گنج

بخش ۲۴ - رسیدن سالک با پرده چهارم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۶۲ بیت
چارمین پرده عجایب پرده بودپرده‌های دیگران گم کرده بود
پرده‌ای در پرده‌ای در پرده‌ایبی‌صفت دید او عجایب پرده‌ای
در میان پردهٔ خضرا صفتبرتر از ادراک و وهم و معرفت
بود نوری ساطع و آتش نهادنور او بر سالک حیران فتاد
شعله های تیغ گون بر هر صفتمیزدندی هر زمانی یک صفت
برق استغنای او افروختهجملهٔ عالم ازو افروخته
نور او بودی ز تحقیق و یقینکی شود این سر بر هرکس یقین
بود نوری نه سرش پیدا نه بنکی درآید وصف او اندر سخن
از کمال صنع و از تف نظرراه او شد در زمان نزدیک تر
بود نوری رنگ رنگ از هم شدهجملهٔ‌عالم ازو معظم شده
بود نوری از تجلّی در وصولاین مگر فهمی کند صاحب قبول
بود نوری زینت عالم شدهپرتوش تمکینی آدم شده
نور تحقیقی یقین تر زان ندیدلال شد سالک چو آن هیبت بدید
رفت پیش پیر چون راهش بُد آنتا شود نور یقین او را عیان
در میان نور پیری زنده دیدذات او اندر یقین پاینده دید
بود پیری در میان نور درزو نباشد در جهان مشهور تر
صاحب اسرار کلّی گشته اولیک هم در پرده بد در جست و جو
سالها گردیده در شیب و فرازلیک هم مانده درون پرده باز
اوستاد او را بکلی کرده کلاو یقین خود بُده در راه کل
هم بنور او منور پردههاهم بطرح او مدوّر پرده ها
هم یقین او گمان برداشتهشعله های نور را بفراشته
هم منیت در هویت باختهسرمدی در سر مدیت تاخته
راز اشیا را شده او پایدارهر دم از پرده شد و آشکار
جملهٔ پرده ازو پر نور بودبود نزدیک و بمعنی دور بود
سبز خنگی زیر ران او بدیدچشم عالم همچو او دیگر ندید
سبز خنگی بر نهاده لاجورددر جهان بسیار دیده گرم و سرد
نور پرده تابداری کرده بوداز نهیب او خماری کرده بود
خیمه نوری طناب اندر طنابپردههای او حباب اندر حباب
پس سلامی کرد اندر روی اوآنگهی آمد روان بر سوی او
دید رویش را تمامی همچو ماهاز تف رویش نمیکرد او نگاه
چشم ره بین اندران حیران شدههم ز دیده روی او تیره شده
ذات او هر دم کمالی بیش داشتهر دم از نوعی جمالی مینگاشت
یک قلم در دست و لوحی پیش اواندر آن جا آمده در جست و جو
هر زمان آن پیر میکردی نظردر نظر کردن شده در رهگذر
ذات عیسی را درینجا گه بیانگر نمیدانی درین منزل نشان
در صفت هر دم فروتر آمدیاز سوی بالا فرو تر آمدی
هر نشیبی را بود ذاتی فرازهر فرازی را بود در عین راز
مرد ره بین چون چنان راهی بدیدهمچنان میرفت تا او آرمید
گفت ای معنی و صورت جمله تودر برونی و درونی جمله تو
عکس نور تو شده هر دوجهاناز تو پیدا گشته این راز نهان
ای تمامت پرده ازتو روشنیعکس نعلت داده مه را روشنی
نور تو بگرفته در کون و مکاناین زمان هستی تو درعین عیان
ذات تو آمد صفات راهبرمر مرا راهی نما ای راهبر
عکس تو بر جان من شوقی نهاداین زمانم گوییا ذوقی نهاد
راه من بنمای در این جایگاهزانکه استادم بود در ره پناه
گفت ای پرسنده مجنون صفتاوستاد آنجا بداند معرفت
راه از من برتر آمد پیش اوراه پیدا میشود در نور او
راه میرو هر زمان واپس ممانتا مگر یابی امان اندر امان
راه دورست اندرین ره دار پایچون درین ره آمدی میدار پای
راه دورست و پر آفت ای عزیزهست اندر راه تو بسیار چیز
راه دورست وهمی بین و مترساندرین ره آی و میبین و مترس
چست رو تا روی استاد جهانباز بینی راه جویی این زمان
تو اگر از راز من داری خبربازگویی راز با من سر بسر
سیرت استاد با من بازگویآنچه دیدی بر یقین پر راز گوی
کام این مسکین بیچاره برآرزانکه اندر راه گشتم سوگوار
اوستادم این زمان خودتم ز دستذات من گویی در آنجا گم بدست
هم تو آخر رمزی از استاد گویتا بدانم حال خود در جست و جوی
گفت ای پرسنده بشنو تو جوابانقلاب پرده میکن انقلاب
این زمان بسیار سالست ای عزیزتا بدانستم درین بسیار چیز
صنعت استاد دیدم سالهاهم ازو معلوم کردم حالها
راز استادم عیانی چند شدگرچه پای من کنون در بند شد
راز استادم عیان چندی نمودعاقبت آنجایگه بندی نمود
پرده را از سوی بالا مینگرآن زمان از سوی پرده درگذر
تا شوی واقف ز راز اوستادکاین همه ترتیب کلی اونهاد
تو تماشای برون کن راه بینراه میبین آنگهی شو راه بین
آنچه اول دیدهٔ در پرده بازتو چه دیدی اولین پرده باز
حال ایشان جملگی با او بگفتراز راز ودر زمان اندر نهفت
گفت ایشان بازمانده در رهندجملگی خدمت گزار در گهند
ماندهاند حیران درین پرده عجببازمانده گشتهاند از این سبب
نورافشان جمله از نور منستراه کلّی هم ز نورم روشنست
هم ز بالا نور از من میرودکار گاه نور از من میرود
لیک من هم نیز ازین حیران ترمدر میان پرده سرگردان ترم
هر زمان از منزلی آیم برهنیست مارا هیچ منزل از بنه
گاه در شیبم گهی اندر فرازباز میجویم ز استاد این نیاز
باز میجویم همی استاد خودتا مگر او را به بینم تا ابد
گر مرا در گردش آید در نهادمن نخواهم این همه بی اوستاد
سالها مقصود من او بوده استتا مرا استاد خود کی بوده است
اوستادم اوستاد جمله استاز خودی خود همه ترتیب بست
این همه ترتیب پرده اوستاداز برای دیدن خود او نهاد
اوست جمله لیک ناپیدا بمنزان شدستم این چنین شیدا بمن
اوست جمله لیک میآید خطابهر دم از استاد کلی این جواب
نور خود را راز پنهانی مکنجز براه من تو گردانی مکن
جز براهم پرده دیگر مگردآنچه من گویم رهی دیگر مگرد
در ره و در پرده سرگردان شدممن چو تو در پردهها حیران شدم
معنیء داری ز من بالاتریاین زمان در آب تو تشنهتری
گرهمی خواهی که بینی اوستاداندرین راهت قدم باید نهاد
در چنین پرده ممان هر جای بازورنه مانی از برون پرده باز
من بسی این راه را طی کردهاملیک اکنون بازمانده بر درم
هرکه این پرده بکلی راه بردبعد از آن این پرده را از ره سپرد
در زمان زان پرده بیند اوستادکاین همه ترتیب و قانون اونهاد
جهد کن ای رهبر پاکیزه رایتا نمانی همچو من اینجا بجای
راه رو در ره ممان ای پرده بازتا نگردد در عقوبت ره دراز
زود بگذر رو درآنجا راه جویگر تو هستی مرد راهش راه جوی
گفت ای پیر مبارک روی منیک زمان دیگر نگه کن سوی من
بازگوی احوال را هم بر تمامتا که چندین پرده دارد احترام
چند پرده بایدم زینجا گذشتتا مرا گردد ازین اسرار گشت
چند دیگر پردهها اندر رهستکاین نه راهی خرد و رای کوتهست
گفت چارت پرده دیگر بروهم چنین میرو تو راه و میشنو
غلغل و تسبیح پیران اندرانتا به بینی آن زمان عین عیان
جایگاهی خوفناک اندر رهستره گذارت این زمان آنجاگهست
تا نه پنداری که راهی خرد شدای بسا کس کاندرین ره مرد شد
همچو تو بسیار کس من دیده‌امدر مقام عشق صاحب دیده‌ام
آنچه تو دیدی و هم بشنیده‌ایتو کجا همچون من اینجا دیده‌ای
راه تو بر سقف این پرده درستدر پس این پرده یک پرده درست
جهد کن تا خود ازو داری نگاهتا نگردد رنج برد تو تباه
جهد کن تا تو ازو میبگذریور بمانی باز ازو غافل تری
زانکه سهمی با سیاست در رهتتا نه پنداری که راهی کوتهست
این سخن حقا که از تهدید نیستاین ز دیده میرود تقلید نیست
هر کسی را زین سخن بویی دهندهرکسی از معنیش شویی دهند
کی بیابد بوی این عقل فضولزانکه اسرایست بی فصل و فضول
راه بینا این ره از ایشان بپرسهر که دیده باشدش آسان بپرس
بگذر از این پرده و کبر منیگر تو مرد راه بین روشنی
بگذر و بگذار استاد ازلتو طلب کن تا بیابی بی حیل
گر تو استاد ازل بشناختیاز همه کردارها پرداختی
ای دریغا درد مردانت نبودروزی مردانت میدانت نبود
ای دریغا قدر خود نشناختیعمر هرزه در صور در باختی
ای دریغا رنج تو ضایع شدهاندر اینجا کار تو ضایع شده
اوستاد چرخ آنجا باز جویآنچه گم کردی هم از خود باز جوی
اوستادت برد اندر پرده بازآمدی اندر درون پرده باز
پرده خود بر دریدی بی خبرهم ز استادت ندیدی هیچ اثر
پرده برداری باستادت رسیتو چنین در پرده مانده واپسی
ای دریغا در درون پردهٔلیک خود را این زمان گم کردهٔ
ای دریغا ای دریغا ای دریغهمچو ماهی این زمان در زیر میغ
ای دریغا گر از این بیرون شویخرقه پوش گنبد گردون شوی
زود بگذر هیچ آرامی مگیراندرین ره هیچ انجامی مگیر
بگذر ای دل تا نمانی باز پسزود بنگر راه و منگر باز پس
بگذر ای دل پرده از خود باز کناوستاد خرقه را آواز کن
تا مگر رویش ببینی در گذارتا شود اسرار کلی آشکار
بگذر این ره تو ممان در پرده بازگرنه بازیها کند این پرده باز
هرچه دیدی آن خیالی بود و بسهرچه گفتی آن محالی بود و بس
بازجوی استاد و بگذر شادوارچند باشی خوار و سرگردان نزار
چند مانی در نهاد خویشتنبگذر از این پردههای جان و تن
چون شنید این راز از استاد پیرهم نظر آمد مرو را دستگیر
پس قدم در راه بنهاد و برفتبرق وار اندر ره افتاد و برفت
میشد اندر ره عیان اندر نهانباز میگردید او در هر زمان
راه را میدید و میبرّید راهتا مگر جایی رسد زان جایگاه
خود بخود میگفت این راز او براهمیگذشت و مینوشت آنگاه راه
زار و حیران ناتوان و مستمندبازمانده دل نزار و تن به بند
بند راه او همین صورت شدهراه کرده بی حد و ماتم زده
گفت این خود کردهام اندر عیاناین چنین هرگز که کرد اندر جهان
من چنین حیران در این راه درازتن ضعیف و دل نزار وجان گداز
این که من کردم که کردست او بخوددور افتادم دریغا از خرد
دور افتادم چنین بیچاره منزار و محروم وزخان آواره من
ای دریغا راه من دور اوفتاداز چه سر تا پای مهجور اوفتاد
من چه دانستم درین راه درازتا مرا باشد قرین کار ساز
من نه تنها زار اندر ره شدممن کجا اینجای مرد ره شدم
ای دریغا رنج برد و سعی منصرف شد اندر چنین راه فتن
ای دریغا هیچکس آگه نشدهیچکس با من کنون همره نشد
آن بلا را هم بخود برداشتمخلق بدگو را بخود بگماشتم
این بلای خلق بر من جور کرداین چنین از پردهام در دور کرد
من ندانم تادگر ره باز منباز بینم روی خویشان ووطن
کی بیاران دگر من در رسماین چنین حیران بمانده در پسم
کی شود دیدار استادم یقینتا گمان من شود کلّی یقین
کی سپارم راه کلّی را تمامتا شود زان حضرتم حاصل تمام
این مرادم حاصل آید یا نه خودبازماندم این چنین حیران بخود
کار من در عاقبت پیدا شودتا درین راهم رهی پیدا شود
این همه سعی تو گردد ناپدیدکی در آن حضرت همی خواهی رسید
برتر از عقلست راه پیچ پیچراه دور و چون به بینی هیچ هیچ
در کمال عزّ هرگز کی رسممن ندانم تا در آنجا کی رسم
حاصلم گردد ز راز بی نشانترجمان من شود این ترجمان
حاصلم گردد ندانم تا که چونمر مرا آنجا که باشد رهنمون
رهنمایم کیست در راه یقینتا مگر بیرون شوم از کفر و دین