گنج

بخش ۳۰ - رسیدن سالك با پردۀ هفتم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۲ بیت
سالک ره کرده چون ره کرد و رفتهمچنان چون برق تازان می برفت
در رسید او پردهٔ هفتم تمامدید آنجا گه مقام بی مقام
خویشتن بالای اشیا یافت اووان نهانی راز پیدا یافت او
پرده در آنجا عجایب مینمودبود آنجا لیک دربود و نبود
پرده رفته ذات بی وصف و صفتدر کمال قل هواللّه معرفت
جایگاهی دید او برتر ز جسمهرکه آن جا رفت بیرون شد ز اسم
جایگاهی دید راز راز داربود آن جا ایستاده پرده دار
جایگاهی دید مرد معنویدر نهاد کل عجایب او قوی
جایگاهی بود چون بحری لذیذلازمان و لامکان و لاجدید
جایگاهی یافت بیرون از خیالرفعت او برتر از ذات کمال
چون در آن کون پر از عزّت رسیدیک تنی از ذات پاک او بدید
صورتی اما نه صورت بود آننور تحقیق و عیان اندر عیان
پای تا سر جمله از نور الهایستاده بود اندر پیشگاه
بر صفت مانندهٔ نوری بد اوگوییا خود نیز چون حوری بداو
بر صفت او را نه سر بود ونه پایایستاده بود لیکن نه بجای
جای او از حد گذشته بی صفتچون کنم این را کمالی بر صفت
بود پیری لیک بدهم جفت نوربا کمال معرفت اندر حضور
دفتری در دست و معنی پر عدداندر آنجا قل هواللّه احد
جوهری در دست چپ با دفتریجوهری چه جوهری چه گوهری
چوهری کان از دو عالم بیش بودسر ز هیبت درفکنده پیش بود
عکس آن جوهر به از نور یقینسالکان را پیش رو او راه بین
عکس آن جوهر فروغ ذات داشتروی با آن دفتر و آیات داشت
یک ستونی پیش او استاده بودنورها ازعکس آن بگشاده بود
عکس جوهر بر ستون افتاده بودبر ستون کون و مکان بگشاده بود
عکس جوهر ماورای عقل تافتآنکه این دریافت نه از نقل یافت
عکس جوهر لامکان بگرفته کلنور آن کون و مکان بگرفته کل
عکس را بر ذات ذات اندر یقینکس ندیدش جز که مرد راه بین
سالک ره کردهٔ بی خویشتناندر آنجا بود نه جان و نه تن
سالک ره کرده اندر نیستیدیده خود رادر مقام نیستی
سالک ره کردهٔ واصل شدهاندر آنجا دید کلی دل شده
سالک ره کردهٔ راه یقیندید آنجا راستی در آستین
سالک ره کردهٔ بی جسم و جانخود بدیده برتر از کون و مکان
سالک آنگه سوی آن تن باز شدبا رموز راز او دمساز شد
کرد بروی از ارادت یک سلامداد وی در هر سلامی بی کلام
روی سوی سالک بیهوش کردبعد از آن گفتار سالک گوش کرد
گفت سالک ای کمال نور قدسیک نفس بامن زمانی گیر انس
ای سلاطینان عالم پیش توسرفکنده همچو گوئی پیش تو
ای نمود تو نمود بی نمودعکس نور تو مرا اینجا نمود
پرتو نور تو نور آسمانصد جهان اندر زمان اندر مکان
پرتو نور تو اینجا راه یافتتا دو چشم جان من ناگاه یافت
پرتو نور تو آمد کارگرتا مرا از زیر افکندش ببر
پرتو نور تو زد ناگه علمپیش خود هم با وجودت در عدم
این چه جای است این رموز لم یزلراز بر گو تا کنم جان بر بدل
پرتو تو آسمانست و زمینپرتو تو هم مکان و هم مکین
راست برگوی و مرا راهی نمایراه ما را تو برمزی برگشای
کز کجا اینجا فتادم ناگهاننور دایم کن پیاپی در بیان
از کجا اینجا فتادم بی قرارکین قراراین جا ندارد خود کنار
از کجا اینجا دگر راهی برمتادگر راز دگر من بنگرم
نیست چیزی عکس نورست این زمانبا من این راز حقیقت کن عیان
نیست پیدا هیچکس هیچی نموداین همه بر هیچ باشد بی وجود
نیست پیدا آسمان و هم زمیننیست پیدا هم مکان و هم مکین
نیست پیدا آتش بادست و بادآب و خاک آنجا کجا آید بباد
نیست تحتی فوق آخر در که رفتنیست پیدا هست باری در چه رفت
نیست پیدا نیست اشیا نقشهانیست پیدا چون کنم این نقشها
با من سرگشته اکنون راز گویآنچه تو دانی ابا من باز گوی
راه کردم بی حد و بی منتهاتا رسیدم اندرین جای صفا
دهشتی دارد ولی ذوقی رسیداین زمانم دم بدم شوقی رسید
راه بی حد کردم اندر پرده منتا برون بردم ازآنجا خویشتن
دیدم و دیدم ز دیده شد نهانبس که جائی نی مکانست و زمان
دیدم آنجا محو محو اندر یکیکی رسد آن جای هرگز آدمی
این چنین جائی که اینجا آمدمچون در این جا گاه پیدا آمدم
من عجایب در عجب دیدم کنونمر مرا راهی نما ای رهنمون