بخش ۱۹ - حكایت
بود بیچاره دلی مجنون شدهدایماً شوریده چون گردون شده
بینوائی مفلسی بیچارهٔگشته او از خان و مان آوارهٔ
ناتوانی بیدلی سودا زدههر دو عالم را بکل او پازده
عاشقی خوش بود و مجنونی شگرفغرقه دیرینه این بحر ژرف
نور از رویش بگردون میشدیهر زمان حالش دگرگون میشدی
بود یک روزی دوان در شهر اوسوی بازار جواهر رفت او
دید آنجا گه پر از مردم شدههر یکی بهر متاعی آمده
دید آنجا که بسی جوهر ز دورهر یک از نوعی دگر میتافت نور
قیمت هر جوهری چیزی دگربود در هر جوهر انگیزی دگر
پربها و کم بها بر حسب حالمیزدند از بهر خرجی قیل و قال
هر یکی درگفت و گوئی آمدههر یکی درجست و جویی آمده
کرد دیوانه بهر سوئی نگاهدید آن خلقان همه آنجا یگاه
از فضایل مجمعی دیگر بدیدرفت آنجا و در آنجا بنگرید
در میانه دید پیر جوهریداشت روئی همچو ماه و مشتری
جوهری در دست خود بگرفته بودراه از آن سودا همه بگرفته بود
بانگ میزد بهر جوهر جوهریتا شود پیدا مر او را مشتری
گفت این جوهر از آن پادشاستقیمت این دُر در این جا پربهاست
کی طمع دارد که او این را خردهرکه این بخرید آنکس جان برد
مردمان آنجا ستاده بیشماراندر ان جوهر همی کردند نظار
هیچکس زان مردمان نخرید آنمرد دیوانه چو خود بشنید آن
در میان جمع آمد در خروشگفت در من بنگر ای جوهر فروش
این بهای جوهرت چند آمدستکاین چنین این راه دربند آمدست
هیچکس نخرید این من میخرمهرچه آید در بهایش میدهم
گفت مرد جوهری یاوه مگویروی خود هرگز بخاک ره مشوی
تو کجا و این سخنها از کجاهست این جوهر از آن پادشا
تو برو ورنه لگد ز اینجا خوریگشت دیوانه از آن پس جوهری
گفت یک نان تهی او را دهیداز غم این مرد مفلس وارهید
تا شود او سیر از این گشنگیگفت دیوانه مکن آخر سگی
گشت دیوانه عجایب بی قراردر میان خلق او بگریست زار
گفت آخر من چواینهای دگرگم شوم مانند ایشان بی خبر
سعی باید کرد تا این نیز منجان فشانم چون ندارم چیز من
جوهر سلطان بچنگ آرم دمینیست کس اندر جهانم همدمی
گرچه بسیاری زدندش تازیاناو نهاده بود جان اندر میان
جوهری گفتا که ای دیوانه مرداین چرا کردی و این هرگز که کرد
آن کسی باید که این بستاند اوکو ز مال و زر بسی بفشاند او
در جهان چیزی نداری ای ضعیفاز کجا حاصل شود دری لطیف
جوهر شه از کجا حاصل شودیا کسی همچون تو زین بیدل شود
این خبر ناگه بسوی شاه شدشاه از آن احوال دل آگاه شد
مرد بفرستاد کو را آوریدمشتری شاه را میبنگرید
شش کس آمد مرد را اندر طلبچار کس کردند جانش پرتعب
بیشمارش لت زدند آنجایگاهپس کشانش آوریدند نزد شاه
مرد دیوانه چو پیش شاه شدشاه هم از راز او آگاه شد
دید درویشی ضعیفی ناتوانبیدلی حیران و مشتی استخوان
جملهٔ سر تا قدم مجروح بودصورتی نامانده یعنی روح بود
جوهری اندر جنون مجنون شدهاز پی جوهر دلش پرخون شده
عشق جوهر از دلش برده قرارتن ضعیف و دل نحیف و جان نزار
زیر پایش چرخ گردون پست بوددر غم جوهر نه نیست و هست بود
پای تا سر عین رسوائی بد اودر جنون عشق شیدائی بد او
شاه چون او را بدید و بنگریداز غم او جان شه اندر دمید
شاه چون درویش را دیدش بغمشاه معنی بود گفتش لاجرم
گفت ای درویش دوراندیش مندعوی این راز کردی پیش من
در جراحت دیدهٔ چندین جفااز برای جوهری بس بی بها
من خریداری چو تو میخواستممشتری همچون توئی میخواستم
راست برگو گر تو مرد راستیتا ازین جوهر چه معنی خواستی
جوهری کان کس خریدارش نبودتو طلب کردی درینت سر چه بود
جوهر من چند کس میخواستندروبسی در پیش میآراستند
صد هزاران جان بدین کرده فناتا مگر از شاه آید اقتدا
جان خود ایثار جوهر کردهانداین چنین جوهر نه آسان بردهاند
هرکه دعوی کرد آمد پیش مناولش باید بخوردن نیش من
هر که دعوی کرد معنی بایدشتا در معنی بکل بگشایدش
هرکه دعوی کرد باید جانش دادجان بشکرانه میان باید نهاد
هر که دعوی میکند از جوهرممن ازین گفتار خود مینگذرم
هر که دعوی کرد و جوهر خواست کردکار خود زین شیوه اول راست کرد
هر که جوهر خواست او خود بگذردتا بکلی او ز جوهر برخورد
هر که جوهر خواست بردار آید اوتا که جنّت را سزاوار آید او
جوهر معنی اگرداری قبولچند خواهی بود آخر بوالفضول
جوهر معنی نبد بی قیمتیتا کجا یابی تو در بی قیمتی
جوهر شه گشتهٔ تو خواستارزود باید خود ترا کردن بدار
گر تو جوهر از شه جان خواستیکار خود در هر دو کون آراستی
گر تو جوهر یافتی از پیش شاهبگذری از کون و باشی فرق ماه
گر تو جوهر پیش شه دریافتیاین زمان بر سوی کشتن تافتی
جان خود اندر میان نه بهر اوچند باشی پیش شه در گفت و گو
بیش ازین دعوی هشیاری مکنبعد ازین گفتی میفزا در سخن
زود سوی دار شو تا بنگریجوهری کز هر دو عالم برتری
زود سوی دار شو ای بی قدمتا ببینی این وجودت با عدم
هر دو یکسان گشته درذات صفاتچون کنم این دامن این ساعت صفات
جوهری بینی زعالم بی نشاناولین وآخرین هم بی نشان
جوهری بینی عجایب در نفسهر دو عالم نیست شد زین دسترس
نیست کس را سوی این جوهر رهیتا بیابد کل جوهر ناگهی
جان بده از عشق جوهر این زمانتاترا جوهر بود آن رایگان
جان بده تا جوهرت حاصل شودوین دل اندر جوهرت واصل شود
ای ز عشق جوهر خود بی قراردایما اندر قراری بیقرار
این چنین از عشق جوهر سرنگوناوفتاده در میان خاک و خون
از کمال سرّ او آگاه شوبر سر راهی دمی در راه شو
سوی بازار زمانه کن گذرخوش همی رو تا مگر بینی اثر
جوهری را اندرین بازار بینجمله دلها را از آن بازار بین
جوهر عشقت نظر دارد نهانتا ببینی کین همه خلق جهان
جوهر عشقت نظر کن یک دمیگرد آن استاده بینی عالمی
عالمی بینی در آن جوهر نگاهمیکند آن را بشیدائی نگاه
تا مگر این جوهرم حاصل کنندخویشتن در روی من واصل کنند
تا مگر جوهر فتد دردست شاناین چنین صیدی فتد در شستشان
چند سال است تا که این جوهر ز منخواستند او را همه شاهان ز من
جوهری این را کجا داند بهامن همی دانم که چیست این را بها
تو نمیدانی که من از بهر اینچند کس را کشتهام بر قهر این
هر که این جوهر ز من درخواست کرداز سر جان جهان برخاست کرد
هرکه این جوهر ز من دارد طلبپیش من آید ز اول در تعب
گر چنان کو مرد ره باشد دریناین یکی عاشق بود بر راستین
جوهر من راز من خواهد بجانتا بیابد او مگر جوهر نهان
گر بجان جوهر شود او خواستارسرّ جوهر بس کند او آشکار
من بدست جوهری زان داده امعشق خود زین راز خود بگشاده ام
تا به بازار زمانه آورندهر کسی بر نقش جوهر بنگرند
جوهری آنرا کند بر جان بهاگر بیابد مشتری نکند رها
جوهر من بینهایت آمدستتا ابد بیحد و غایت آمدست
جوهری این را چو در بازار کردبس دل و جان را که او ایثارکرد
هیچ خلقی مشتری این را نبوداین سخن جز مرد ره نتوان شنود
تو ز بهر چه خریدار آمدیمشتری این را پدیدار آمدی
از کجا این سر من دریافتیاندرین اسرار چون بشتافتی
زین سئوال من جوابی بازگویتانگردد مر ترا فتنه بروی
گفت آن دیوانه مرد با ادبمن چو تو ای شاه بودم در عجب
بر سر این جوهرت جانم رسیدناگهان این را درین بازار دید
عزم جوهر داشتم من در ازلجان خود را زین ندارم در حیل
جوهرت را من بدستم مشتریجوهری را هم توئی چون بنگری
جوهرت را من خریدار آمدماز پی جستن به بازار آمدم
زر ندارم مال دنیا نیستمدر طلبکاری عقبی نیستم
در طلب کاری جانان آمدمدر خریداری بدینسان آمدم
هیچکس این محنت و خواری ندیدآنچه امروز این بجان من رسید
خلق ما را سرزنش کردند ازینلیک توفیقست شاها اندرین
آنچه تو دانی که دریابد بکلهرکه باشد در بُن اسرار کل
مشتریم مشتریم مشتریزر ندارم جان نهادم بر سری
مینهم گر میکنی از من قبولتا چه فرمائی درین ای با اصول
جوهری تو گر مرا خواهی بدادتاج بر فرق گدا خواهی نهاد
پادشاهان مر گدایان نشکنندبل گدایان را زخود خرم کنند
پادشاهان جهان تا بوده اندجان و دلها را ز خود آسوده اند
پادشاهان زیر دستان را برحمبخششی بروی کنند از روی رحم
گر تو امروزم بجان رحمی کنیرنج و اندوهم تو از دل برکنی
سر نهادم در میان برخیز و روبیش ازین با من چنین مستیز ورو
سر بر و جوهر مرا ده این زمانتا کنم حاصل مراد خود ز جان
شاه با او گفت ای مرد اسیراین سخن از تو عجب دیدم فقیر
چون سر تو من بریدم در جهانکی تو جوهر باز بینی در عیان
گفت شاها این سخن با من مگویبیش ازین آزار بیچاره مجوی
کم مکن ما را درین میدان خاکزانکه ماکردیم جان خود هلاک
زندگی خود دلم در مرگ دیدجان من کلی در آنجا برگ دید
هرچه بودم ترک کردم در هلاکاز هلاک خود ندارم هیچ باک
من ز بهر آن کنم این را طلبتا کسی این را نباشد در طلب
هرکه این جوهر طلبکار آمدستاولش منزل سردار آمدست
جوهر تو آنکه دارد دوستشمغز باید بد نه جسم و پوستش
مغز دارم نه چو ایشان پوستمشاه عالم دان که جوهر دوستم
قدر او جوهر تو میدانی و منبیش ازین دیگر چرا گویم سخن
شاه گفتش هم سر خود گیر و روآنچه خود گفتی ز خود هم میشنو
گفت شاها این سخن باری ز چیستاین سخن از بهر ما یا بهر کیست
سر رود بر باد و آنگه من رومزین سخن باری جوابی بشنوم
شاه گفتا من چنین گفتم بتودرّ این معنی چنین سفتم بتو
زیردارت رفت باید این زمانپس بشکرانه نهی جان در میان
از سر خود بگذر و جوهر بیابآنچه میجوئی تو از جوهر بیاب
سرّ جوهر آن زمان دریاب توبیش ازین اندر سخن مشتاب تو
گفت درویش آن زمان کای شهریارزود فرما تا برندم سوی دار
طاقت جانم نماند از گفت ایناز گمان آیم مگر سوی یقین
شاه گفتا حاجبان خویش رازود جلادی بخوان درویش را
زود باشید و ببازارش بریدآنگهی او را ابردارش کشید
تا کسی دیگر نباشد مشتریزانکه این درویش شد نیک اختری
این ز اسرار منست آگاه و بسچون شود هرگز کسی در راه بس
این کنون اسرار من دریافتستپس سوی کشتن چنین بشتافتست
سرّ من آنگه بداند از جهانکو رسد از جان خود کلّی بجان
جان خود در باز اندر راه اوتا شوی شایستهٔ درگاه او
جان خود در راه او قربان کندروی اندر جوهر تابان کند
عاقبت درویش بردند پیش دارشه عجایب ماند از آن احوال کار
خلق عالم گردآن درویش بودگرچه او مسکین دل و دلریش بود
راز او را کرد بر خود آشکاربعد از آن او عاشق آمد پیش دار
آمده بر رسم عشق خویشتنکرد ایثار از میانه جان و تن
سرّ جوهر از شه او دریافتهاز برای او بکل بشتافته
کشتن خود کرد زان رو اختیارکم فتد زین گونه عاشق زیردار
کم فتد زین گونه صاحب دولتیدر میان عشق جانان قربتی
گر بیایی جوهر او عاشقیدر کمال عشق جانان لایقی
یافته جان در نهاده در میانترک کرده او بکلی جسم و جان
میندانم دولتی زین بیش منوصف این هرگز نگفته هیچ تن
چون بزیر دار آمد آن اسیرجمع گشتند خلق هر جائی کثیر
جملگی از بهر اودر گفت و گویآمده هر کس در آنجا جست و جوی
ناگهان درویش زیردار شدآن زمان آنجای برخور دار شد
چونکه آن درویش مرد راه شدبی دل و بی صبر پیش شاه شد
پیش شاه آمدزمین را بوسه داددست او بر دست دیگر برنهاد
شاه را گفتا مرا تو جسم وجانزود باش از گفت خلقم وارهان
ای بتو نور دلم رخشان شدهای چو ماه اندر دلم تابان شده
وارهان ما را و جوهر ده بمنتا نگویم بعد ازین من ما و من
وارهان بیچاره را از گفت خلقزانکه جان من رسید اینجا بحلق
وارهان ما را تو از جور فراقدر میانه من شدم بر اشتیاق
وارهان گر میکنی بیخ تنمجوهر اصلی بده تو روشنم
شاه از بالای اسب آمد نشیبتیغ اندر دست با سهم و نهیب
دست آن درویش بگرفت و ببستنامراد آنجا بکلی در شکست
بر سر پایش نشاند آنجایگاهتیغ محکم کرد آنگه تیز شاه
زود آن درویش را بر پا نشاندگرد او برگشت تا در وی براند
چون که آن درویش شد تسلیم شاهناگهان آمد عنایت در پناه
از سوی حضرت هدایت در رسیدشوق او بی حد و غایت در رسید
شاه شمشیر آنگهی بر هم شکستناگهان شمشیر بفکند او ز دست
دست او بگشاد و چشمش بوسه دادتاج خود آنگاه بر فرقش نهاد
روی خود بر پای او مالید زارخوش خوشی بگریست شاه نامدار
خلعت بی حد ببخشید آن زمانهم ببخشید او همه بر مردمان
زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریختهر زمان از بار دیگر غرق ریخت
هرچه شه او را بدادی بیش و کمقسم کردی او بمردم لاجرم
شاه شد آنگاه سوی بارگاهبر سر تختش نشاند آنگاه شاه
شاه پیش او ستاده آنگهیگفت ای جان و جهانم تو شهی
شاه این تخت و ممالک تو شدیشاه این دور و زمانه تو بُدی
گفت تا جوهر بیاوردند بازشاه دست خود بکرد آنگه دراز
جوهر آنگه شه بدست خود گرفتدر کف دستش نهاد اندر شگفت
گفت ما را هیچ دیگر پیش ازیندر خزانه نیست جوهر بیش ازین
جوهر آن تست و من آن توامتو شهی و من بفرمان توام
جوهر آن تو ممالک آن توشهریار این لحظه در فرمان تو
جوهر آن تست و ملک و مال هماین زمان آن تو شد کل لاجرم
هرکه او در پیش شاه آید قبولاو شود در عشق کل صاحب قبول
هر که از جان و جهان و دل گذشتشاه او رادر زمان واصل بگشت
هرکه صاحب دولت هر دوجهانستدر نظر گاه خداوند اونهانست
درگذشت از بود و از نابود و جانبا زیان جسم کرد او سود جان
هر که او را شاه آنجا عز دهدهمچو عزّ او کسی هرگز دهد؟
هر که آنجا پیش شه دولت گرفتبعد از آن در پیش جان عزّت گرفت
ای ترا هر لحظه رنجی بیشترچندخواهی خورد بر جان نیشتر
نیشتر باری سبکباره بخورآنگهی کلّی بیکباره ببر
گر ترا جوهر نباشد پیش شاهکی توانی کرد در رویش نگاه
جوهر خود باز جو از پیش شاهتا ترا جوهر دهد آنجایگاه
جوهری بدهد که در روی جهانهمچنان جوهر نه بیند کس عیان
جوهر شاهت کند خدمت به پیشبازیابی جوهر آنجا بیش بیش
جوهری کز بحر لاهوتی بودآن ترا پیوسته ناسوتی بود
شاه دنیا گر وفاداری کندیکدمی دیگر گرفتاری کند
شاه عالم مر ترا در دل نمودروی خود در جان تو در گل نمود
شاه جوهر در دلت گشته مقیمتو چنین افتاده اینجا ای سقیم
شاه و جوهر مر ترا حاصل شدستزین جهان راه تو زان واصل شدست
چند باشی بر تن و برجان خویشبیش ازین منشین تو سرگردان خویش
چند لرزی تو برین صورت کنونکی توانی گشت هرگز ذوفنون
جوهر عشقش چو در بازار کردهرکه خواهد جان بران ایثار کرد
جوهر عشقش عجایب جوهرستقیمت آن از دو عالم برترست
جوهر عشقش کسی بشناختستکین دو عالم را بکل درباختست
جوهر عشقش کسی حاصل کندکو درین عالم تنش بیدل کند
ترک جان گیرد بجوهر در رسدچون ز خود بگذشت در جوهر رسد
هرکه از خودبگذرد جوهر بیافتگرچه بسیاری بهر جانب شتافت
یک زمان در سوی بازار آی توازوجود خویشتن باز آی تو
جوهر عشقش بجان درخواست کناز کژی این راستی را راست کن
جوهر عشقش نظر ناگه کندتاترا از سرّ حق آگه کند
گر تو مرد راه بینی بگذریآنگهی آیی بسوی جوهری
جوهر شاه جهان آری بدستبگذر از وی تا شوی در نیست هست
جوهر شه را بخواه از جوهریجوهر شه را بجان شو مشتری
جوهر شه را ازو درخواست کنقیمت جوهر بجانت راست کن
تا بر شاهت برد از پیش خلقورنه شیداگردی اندر پیش خلق
خلق دنیا چون طلبکار آمدنداز پی جوهر ببازار آمدند
جمله جوهر را خریدار آمدنداندرین معنی گرفتار آمدند
هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔبر سر هر شاخ همچون میوهٔ
در طلبکاری دیگر آمدندهر یکی در راه رهبر آمدند
جمله یک ره بود در بازار اومختلف افتاده راه جست و جو
عاقبت چون سوی بازار آمدندهر یک از نوعی بگفتار آمدند
جملگی جویای این جوهر شدندنیز بعضی یار همدیگر شدند
تا مگر جوهرابا دست آورندپای چرخ پیر را پست آورند
جمله را مقصود جوهر آمدستجوهری را کرده شان دامن بدست
جوهری عشق میگوید تراچند پیچی خویش رادر ماجرا
شاه ما این جوهر او داند بهاپیش شه رو تا کند قیمت ترا
خویشتن از خلق کم مقدار کنجان خود را غرقه اسرار کن
پیش شه شو تا ترا جوهر دهدبعد از آن بر جان تو منّت نهد
جوهرت را پیش کش کن جان نثاربعد از آن مردانه شو در زیر دار
تا مراد خود بیابی در جهانبگذری از این جهان و آن جهان
شاه هر چیزی که میفرمایدتعاقبت مقصود ازو برآیدت
تو ز کشتن رو مگردان بر خلافکه همه کارت بود کلی گزاف
تو ز کشتن جان خود ایثار کنبعد از آن جوهر تو با خود بارکن
این سخن از ترجمانی دیگرستمرغ این از آشیانی دیگرست
گر ترا سهمی دهد آن جایگاهجان خود ایثار کن در پیش شاه
گر ترا سهمی دهد تو زان مترسبیش از این نادان مشو از جان مترس
گرترا او آزمایش میکنددر فناآنگه فزایش میکند
گر ترا آنجایگه سهمی دهدبعد از آنت تاج زر بر سر نهد
او ترا هرگز نخواهد رنج تواین سخن را یک بیک بر سنج تو
او ترا شد جان کنی پیشش فدااو ترا گردد بکلی پیشوا
هرچه داری جملگی در باز تواز وصال شه بکل می ناز تو
جوهر کلی چو روشن گرددتجملهٔ عالم چو جوشن گرددت
جملگی یک حلقه باشد بیشکیاین همه حلقه نباشد جز یکی
جملگی یکی شود چه نیک و بداین سخن دریاب دورست از خرد
جملگی یکی شود بر اصل ذاتیک یکی اندر یکی گردد صفات
جوهری شاهت دهد درحال همتا نیفتی آن زمان در قال هم
جوهری یابی ز استغنای حقتا بگردی این زمان شیدای حق
جان جانت را شود کلی پدیدآن زمان پیدا شود از دید دید
جوهری کز بحر بی همتا بودیابدش غوّاص اگر بینا بود
جوهر دریا یکی باشد همهآب دریا میشود جوهر همه
جوهرذاتست بیشک در صفاتاندرین دریا بود آب حیات
جوهر ذاتست در کلی همهجمله عالم زین سخن بردمدمه
اسم جوهردان نفخت فیه راپیش ره دانی بجان تنبیه را
گر تو این راز اندرین جا پی بریدر زمان از هر دو عالم برخوری
این جهان و آن جهان کل جوهرستاز وجود شاه اسمی مضمرست
این جهان و آن جهان اسمی بوداولین اسم آن رسمی بود
موی در مویست این راه عجبگر فرومانی بمانی در تعب
مو بمو بر هم شکاف آنجا بخوددور گردان وهم و فهم آنگه زخود
نفی نیک و بد بکن تا کل شویورنه تو زین راه عین ذل شوی
هر سه میدان تو یکی بی قیل وقالماضی و مستقبل و آنگاه حال
هرچه بینی نیک بین چه نیک و بدنیک و بد چه از عیان چه از خرد
چون که مرد راه بین آید تمامنه بد و نه نیک ماند و السّلام
چون تو مرد راه بین آیی بحقدر جهان جاودان گیری سبق
هرکه از بیعلّتی در حق فتاددر خوشی جاودان مطلق فتاد
هر که او جز نیک بینی بد ندیداز کمال سرّ جانان خود بدید
گر ترا سهمی کند گر خوارییآن ز عزّ تست نه از بیزاریی
چند در پندار مانی مبتلاچندخواهی بود در عین بلا
چند خود را خوار و سرگردان کنیچند خود را چون فلک گردان کنی
هر دم از نوعی دگر آیی برونزان بمانده بر برون بی درون
هرچه اندیشی بلای جان تستنیک و بد درد تو و درمان تست
این زمان در صورتی از هر صفتمیزنی تو دستها در معرفت
معرفت شد خوار از گفتار توشرم میدارد وی از کردار تو
هرچه میگویی محالی بیش نیستهرچه میبینی خیالی بیش نیست
در تو آزو آرزو تلبیس تستصورت حسّی بکل ابلیس تست
گر تو زین ابلیس خوددوری کنیگردن صورت بکلی بشکنی
هست این ابلیس ما جمله به بینمرد را بشناس از روی یقین
هست این ابلیس اندر بند تولیک بگرفتست یک یک بند تو
طوق خود در گردن تو کرده استهمچو تو در صد هزاران پرده است
در هوای کام و شهوت میروددر مقام کبر و نخوت میرود
هر دم از نوعیت سرگردان کندهر زمان تلبیس دیگر سان کند
انبیا را ره زد این ملعون سگزود زو بگریز تا نفتی بشک
گر تو اندر شک بمانی مانده بازکی رسی آنجایگه در پرده باز
صورت نقش مجوسی قید کنیک دم این صیاد بدرا صید کن
آنچه او کردست هرگز کس نکردیک زمان با او درای اندر نبرد
گر تو بر وی چیره گردی در زمانصورت و معنی بیابد زو امان
گر تو او را پیش از خود بر زنیگردن او را بمعنی بشکنی
این خیال فاسدت باطل شودهرچه میجوئی ترا حاصل شود
چند اندیشی خیال نیک و بدخود همی دانی تو خود را پرخرد
این خیال لا محال از دل برونکن که گردی در زمانه ذوفنون
هرچه اندیشی خیالی باشدتهرچه برگوئی محالی باشدت
از خیال خویشتن تو دور شوپر صفا اندر میان نور شو
از خیال صورت اشیا بگردبعد از این در گرد این صورت مگرد
هرچه دیدی در زمانه نیک و بدآن تویی لیکن تو دوری از خرد
چون خیال از پیش خود برداشتیآنچه آنجا دیده ای بگذاشتی
چون خیال تو بکلی گم شودقطرهٔ تو آن زمان قلزم شود
چون خیالت در زمان صافی کنیدر میان عرصه کم لافی کنی
در خیال خویشتن چندین مشوهر زمانی بیش ازین غمگین مشو
از خیال خویش چون فانی شویهرچه میگوئیی هم از خود بشنوی
از خیال تست هم خواری توهم بلا و رنج و بیماری تو
هر چه آن در دهر آید از خیالهست پیش عارفان عین محال
همچو نقّاشی خیال انگیز توهمچو شاعر در خیال آمیز تو
رمل زن چون در خیال خود شودهرچه میگوید هم از خود بشنود
در خیال خویش یک یک میروندخواه پیر و خواه کودک میروند
چون خیالست این سپهر پرخیالهست پیش عاشقان عین محال
کل دنیا چون خیالی آمدستدر بر وحدت محالی آمدست
هر کتابی را که پنهان ساختنداز خیال خویش برهان ساختند
حرفها آنجا خیال آمد به بینهرچه برخوانی خیالی برگزین
جملگی تصنیف عقلست و خیالجز معانی جملگی آمد و بال
ازخیالست این که هر روزی فلکبر خیال خویش گردد چون سمک
گرداین عرصه چنان گردان شدهاز خیال خویش سرگردان شده
کوکبان اندر خیال آفتابگاه بی نور و گهی با نور و تاب
ماه هر دم چون خیالی میشودازخیالش چون هلالی میشود
گاه در دوری گهی اندر کمیگاه در افزون و گاهی در کمی
جمله اشیا در خیالی مانده اندجمله در نور جلالی مانده اند
عقل تنها در خیال آورده استزان تمامت در وبال آورده است
روز و سال و ماه و شب جمله یکیستاز خیال این جمله را با خود شکیست
از خیال این چرخ آمد بر دُوراز دُور پیدا شود کلی صور
ماه و خورشید و کواکب بی محالبیخبر از خود شده اندر خیال
از خیال خویش کلی بیخبرگرچه زیشانست عالم سر بسر
این همه از فوق و تحت آمد پدیدهر یکی اندر خیالی در رسید
جمله یکسان بود اما از خیالگشت پیدا این حقیقت لامحال