بخش ۲ - نعت سید عالم علیه السلام
مهترین هر دو عالم مصطفاستانبیاء و اولیا را رهنماست
خواجه ثقلین و سلطان جهانذرّهٔ از نور او کون و مکان
بهترین ومهترین جزو و کلمهدی اسلام و هادی سبل
سایه حق رحمة للعالمیننور شرعش در مکان و در مکین
جبرئیل از دست او شد خرقه پوشراه بینانش شده حلقه بگوش
نور او مقصود موجودات بودذات او چون معطی هر ذات بود
از تمام انبیا مقصود اوستبود موجودات را موجود اوست
عرش و کرسی قبله گاه کوی اوستهر دو عالم آفتاب روی اوست
سایه او بر زمین هرگز نتافتهر دو عالم همچو او دیگر نیافت
چرخ سرگردان شرع او شدستدایماً گردان برای او شدست
هیچ پیغمبر ندید این سروریدعوت کل امم را رهبری
ای ورای جسم و جوهر جای توهر دوعالم هست خاک پای تو
موسی از عشق تو شد بر کوه طوراز کمال عشق تو در غرق نور
من رانی ذات خود را دیده بازهم ز خود گفته ز خود بشنیده راز
بیت اسرایش شب معراج بودجبرئیل اندر میان محتاج بود
یک شبی در تاخت جبریل امینخازن حق پیک ربّ العالمین
گفت ای ختم همه پیغامبرانسوی حق امشب تو هستی میهمان
در گذر زین خاکدان تنگ نایزانکه میخواند ترا امشب خدای
یک براق ازنور حق آورده بوددر میان صد هزاران پرده بود
روی او بر شکل روی آدمیدر ملاحت وز جلادت آن دمی
زیور کرّوبیان بسته ورااز دو عالم جای او بد ماورا
گفت امشب آن شبست ای بحر دینتا شود عین عیان عین یقین
از زمین و از زمان پرواز کندیدهٔ اسرار معنی باز کن
صد جهان پر فرشته حاضراندانبیا استاده در ره ناظراند
غلغلی افتاده در کون و مکانزانکه اینجا میرسد صدر جهان
هشت جنّت در گشاده در رهتبرتر از عرش آمده منزلگهت
حور و رضوان با طبقهای نثاراز برای تو ستاده بیقرار
آسمانها جمله در بگشادهاندهرچه هست از بهر تو بنهادهاند
یک زمان در سوی آن حضرت خرامتا شود کار همه عالم تمام
بر براق شاه برگشت او سوارزود بیرون راند از پنج و چهار
در زمانی از مکان بگذشته بودتا رسید آنجا که آنجایی نبود
هرچه پیش آمد ورا از کایناتمیگذشت ومحو میکرد از صفات
تا بنزد آدم پیر آمد اوگفت ای آدم رموز سر بگو
گفت ای آدم دل و جان در پناهآدم بیچاره را از حق بخواه
بعد از آن مر نوح را تصدیق گفتاز کمال شوق او تحقیق گفت
موسی عمران ز شوق استاده بودغرقه گشته در تجلّی مینمود
گفت امشب مر مرا از حق بخواهامّت تو گشتم ای پشت و پناه
دید ایوب ستم کش را بزارایستاده تن ضعیف و سوگوار
گفت ای درد مرا گشته دواچشم امید منی جانم ترا
از بلای عشق جانم وارهانامشب آور راز کلی در میان
بعد از آن دیدش سلیمان خدیوباز رسته از تمام مکر دیو
گفت ای سالار جمله انبیابس بود خود دیدن رویت مرا
بعد از آن در پیش ابراهیم شدگرچه جدّش بود هم تسلیم شد
گفت ای فرزند امشب مرتراستاز خداوند جهان شد کار راست
بعد از آن در نزد عیسی در رسیدصورت و معنی او پر نور دید
گفت زنهار ای رسول بحر و برتانیندازی تو هر سویی نظر
امشب این مسکین ز حق درخواست کنکار خلق و انبیا را راست کن
گر بهر چیزی فرود آیی براهکی توانی خورد جام ازدست شاه
چون صفات راه را بگذاشت اوهیچ چیزی درنظر نگذاشت او
پرتو نور تجلّی شد پدیددر زمان شد میم احمد ناپدید
تا نظر بر احمد رهبر فکندبرقع از روی حقیقی برفکند
ثمّ وجه اللّه ناگه شد عیانلال میگردد ز شرح این زبان
در میان آن فنا دید او بقادر میان بد ابتداو انتها
در میان آن فنا صد گونه رازگفته با او سرّها هر گونه باز
در میان آن فنا صد گونه نورشعله میزد در دلش اندر حضور
گفت با او سی هزار و شصت هزارجمله از اسرار سرّش بی شمار
سی هزار اسرار گفتا این مگویسی هزار دیگرش گفتا بگوی
بر علی کن سی دیگر آشکارخود درین اسرار ما را پاس دار
پس محمد چون وصال دوست دیدهر کمالی را که آن اوست دید
گفت یا رب امّتم آزاد کنجمله رادر حشر تو دل شاد کن
گفت بخشیدم تمام امتتبلکه جمله از کمال حرمتت
چون محمد باز جای خود رسیدهر دوعالم در درون خویش دید
محو گشته فانی مطلق شدهدر جهان عشق مستغرق شده
سی هزار اسرار از سرّ کلامدر میان آورد از بهر نظام
سی هزار اسرار با حیدر بگفتباز حیدر شد بچاه اندر نهفت
با ابوبکر و عمر و هم راز گفتآن همه تمکین و با اعزاز گفت
خویش را کل دید و کل را خویش دیدهمچنان کز پس بدید از پیش دید
یاوران مصطفی یکسان بدنددوستدار خاندان از جان شدند
گر ابوبکرست صدیق آمدستپای تا سر عین تحقیق آمدست
گر عمر یک درّه دارشرع بوددائماً در زهد و شوق و ورع بود
بود صاحب شرع عثمان از حیااز دو دختر کار ساز مصطفی
یک زمان بی خواندن قرآن نبودسر آن دریافت تا قربان ببود
صاحب زوج بتولی مرتضاستبر یقین او پیشوای اولیاست
در دل او بود مکنونات غیبزان برآوردی ید بیضا ز جیب
راز خود با هیچکس هرگز نگفتدر شبانروزی یکی ساعت نخفت
موج میزد در دلش دریای رازبود او سر حقیقت بی مجاز
گر نه او بودی نبودی ماه و خورگرنه او بودی نبودی بحر و بر
گرنه او بوی کجا دریافتیجوهر عطار کی دریافتی
گر نه او بودی نبودی و اصلیکار ما بودی همه بی حاصلی
گفته است او لو کشف را از یقینیک زمان بی خویشتن حق را ببین
در جوانمردی چو او دیگر نبودهمچو او در ملک یک صفدر نبود
گرنه او بودی درین ره پایدارکی شدی مر دین احمد آشکار
چون صحابه غرق توحید آمدندنه چو تو پیرو به تقلید آمدند
جان خود ایثار کردند از نخستتا به اول بود آخرشان درست
صد هزاران آفرین بر جانشانپاک باشد تا ابد دیوانشان
سالک آن باشد که در یاران اودوست دارد مر وفاداران او
نور چشم مصطفی و مرتضیکشتهٔ زهر و شهید کربلا
میوه باغ نبوّت برقرارعرش اعظم را مریشان گوشوار
آن یکی در زهر کرده جان نثاراین یکی در خاک و خون افتاده زار
جان خود ایثار کردند از یقیندر گذشتند از مکان و از مکین
یا رب این سر را تو میدانی و بسخستگان عشق را فریاد رس