گنج

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۴۴ بیت
ابتدا برنام حی لایزالصانع اشیاء و ابداع جلال
آن خردبخشی که آدم ذات اوستجمله اشیا مصحف آیات اوست
خاک را بر روی آب او گستریدعقل و جان و دین و دل زو شد پدید
کره چرخ فلک گردان بکردماه و خورشید اندرو تابان بکرد
آفتاب روح را اطوار دادچار را شش داد و نه را چار داد
جسم را از خاک و آب او آفریدروح را از باد و آتش پرورید
روح پنهان گشت و تن پیدا نموداز یداللّه او ید بیضا نمود
اول وآخر نبد غیری وراهرچه بینی اوست این بس مر ترا
آسمان شد خرقه پوش از شوق اودایما گردان شده از ذوق او
هرچه بینی ذات یزدانست و بسمیدهد بر این گواهی هر نفس
اولین وآخرین ذات ویستنحن اقرب گفت آیات ویست
هرچه آورد از عدم پیدا نمودصورت جزوی همه اشیا نمود
آفتاب از نور او یک ذرّه دانپرده دار از نور او شد آسمان
ماه گشته سالکی این نور رامیدهد هر روز نور او حور را
اندرین ره سالها بگداختهمحو گشته راز او نشناخته
هر زمان در منزلی دیگر رودگاه بی پا و گهی بی سر رود
کوکبان چرخ حیران گشته اندبا فلک در رقص گردان گشته اند
چرخ میخواهد که این سر پی بردلیک هرگز ره بصنعش کی برد
خاک را این سر مسلّم آمدستزانکه اندر راه او کم آمدست
هرچه پنهان بود از وی فاش شدبود معنی نقش صورتهاش شد
قرب خاک از بعد آن کامل ترستهر که او مهجورتر واصل ترست
باد خدمتکار کوی خاک شدروح مطلق گشت جان پاک شد
عقل آنجا چون نظر بر دل فکندعشق پیدا شد ز جان دردمند
آب شد آئینه کلی بدیدعلو و سفل از یکدگر شد ناپدید
هر چهار آمد پدید از هر چهارصدهزار آمد برون از صد هزار
عقل صورت بین بدو با عشق گفتکاین چه نقشی بود ز اسرار نهفت
عشق گفتا آنچه من دیدم ز توتو ندیدی سرّو من دیدم ز تو
جمله ي ذرّات پیدا و نهاننقطه ي من گشت در هر دو جهان
اولین و آخرین عشقست و بسعقل سودا میپزد در هر نفس
عشق جانان دید، عقل اشیا نمودعشق بر موسی ید بیضا نمود
جوهر عشقست پیدائی حقراز پنهانست یکتائی حق
عشق ظاهر کرد هر چیزی که بودعقل بود امابرین واقف نبود
عشق جانان دید و جانان گشت کلدر عیان عشق پنهان گشت کل
عقل اندر قل تعالوا باز ماندعشق سوی سرّ صاحب راز ماند
گر ترا عشقست یک ذره درایتا درین ره بشنوی بانگ درای
چند خواهی ماند نه پخته نه خامنه بد و نه نیک نه خاص ونه عام
اول آدم در فنای عشق بودگشت پیدا ظاهرش بود و نبود
خواست تا خود را بداند از یقینعقل او را رهنما آمد درین
اول آدم سوی هر ذره شتافتتا بخود در ره نتافت او ره نیافت
بی خبر از نور جان پاک بودگرچه سر تا پای صورت خاک بود
کرد جانان مر ورا تعلیم اسمتا عدو پیدا شود بر قسم قسم
سوی ظلمت آشیان نور کردبعد از آن رو در بهشت و حور کرد
از سوی دنیا سوی جنت فتادتاج بر فرق خدا دانی نهاد
نور عشق اندر رهش همراه بودپس سوی جانان ورا راهی نمود
گفت ای آدم تو هستی جزو و کلعزها کلی بدل کردی بذل
بندگی ما را تو مطلوب آمدیدر محبت عین محبوب آمدی
درید قدرت وجودت چل صباحداد ترکیبی مرورا روح راح
هرچه بینی آن تویی خود را بدانظاهری و باطنی و جسم و جان
اولی بس بی نهایت گشتهٔپرتوی بی حدّ و غایت گشتهٔ
عرش با کرسی ز ذاتت خواستندهر دو را از ذات تو آراستند
آسمان و عرش و عنصر ذات تستهر دو عالم نقطه ذرّات تست
آفرینش از تو بگرفته نظاماولین و آخرین را کن تمام
آدم آن دم گفت ای جان جهانای مرا نور دل و عین عیان
ای بتو پیدا شده جان و تنمای ز نور تو شده ره روشنم
ای مه و خورشید عکس نور تومن ز تو میخواهم این منشور تو
تا مرا راهی نمایی از رهتزانکه آدم هست خاک درگهت
جزو و کل ذات تو میبینم همهدر دم آدم فکندی دمدمه
هفت گردون نقطه پرگارتستعرش و کرسی غرقه انوار تست
ای بتو روشن تمام کایناتآدم مسکین شده گم در صفات
کمترین خاک کویت آدمستنور پاکت روشنی عالمست
آدم از تو راه عزت یافتهاز همه اشیا ترا دریافته
مر مرا راهی سوی جانان نمایاین گره از جسم آدم برگشای
نور پیغمبر یقین راه اوگشته پیوسته سوی درگاه او
دید آدم عالم از بهر فناانبیا و اولیا و اصفیا
گفت احمد کاین همه ذرّات تستنقطهای صفحه آیات تست
از میان جمله مقصودش منمزانکه من نور تمامت آمدم
انبیا از نسل تو پیدا شوندهر یکی سر فتنهٔ غوغا شوند
آنچه اسرارست ماداناتریمجمله از خود دیده بر دید آوریم
آنچه ما دانیم آن ظاهر کنیمگاه مومن گاهشان کافر کنیم
آنچه ما دانیم پیدا آوریمنیک و بدهاشان تمامت بنگریم
آنچه ما دانیم از نیک و بدیحکم کرده در ازل الّا الذی
آنچه ما دانیم از اسرار کلبگذرانیم از همه از عزّ و ذل
بر سر هر یک قضایی آوریمبر تن هر یک بلایی آوریم
چرخ را دور شبانروزی دهمشب برم روز آورم روزی دهم
یفعل اللّه ما یشاء از حکم ماستهر که جز این بنگرد عین خطاست
چشم بگشای ای امین راه برکار عالم را تمامت در نگر
این همه بند ره سالک شدستجملگی تقدیر از مالک شدست
هر که او در قید چندین پیچ پیچچون بمیرد در نیابد هیچ هیچ
انبیا بودند سر غوغای عشقجان فدا کردند در سودای عشق
زانکه راه جمله پیچاپیچ بودچون بدیدند آن همه بر هیچ بود
محو گشتند از صفات جسم و جانتا یقین شان گشت بی شک جان جان
در ره توحید فانی آمدندغرق آب زندگانی آمدند
در ملامتها که آمد جملهشاناز نشان جسم گشته بینشان
آنچه آمد از بلا بر انبیادر ره معشوق از جور و جفا
اول آدم از عزازیل لعیندر گمان افتاد از راه یقین
نوح را بنگر که از طوفان چه دیدشد درون بحر عشقش ناپدید
دیگر ابراهیم را از تف نارغرقه گشته در میان نور نار
باز در یعقوب نابینا نگریوسفش گم کرده گرگان پیش در
باز بنگر کز سلیمان ملک و تاجبستدند ازوی بکلی دیو داج
درنگر کایوب ابدال ضعیفمانده اندر کرم تن زار و نحیف
باز بنگر چون زکریا بر درختکرده ارّه بر وجودش لخت لخت
باز بنگر تا سر اسحاق راکرد خونش بر سر عشّاق را
باز موسی را نگر ز آغاز عهددایهاش فرعون و ازتابوت مهد
باز بنگر بر سر یحیی که چونکرده جوشش بر سر عشّاق خون
باز بنگر تا که عیسی چند بارآوریدند آن سگان در زیر دار
باز بنگر تا سر ختم رسلچند دیده خویش را در عین ذل
این همه راه ملامت آمدستتا بنزدیک قیامت آمدست
کس نداند تا چه حکمت میرودهر وجودی را چه قسمت میرود
جهد میکن تا ز صورت بگذریبو که از معنی زمانی برخوری
جان خود را بر رخ جانان فشاندر ره مردان چو ایشان جان فشان
این طلسم از جسم و صورت برفکنطیلسان از روی معنی برفکن
تا بگنج ذات مخفی در رسیهمرهان رفتند و تو مانده پسی
ذات تو در نیستی پیدا شودوین دو بینی تو در یکتا شود
ای شده کون و مکان از تو پدیدهر چه گفتم گوش جان ازتو شنید
ای درون جسم و جان پیدا شدهاز دو عالم تا ابد یکتا شده
ای اناالحق گفته بی لفظ و زباندر دلم پیدا و ازدیده نهان
اولین وآخرین را رهنموناز تو پیدا گشته یکسر کاف و نون
ای بذات خویش بیچون آمدهنه درون رفته نه بیرون آمده
آشکارا بر دل و برجان شدهاز تمام دیدگان پنهان شده
ای شده بر جان و دلها آشکارراحم و رحمان و حی و کردگار
ای جلال و قدر تو دانسته تودر ازل هم قدر تو دانسته تو
ای کمال لایزالت نور پاکای شده جویای صنعت آب و خاک
آفتاب از شوق تو در تک و تابخیمه کرده بی ستون و بی طناب
ماه هر ماهی ز غم بگداختههم کمال نور تو نشناخته
آتش اندر آتش شوقت مدامباد کرده راه پیمایی تمام
تا زجایی راه یابد سوی تودر نفسها میزند اوهوی تو
آب از صنعت روان در مرغزاردر درون چشمه نالان زار زار
خاک خاک راه بر سر کرده استکو میان صد هزاران پرده است
از پس پرده ترا جویان شدهاوفتاده در ره و حیران شده
کوه را کوه غم و اندوه و درددر دل و پایش فرو رفته بگرد
میرند هر لحظه بحر از شوق جوشتا کند درّ وصالت را بگوش
هر شجر کان از زمین آید برونمیشود در راه عشقت سرنگون
میوههای رنگ رنگ از شاخسارمیکند هر سال از صنعت نثار
طالبان عشق در کار آمدهاز پی حسنت ببازار آمده
جمله در اطوار و ادوار و خورشعقل اینجا میکند زان پرورش
تا ز اسرار تو ای عقل فضولمیکند هر ذرّه تدبیر وصول
چند گویم چند جویم مر توراای ز پنهانی شده پیدامرا
در سوی هر ذرّهٔ چون بنگرماز هویدائیت آنجا ره برم
عشق راهم مینماید هر نفسعقل میاندازدم در باز پس
چون یقینم شد که جانانم توییمحو گشتم در تو، بردار این دویی
قل هواللّه احد یک بیش نیستدیده بگشا زانکه او یک بیش نیست
خالقا بیچارهٔ راه تومبنده و زندانی جاه توم
در درون نفس چندین پیچ پیچماندهام جان پرخطر بر هیچ هیچ
از دو بینی دیدهام بگشای زودسوی مقصودم رهی بنمای زود
حاضری یا رب ز زاریهای منوارهان جانم ز دست خویشتن
سیر گشتم از جهان و خلق پاکآرزویم میکند در زیر خاک
بی نیازا در نیاز من نگروارهان جانم ازین خوف و خطر
از سوی صورت سوی معنی برموز سوی معنی سوی عقبی برم
از لقای خود دلم پر نور کنوز عزازیل لعینم دور کن
رحمتی کن بر من آشفته کاراز خداوندی به بخشش درگذار
گر نیامرزی تمامت جزو و کلعزّها کلّی بدل گردد بذل
ای گناه آمرز مشتی پرگناههم ز تو سوی تو آوردم پناه
در دم آخر که خواهم آمدنمر مرا امّید توخواهی بدن
شومی و بی شرمی ما در گذارکرده ما پیش چشم ما میار