینجا کاذبست
پرده بردار و تو در پرده مشوهمچو دیگر بارگم کرده مشو
پرده رازم در اینجا فاش کنروی سوی بی دل غمهاش کن
کام من اینجایگه کلّی برآریاد من از جان من کلّی برآر
تا شوم فانی بتو واصل شومتا قیامت بی تن و بی دل شوم
من نباشم پردهٔ تویی خلافگفت و گویم کم شود نبود گزاف
من نباشم من تو باشی جزو و کلپرده عزّت تو داری بی حبل
پرده کلی من بر هم در انمرمر ازین کار کلّی وارهان
چون مرا اینجا یقین شد روی توبی خود و بی دل دویدم سوی تو
چند باشی پرده باز و پرده درپرده بردار و مرا درخود نگر
من نباشم چون تو باشی بی شکیچون یقین باشد کجا باشد شکی
چون یقین باشد گمانی نبودماندرین پرده نهانی نبودم
چون تو با من هر دو یکسانی کنیماین همه تعجیل آسانی کنیم
وارهان و وارهان و وارهانپردهام در پردهام پرده دران
تو پس پرده منم خونخوار دلاین چنین گشتم چنان از کاردل
دل حجاب پرده اندر ره عتابراه تو اینجا ندارد جز حساب
چون ترا راهست بی پایان شدههم در آنجا بایدم جویان شده
جان خود ایثار سازم در رهتتا شود آسان مرادر درگهت
راه خود آسان کنم در نزد خودکز تو نیکی دیدهام از خویش بد
راه خود بر من کنون آسان بکنپرده بازی بیش از این چندین مکن
راه خود برمن مکن چندین درازتا مرا پیداشود آنجای راز
راه خود گرچه نهانی ساختیهرچه خود کردی گمانی ساختی
راز خود هم خود بخود پوشیدهٔروی خود بر پردهها پوشیدهٔ
پرده از رویت بر افکن رخ نمایرنگ از آئینه دل برزدای
پرده از رخ یک زمانی باز کنیک نفس در پردهام همراز کن
از رخت پرده بکلّی بر گسلبیش ازینم زار و سرگردان مهل
پرده از جان برگشای ای جان و دلروی خود اینجا مرابنما بدل
پردهٔ جان من اینجا چاک کنزنگ وحشت ازدل من پاک کن
راه اینجا نیک محکم کردهٔخویش را در پردهها گم کردهٔ
در درون پرده راز جسم و جاندر نهان اندر نهان و در عیان
ای عیان تو نهان در پردههاروی خود کرده عیان در پردهها
راه خود گم کرده و در پردهٔپرده دل را کنون ره بردهٔ
مستی رمز حقیقی باز کناین زمان رمز رموزم راز کن
چند گویم چند جویم چون توئیدر درون پرده میبینم دوی
این دویی از احولی من شدستبند را هم در دوئی پرده بدست
زود بردار از بر من این دوییچون همی دانم که یکسان کل تویی
راز تو من دانم از عین الیقیناندرین ره چون شدم من پیش بین
پیش بینم این زمان در پیشگاهمر مرا این پیشگاه آمد پناه
پیش ایشان دیدم آن روی تراراز بشنید ستم آن موی ترا
های و هویی میزنم در هر نفستامگر حاصل شود کلّی نفس
های و هوئی میزنم در پردهاتلیک رازت بی برو گم کرده است
های و هوئی میزنم از شوق توراز اعیان میکنم در ذوق تو
های تو با هوی من شد پرده رابرفکن از روی این گم کرده را
چون شناسای خودش آنجا کنیراز پنهانی من پیدا کنی
راز من با ساز کل کن آشکاراین زمان این از تو کردم اختیار
اختیار عشق من از راز تستاین همه آهنگ من از ساز تست
این زمان اعیان عشقت حاصلمگشت پیدا راز پنهان واصلم
حاصلت این بُد که من حاصل شومزین همه برهان دمی واصل شوم
راه هردم میکنی گم مر مرامن ترا میبینم اکنون مر ترا
راه من تو گم مکن چون ره شدماز کمال صنع خود آگه شدم
ای کمال لایزالت بی صفتیافتم از راه صنعت معرفت
راز خود باتو نهادم در میانای مرا پرده شده راز عیان
زهره آنم کجاباشدهمیتابگویم پردهٔ درجان دمی
گوی از این پرده داران میبرمدر فضای بار عزّت میپرم
میبرم من پردهٔ عشق تراوارهان جانم ز اندوه و جفا
چون ز پرده اول و آخر توییچون ز پرده باطن و ظاهر تویی
خلق کلی در تو حیران ماندهانددر درون پرده پنهان ماندهاند
کیست تا او نیست در پرده تراراه کلّی جمله گم کرده ترا
کیست تا او نه گرفتار تو استکیست تانه نقش اسرار تو است
کیست تا نه پرده دار راز تستکیست تا نه در نهان بیمار تست
کیست تا او نه ز جان شد بندهاتکیست تا آنکس نبد افکندهات
کیست تا او نه طلب کار تو استاندرین ره در نهان یار تو است
کیست تا نه دم ز حکمت میزندکیست تا نه رأی حکمت میکند
کیست تا نه سر ترا درباختستکیست تانه مر ترا نشناختست
کیست تا نه بستهٔ دیدار تستتا نه سنگ و چوب غرق کار تست
کیست تا نه جان دهد در کار توچون شود از جان ودل در کار تو
کیست تا نه پرده داری میکندکیست تا نه پایداری میکند
کیست تا نه وی چو خود دربازد اودر مقام عشق خود در بازد او
کیست تا نه با تو است و تو باومیکنی هر لحظهٔ صد گفت و گو
گفت و گوی تو درین دامم فکنددر برون نقش خرگاهم فکند
پرده بازی تو دیدم سالهاتا از آن معلوم کردم حالها
حال من آنست کاندر پردهاتسرنهادم آمده اندر رهت
من زگفت تو درین پرده شدمگرچه اول راز گم کرده شدم
من ز گفت تو بدیدم روی تواین زمان هستیم رویا روی تو
اب روی من مریز اینجایگاهمرمرا تو سر مبر اینجایگاه
راز تو اینک درین لوح دلمگشت پیدا گرچه بُد این مشکلم
مشکلم از لوح برخواند کنوننیک از روی تو دیدم کن فکون
مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازیندر گمان مفکن مرا از ره یقین
مشکلم حل کن بکلی بی صفتتابگویم بیش از این در معرفت
این زمان جمله همی دانم توییآشکارا پردهها پنهان تویی
آشکارایی و پنهان چون کنمچون عیان اندر عیانی چون کنم
آشکارا چون شود پنهان منچون کنم او را بپنهان زین سخن
هستی تو گشت پیدا در دلمراز مشکل گشت اینجا حاصلم
واصلم گردان در آنجا مرمراچند گردانم زبان بر ماجرا
اولی در ظاهر و در باطنیلیک اینجا ظاهری و باطنی
نور تست اینجا رفیع پردههالیک برهانت بدیع پردهها
رفعت و اعزاز از آن کردم تمامتامرادر دین بیفزاید مقام
گر نمایی رخ تمامم بی حجابگفت و گوی من شود اندر حساب
گر تمام این کار آید راست راراز من گردد بکلی خواست را
خواست دارم تا مرادر روی خودراز پیدایی کند در سوی خود
راز پنهانی من پیدا بکناین همه پرده بکل پیدا بکن
تا حجاب از پیش برداری مرادر میان پرده نگذاری مرا
هاتفی غیبی ز ناگاهان مراداد آوازی که تا کی ماجرا
جان خود در باز و بیش از این مگوراز ما در پرده چندینی مجو
چون تو واصل گشتهٔ اینجایگاهبیش را در بیشتر چندین مخواه
چون ترا کردیم در اینجا نظرهم نباشد مر ترا زینجا گذر
چون ترا آگاه کردیم از نخستکار تو زانجا برآید زود چست
کار تو اینجا تمامت ما کنیمهرچه باید این زمان پیدا کنیم
تو که جان در راه ما بازی تمامپرده عزّت برافتد از مقام
وصل ما اینجایگه واصل شودآنچه میجوئی ترا حاصل شود
تا بکلّی راه بگشایم تراآنگهی من روی بنمایم ترا
تا بکلّی گم شوی در اسم مناین چنین است اندر اینجا قسم من
هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنملیک آنگاهی ترا تاوان کنم
برتر آئی از مقام پردههاکم شود آنگاه این سودا ترا
آنگهی گفت آن بزرگ پاک رایهرچه میخواهی بکن راهم نمای
چون شوم قربان و هم جان باز توبعد از آن آگه شوم از راز تو
هرچه خواهی کن که من زان تواماین زمان در عشق حیران توام
هرچه خواهی کن که اکنون بندهامسر بپای عزّ کل افکندهام
هرچه خواهی کن که من خواهم تراسرفکنده پیش، کم کن ماجرا
هرچه خواهی کن که ما را این حیاتهست بی تو در درون همچون ممات
این زمان فانی بکن قربان مراای یقین تو شده چون جان مرا
این زمان فانی بکن کلی مراای فنای تو بکل عین بقا
این زمان از خود گذشتم بی حجابهرچه خواهی کن تو از روی حساب
این بگفت و جان خود ایثار کردخویش را در راه کل بردار کرد
من عجب ماندم درین گفتار اوحیرتم آمد عجب در کار او
ناگهان آمد خطاب از روی کونکین بزن شمشیر خود را لون لون
این سر او را بکلی در فکنپره از کارش بکلی بر فکن
زود باش و زخم شمشیری بزنمن چو بشنیدم خطاب این سخن
از خطاب بیخودی حیران شدماندرین احوال سرگردان شدم
پس زدم شمشیر اندر گرندشسرفکندم در زمانی از تنش
این چنین سالک بشد هالک بکلاوفتاده این چنین در عین ذل
پیش من افتاده است این بی خبرهر زمان برخود بجنبد بی اثر
من نمیدانم یقین احوال اوتاکه چون باشد بکلی حال او
حال این بودم که از بر کردهامپیش تو معلوم یکسر کردهام
من نمیدانم رموز این کمالمن نمیدانم گه چون بودست حال
حال او این بود من گفتم ترابیش دیگر نیست زینسان ماجرا
حال او این بود و این سر زان اواوفتاده اندر آنجا گفت و گو
راه بین از گفت او خیره بماندبعد از آن زانجا فرس تازان براند
در گمان و در یقین افتاده بودسر بسوی راه کل بنهاده بود
ای دل آخر جان خود ایثار کنچند خواهی بود اینجا کار کن
چند خواهی بود جان در باز تودروصال جان جان میناز تو
چند سازی قصه راه درازچند باشی در نشیب و در فراز
چندخواهی بود برجان ترسناکچند خواهی بود آخر خوفناک
جان خود ایثار کن در راه اوبیش ازین تا چند سازی گفت و گو
عاشقان جانهای خود ردرباختندسوی یار خویشتن بشتافتند
مطبخ عشقست اینجا سر ببراز همه خلق جهان یکسر ببر
تا دمی واصل شوی در خاک و خونچند خواهی ماند از پرده برون
از درون پرده کس آگاه نیستزانک کس را اندرآنجا راه نیست
راه کل پایان ندارد در نظرچون برفتی از صور یابی خبر
چون برون آیی ز صورت در زمانروی یار خویشتن بینی عیان
راه کل راهیست دشوار و درازگرچه در پیشی تو چندینی مناز
ترک خود گیر و برون شو از صورمن مگو تا وقت آید کارگر
تو همه حق بین و جز حق را مبینچون گذشتی بر ره حق شو یقین
چون که حق بینی نگهدار این کمالتا نیفتی در سلوک بی زوال
این سلوک راه کی باطل شودراه باید کردتا تن دل شود
چون دل تو محو گردد در صفاتتافتن گیرد ز حضرت نورذات
دیده چون از اشک پرنم باشدتهرچه میخواهی در آن دم باشدت
درگذر از کون و اندر ره مایستزانکه اول تا باخر هم یکیست
چون یکی باشد زبانت تا بسرکی تواند یافت این نقش بشر
نقش برگیر از میان آزاد کنبس یقین رادر میان بنیاد کن
در میان عشق کل میناز توجان خود در راه او در باز تو
پختگی حاصل شود آنجا تراورنه تا تو زندهٔ چون و چرا
راه پرسی از کسی کوره ندیدیک تنی زین راه دل آگه ندید
راه کی از کور بینا گرددتگر بود دل کار شیدا گرددت
راه را از راه دان باید شنودتا شود این کار یکباره نمود
آنکه ره را دید باشد ذوفنوناو شود در راه عشقت رهنمون
راه تو از راه دیده کل شودگر ندانی کار راهت ذل شود
راه بینان جهان اندر رهنددایما زین راه کلّی آگهند
جمله ذرّات در راهند کلاوفتاده جملگی در عین ذلّ
راه بینانی که صادق آمدندعاشق و پیر و موافق آمدند
جان خود در راه عشقش باختندهرچه شان بد جملگی درباختند
جمله ذرّات گردان آمدنداندرین ره راز جویان آمدند
گرچه تو چون ذرّه اندره پردهٔراه رفتی راه خود گم کردهٔ
ره نبردی همچنان ای بی خبراز وجود کل نمییابی اثر
اندرین ره هر که آمد مرد شدسالک ره مرد صاحب درد شد
هرکه دردی داشت او آمد براهدرد باید تارسی آنجایگاه
هر کرا دردیست درمانش مبادهرکه درمان خواهد او جانش مباد
درد باید درد بی حد از فراقهر زمان در راه او پر اشتیاق
درد باید تا که درمان باشدتجان دهی امید جانان باشدت
درد باید تا ببینی تو دوادرد درمانست در عین جفا
ای بسا دردی که آمد جمله رابو که بتوان گفت کلّی ماجرا
درد عشقست از کمال شوق اوهست درمان دایما در ذوق او
درد باید تا ترا درمان رسدناگهان امید از جانان رسد
راه عشق از درد پیدا گشت کلراه پردردست اندر عین ذل
بی حدست آنجا تو راز خود بپوشراز با تست و کجا باشد خموش
تو چنین راهی ببازی کردهٔخویش را عین مجازی کردهٔ
تو کجایی یار توآخر کجاستره روان این راه را رفتند راست
تو ببازی کی رسی در یار خودچونکه هستی بی خبر از کار خود
تو کجا ز اسرار عشقش ره بریهر زمان از راه او واپس تری
راه دورست و پر آفت راه کنلی مع اللْه دل زوقت آگاه کن
سر ما با اوفتادست این سخنتا همه اسرار گردد سر به بن
این رموز ما کجا داند کسیفهم دارد گر بخواند او بسی
این رموز من معانی آمدستسرّ این راز آن جهانی آمدست
تو کجا دریابی این اسرار منلیک اکنون گوش کن گفتار من
رمز ما از این سخنها باز دانآنگهی اندر رموزم راز دان
نفس این اسرار نتواند شنودبی نصیی گوی نتواند ربود
این یقین بر جان ودل باید شنودنه بنقش آب و گل باید شنود
هرکه این برخواند او آگه شودعاشق آسا آنگهی در ره شود
هرکه این را فهم دارد بی حجاببی حساب خواندن روی کتاب
هر که این اسرار کلّی فهم کردهر چه گفتم راز با وی فهم کرد
سرّ من ز اسرار آمد آن ز نورپای تا سر جمله آمد غرق نور
از رموز ما تو چون آگه شویآنگهی دستار خوان ره شوی
ترک خور کین چشمهٔ روشن شدستاز رموز پارسی من شدست
گر بسی خوانی تو هر بار این سخنبازدانی رمز و اسرار کهن
هرکه این اسرار روحانی بخواندهر زمانی سرّ این تکرار راند
این سخن معنی نه طامات آمدستنه ز هر فصلی مقامات آمدست
جمله یک رازست اما در نهانهر زمانی میشود عین عیان
گر تو عمری در جهان باشی دمیاین کتاب من بخوانی هر دمی
رمز کل ز اینجایگه حاصل کنیجان خود هم زین سبب واصل کنی
معنی و ترکیب این گفتار بینهر دم از نوعی دگر اسرار بین
هست اسرار نهانی همچو گنجزانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج
ای بسی شب کاندرین پرده برازگفتم اسرار نهانی جمله باز
خود بخود این رازها کردم عیانکی تواند بود هرگز این نهان
این رموز عاشقانست از یقیننه گمان باشد نه اینجا کفر و دین
این رموز از عالم پاک آمدستدر میان زهر تریاک آمدست
گر بسی خواندن میسّر باشدتبی شکی هر بار خوشتر باشدت
هرکه این برخواند ره را پیش کردهر زمانی رونق دل بیش کرد
هرکه این معنی ما را رخ نمودکفر را ازدل بزودی بر زدود
عاشق آن باشد که بی درمان بوددرد او هر لحظه دیگر سان بود
درد او را تو چه دانی اندرینای گمان دیده کجا دانی یقین
درد او خوشتر ز درمان نوش کنهر زمان در درد جان بیهوش کن
خون صدیقان ازین حسرت بریختآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
جملهٔ جانها از آن آید بکارتا بریزد خون جانها زار زار
گر تو از کشتن همی ترسی مروزین سخن تا چند میپرسی برو
کشتن او دان حیات جاودانبگذری تو زین جهان و آن جهان
گرچه اکنون در درون پردهٔپای تا سر در درون پردهٔ
عاقبت زین پرده بیرون اوفتیتا ندانی تو که خود چون اوفتی
پرده رازت در آنجا برگشایتاترا مر عشق باشد رهنمای
چون رهت در عشق آمد پایدارراه عشق اینست ازمن گوش دار
راه بین چون راه عشق آید بویکام او خود زود بردارد زوی
راز را انجام نیست آغاز هملیک باید بود با همراز هم
چون ترا همراز نبود زین میانتاترا باشد در آنجا ترجمان
ترجمان عشق ره برد اندرینتا رساند مر ترا در ره یقین
این زمان در راه بسیاری شدندگرچه اندر راه بسیاری بدند
راه خود چون خود روی ره گم کنیقطره هرگز در کجا قلزم کنی
هر که قلزم قطرهٔ وحدت کنداو کجا آهنگ هر کثرت کند
راه استغناست تو مردانه باشدر جنون عشق کل دیوانه باش
گر ترا مر شاه بنماید نظرازکمال او بیابی تو خبر
گر کمال او بکل حاصل کنیاول از پندار دل باطل کنی
اولت این عقل برباید فکندطیلسان از روی برباید فکند
اندرین پرده عجایب رهنمونآید از پرده بهر پرده برون
همچو تو در پرده ایشان راز جویسرّ خود با این کسان دیگر مگوی
چون کسی در خویشتن مانده بودراز تو زو کی همی خوانده بود
چون طبیبی را بخود هرگز دوامی نداند کردن او زین ماجرا
کی ترا درمان کند هم خود بگویبیش ازین درمان خود ازوی مجوی
درد خود با یار خود نه در میانتاترا بکند دوا اندر زمان
درد تو او هم مداوایی کندهم زحکمت مرترا دانی کند
ای بسا کس کاندرین ره باز مانددایماً سرگشتهٔ این راز ماند
ای بسا کس کاندرین سودا برفتگرچه بسیاری بره تنها برفت
نیست کس را از حقیقت آگهیجمله میمیرند با دست تهی
هیچکس اندر پس این پرده نیستکو بزاری راه دل گم کرده نیست
هیچکس این راه را منزل نکردکو درین ره خون خود چندین نخورد
راه ما پایان ندارد بی خلافتا نپنداری که دامست از گزاف
سالها زین راه معبودم که بودزین مقالت کل مقصودم چه بود
تا یقین حاصل شود بی شک مرااین بُده مقصود من بی ماجرا
عاقبت چون راه آمد در سلوکشمس را این ره بسی کرد آن دلوک
هیچ سالک اندرین ره نامدستکو بنومیدی ازین ره بازگشت
سالکان این پرده از هم بردرنددر یقین افتند و از شک بگذرند
تا یقین هرگز نگردد حاصلتکی توانی یافت بویی از دلت
تا یقین رخ هر دمی ننمایدتاز کجا این راز دربگشایدت
تا یقین باشد گمان نبود تراقد چون سروت کمان نبود ترا
چون یقین گردد یکی باشد همهآنچه اندیشی شکی باشد همه
گر یقین ناگاه افتد در نظرهر دو عالم رخ نماید سر بسر
گر یقین بر روی دل ننمایدتاز کجا این راز دل بگشایدت
معرفت را گر بسی حاصل کنیزین همه تو خویش کی واصل کنی
معرفت ره در سلوکت آوردتامگر ره در دلوکت آورد
معرفت راهیست در آشیانهاشتو مگرد از وی نظر کن خانهاش
معرفت راهیست بی پایان همهمعرفت هم راز بگشاید همه
معرفت بسیار لیکن معرفتکی تواند بود در شرح و صفت
معرفت بسیار و شرح او بسیکی تواند گفت این راهر کسی
معرفت راهی بحکمت یافتستزان بهر جانب همی بشتافتست
گر نبودی معرفت در کایناتکی شدی هرگز عیان این صفات
گر نبودی معرفت هرگز کجاراه گر دیدی سلوک انبیا
گر نبودی معرفت در جزو و کلعزّها کلی بدل گشتی بذلّ
گر نبودی معرفت ز آغاز کارکی بُدی هرگز عددها در شمار
گر نبودی معرفت در روی دهرنوش بودی نزد مردم همچو زهر
گر نبودی معرفت آدم همیکی فتادی در مقام خرمی
گر نبودی معرفت ابلیس راکی بکردی این همه تلبیس را
گر نبودی معرفت مر نوح راکی بکردی کشتی او فتوح را
گر نبودی معرفت با شیث همکی زدی در راه بی منزل قدم
گر نبودی معرفت هم با خلیلکی بکردی جان و دل در ره سبیل
گر نبودی معرفت ایوب رااین همه زحمت کجا بودی ورا
گر نبودی معرفت اسحق راکی بُدی کشتن بجان مشتاق را
گر نبودی معرفت با زکریاجان کجا کردی در آن دم او فدا
گر نبودی معرفت موسی یقینکی شدی نور تجلّی راه بین
گر نبودی معرفت عیسی کجایافتی در آسمان چندین بقا
گر نبودی معرفت با مصطفیکی شدی هرگز بدین نور و صفا
اوست سلطان تمامت انبیااوست اول تا بآخر مقتدا
شرح این ره ازوجودش شد پدیدذات پاکش از سجودش شد پدید
شرح این ره او تمامت باز یافتشرح این ره اول از شه باز یافت
او اگر این ره نکردی در بیانکی بدانستی مرین ره را عیان
گر نبودی راه کل و عقل کلجملگی بودی یقین خود عین ذل
گر نبودی نور پاکش رهنماخود نبودی انبیا و اولیا
گر نه او کردی صفت در هر صفتکی بدی هر ذرّهٔ را معرفت
گرنه او بودی که کردی شرح راهجملگی ماندی اسیر آنجایگاه
عقل از نقل این سخنها آوردلیک هرگز کی کند کی آورد
عقل کل باشد نمودار یقینتا شود در پیش مرد راه بین
راه بینی همچو او دیگر نزادهمچو او دیگر کسی دادی نداد
اوست داننده درین پرده شدهاولین و آخرین پرده بده
آنچه از اسرار دانست او یقینمرتضی دانست دیگر راه بین
آنچه از اسرار دانست ازکمالنیست راه دین وی هرگز زوال
آنچه او از راه شرح کل بگفتدر رموز او کجا داند نهفت
آنچه او را داد هرگز کس ندادداد این اسرار او آنجا بداد
هرکسی فهمی کند از راز اوکی بداند هر کسی این ساز او
انبیا این ره نبردند از نخستراه و شرح راه از وی شد درست
انبیا زین راه بسیاری شدندعاقبت از ما عرفنا دم زدند
او رموز کل بگفت و راز گفتآن رموز او با علی خود باز گفت
آنچه او را بود آن، کس را نبودزانکه او بود و ازو بد هرچه بود
بود او باشد نداری فهم دانتا رموز او کند شرح و بیان
او رموز اندر رموز آورده استزانکه او را در درون پرده است
رمز او هرگز کجا آید ز نقلزانکه کان نقل باشد هم ز عقل
نقل را با عقل باشد هم صفتلیک اشیا برترست و معرفت
عقل بر اشیا محیطست اندکیراز دان او را بداند بی شکی
عقل کل شرح صفات او نیافتراز کل رمز و رموز او نیافت
لی مع اللّه او مقام کل شناختهر صفت را از کمال ذل شناخت
گر ریاضت نبودت کی ره بریکی بگو تو ره بدین درگه بری
عقل از راهت بیندازد همیکی نهد بر جان ریشت مرهمی
عقل اگر از معرفت بویی بردکی ازین دانش بگو بویی برد
عقل تحقیقی رموز اینجا نیافتگرچه بسیاری درین معنی شناخت
در سلوک خود بسی هم راز کردخویشتن با خویشتن دمساز کرد
شرح بسیاری بگفت از هر صفتاز کمال عقل خود بر معرفت
شرح بسیاری بگفت از کائناتعاقبت ره را نبرد او سوی ذات
شرح بسیار بگفت و بر طپیدهر دم او اندر مقامی بر جهید
چون نبد راهی کجا او ره بردگرچه بسیاری از آنجا ره برد
گرچه بسیاری بگشت از پیش و پسهم نکرد از اشتیاقش هیچ بس
عشق از وی زاد گرچه ره نبرددرکمال خویشتن راهی سپرد
آنچنان مشتاق آمد در وجودبود اما در صور پنهان ببود
آنچنان محبوب بود از عشق دوستکورها دیگر نکرده مغز و پوست
آنچنان احوال خود معلوم کردآنچنان کلی خود مفهوم کرد
جوهری آمد عجایب در عجیباو بدی از کاینات جان حسیب
او همه تصویر وحدت راست کردهم ز معشوق عیان درخواست کرد
او گره از کار کلی برگشاداو اساس وحدت و عرفان نهاد
هر زمانی رای دیگر ساز کردهر دمی اسرار جان آغاز کرد
در درون جان بجانان راه یافتاین کمال از شوق الااللّه یافت
او کمال خود برتبت پیش کردراه خود ز اندازه هر دم بیش کرد
او کمال خود بدانست از یقینزانکه بد او راه بین و پیش بین
تو مباش اصلا کمال این باشدتچون شوی کم پس وصالت باشدت
این کمال لایزال از خود طلبعشق بنماید ترا کلی سبب
عشق بد مغز تمامت کایناتراه برده در صفات نورذات
عشق بد مر عقل را آموزگاراو برفت و این بماند از روزگار
این بماند و او برفت آنجایگاهاو بدید و این بماند اینجا ز شاه
عقل اندر پرده دل بازماندعشق هر دم بر کمالی ساز راند
عشق خود میبیند او از هر صفتزانکه او ماندست اندر معرفت
عشق جز حق را ندید آنجایگاهجست او اندر عیان حق پناه
او عیان خود تمامی بازدیدعقل چون گنجشک آن شهباز دید
راز خود با عاشقان خود بگفتهرکسی برگونهٔ این در بسفت
درّ دریای حقیقی باز یافتهمچو او دیگر کسی هرگز نیافت
هرکسی بر عکس یاران گشتهاندهر یکی تخمی ازینسان کشتهاند
گر همی کاری تو تخمی را بکارکان بود پیوسته باتو پایدار
گر همی کاری تو تخمی راست کنکان مراد تو بود هم بی سخن
چند با هر کس تو راز خود نهیچند اینجا دام و ساز تن نهی
راز را با ساز اگر یکسان شودجان ذاتت رهبر جانان شود
هر کسی بر عقل نقلی کردهاندلیک همچون عقل اندر پردهاند
راه بر خود میروی کی پی بریتو نمیدانی که هر دم پس تری
راه بر خود میروی پر ره زن استجان تو اینجایگه چون ایمنست
ره زنان بر راه تو بس خفتهاندراه را هرگز نه زینسان رفتهاند
راه آنکس یافت کو با آه شدعشق با وی اندرین همراه شد
عشق راهت مینماید بر قبولتو نمیدانی مرین ره را اصول
تو بخود هرگز کجا این ره کنیکی تو خود را زین سخن آگه کنی
عشق مغزی مینماید سوی دوستتو بماندی در میانه جمله پوست
عشق بنماید ترا اسرار توعقل بنماید ترا گفتار تو
عشق اول مشتق از عقل آمدستگرچه اینجاگاه بر نقل آمدست
زینت عقلست دنیا سر بسرلیک از راه حقیقی بی خبر
آمدست اینجا فضولی میکندآنچه از وی شد اصولی میکند
گر ترا خود عقل و جان باشد قبولکی شوی درعشق تو صاحب وصول
ای ز عشق لایزالی گم شدهاز جمادی نفس تو مردم شده
صورت عقلست در نقلی از آنکی خبر یابی ز سرّ بی نشان
بس کتب کز عقل باشد پایدارکی بود هرگز ترا آن پایدار
بس کتب کز عقل صورت ساختندهرچه آن میخواستند آن ساختند
راحت جان عقل کی بویی رسدچون ترا زانحال آهویی رسد
چون بماندی در مقام عقل توگوش کن از هر کسی هر نقل تو
چند گردی گرد عقل ای بی خبرزان نمییابی تو زین بوئی اثر
عقل کل چون مر ترا صورت بدیددر مقام جمع حشمت آرمید
چون تو بر عقل این ره کل میرویپای بسته در بن ذل میروی
ای ترا هر دم ز عقلت پردهٔکی ترا باشد یقین از کردهٔ
کرد. تو پیش چشم تو خوشستراه تو دورست و هم بر آتشست
آتشی در پیش و راهی سخت دورتن ضعیف ودل شده از وی نفور
آتش طبعی بکش اینجایگاهتا نسوزد آتشت آنجایگاه
هر که زین آتش بسوزد بی خبرهم از آن آتش شود او کارگر
آتش طبعیت پر از مشعلهدر دل تو اوفکنده ولوله
آتش طبعیت پر مکر و حیلهر زمانت میکند برجان خلل
آتش طبعیت بارای و هوسزان بماندی در پس پرده ز پس
آتش طبعیت دشمن مر تراچند داری دشمنت را بر قفا
آتش طبعیت تلبیس جهانخویش از دست طبیعت وارهان
آتش طبعیت رهزن مر تراکی توانی بود ازو بی ماجرا
آتش طبعیت ابلیس دژمهر زمان مکری بسازد لاجرم
آتش طبعیت بر عکس دلتزان شده راز حقیقی مشکلت
آتش طبعیت ره زن تن شدهدر میان جسم در هر فن شده
آتش طبعیت آنجا برفسوسمیکند بر معنی دل پرفسوس
آتش طبعی برادر کین تومیکند آنجا خراب آئین تو
آتش طبعی فسرده کن دمیتا نماید آینه اینجا دمی
یک دمی از آتش تن دور باشبعد از آن اندر میان نور باش
اندر آتش هیچکس چون خوش بودزآنکه آتش در زمستان خوش بود
این نه آن آتش که او سرما کشدعاشقان کشته و شیدا کشد
هست این آتش عجب افروختههر زمانی عالمی را سوخته
هر زمانی عالمی میسوزد اوهر زمانی راه سر آموزد او
هست ابلیس از تف آن آتشستجسم تو آنجا بگو تا چون خوشست
خوش تو اندر راستی خوش خوشیپای تا سر در درون آتشی
خواب در آتش کنی هر لحظه توکی توانی کرد راه پرده تو
ای دریغا آتشت در راه شدهمرهی ناخوش ترا همراه شد
ای دریغا آتشت در بسترستجای تو در آتش و خاکسترست
عاشقان در آتش معنی شدندنه چو تو در آتش دعوی شدند
آتش معنی نوزد عاشقانلیک عاشق خویش را سوزد در آن
آتش معنی طلب کن از یقینتف اور ا کن قبول ازدل یقین
انبیا را آتش معنی بدستلیک ایشان را درآن دعوی بدست
آتش معنی چو ابراهیم یافتخویش را آنجایگه تسلیم یافت
آتش عشقست آنجا معنویهست روحانی و دل زو شد قوی
آتش عشقست بی وصف وصفتآن نیاید هرگز اندر معرفت