گنج

بخش ۱۸ - حكایت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۹۶ بیت
رفت پیش شاه محمود از یقینناگهی از عشق آن دریای دین
معرفت با شاه بحر و بر بگفتهرچه بود ازوی به پیدا ونهفت
شاه دادش آنگهی درّی نفیسبرگرفت ورفت آن شیخ خسیس
خویشتن را در بر مردم فکنددر میان راه آن در هم فکند
درز دست او برفت و شد فناآنگهی درویش مسکین از قضا
ایستاد اندر میان راه اوخلق را زان کار کرد آگاه او
گفت ای خلقان مرا دری نفیساندرینجا گشت گم ماندم خسیس
اندرینجا در شه گم شد زمنگم شد از من جان و عمر و دل ز تن
هر دو چشمم گشت تاریک اندروبا که گویم این زمان من گفتگو
شه مرا در داد از من فوت شدجان من زین درد اندر موت شد
هر که آن دُر باز یابد مرو رابدهمش گنجی در آنجا بی بها
عاقلی گفتش که تو شوریدهٔتو مگر در خواب گنجی دیدهٔ
گنج حق تو از کجا آوردهٔدر مجو اکنون چو در گم کردهٔ
نام گنج از خویشتن دیگر مجویچون نکونیست این سخن دیگر مگوی
گر کسی این سر ز گفتن بشنوداندرین آنگه ترا تاوان بود
گوید این گنج از کجا آورده استیا مگر این گنج از شه برده است
مر ترا از کار رنج آید پدیداز کجا آنگاه گنج آید پدید
گفت ای عاقل مرا زین رمز خودهست اسرار نهان دور از خرد
تو ندانی این سخن اسرار ماستاز کجا آیدترا در دیده راست
مرمرا صد گنج دیگر هست بیشبامنست آن گنج لیکن هست پیش
مرمرا صد گنج زر حاصل شدستجان من زین گفت و گو واصل شدست
که من آن در را ربایم گنج چیستاندر آنجا گنج و زر از بهر کیست
چون مرا زر باشدم گنجی بگیراندرین سودا مرا رنجی مگیر
چون مرا در گشت پیدا آن زمانگنج گوهر چه و گنج آسمان
گنج معنی بی شمارست از عددلیک کمتر باشدم در از عدد
در بعمری آید از بحر برونلیک گنجم هست بسیاری برون
مرد از گفتار او خیره بماندچشم او از این سخن تیره بماند
عاقلان در سوی کل حیران شدندبر مثال ذرّه سرگردان شدند
راه عشق آمد جنونی بی فنونتو ندانی این سخن ای ذوفنون
زانکه این رمز از مکانی دیگرستگفت ما از ترجمانی دیگرست
ای ز تو گمگشته درّی بی بهاتو ندانستی و کردی آن فنا
شه ترا گنجی بداد از گنج خویشگم بکردی گرچه بردی رنج خویش
در شه در راه تو گم کردهٔدر میان صد هزاران پردهٔ
گنج معنی میدهی بر باد تومیپزی سودای همچون باد تو
ای دریغا درّ حق درباختیدر معنی را دمی نشناختی
ای دریغا رنج برد وسعیهادر زمانی گشت منثور و هبا
ای دریغا رنج برد تو غمستاندرین خانه گرفته ماتمست
کس ندید آن در تو از خود بازیاببار دیگر اندر این ره بازیاب
هم امیدی دار بر امید حقتا مگر آید ترا در ره سبق
در او چون باز دیدی دار گوشبعد از آن آن در شود حلقه بگوش
حلقهٔ آن در تو در گوشت مکنهر دو عالم را فراموشت مکن
شاه چون دری ترا بخشیده بودبر امیدی بی بها بخشیده بود
قیمت درّش عیان نشناختیعاقبت از دست خود انداختی
هم بخواهی در راه در بحر اودر میان راه آن دریا مجو
آن در از آنجا که آمد باز رفتهمچنان در رتبت و اعزاز رفت
رو بر شاه و دگر در بازیابدیدن او را دگر اعزاز یاب
چون ترا باری دگر بخشد همانمیشود آن در درجانت نهان
در جان چون گم شود در راه اوبعد از آن گردد بجان آگاه او
هم از آن دریا که آمد پیش توهم به آن دریا شود خود پیش تو
هم از آن دریا بیابی باز دُربیش ازین آخر مگو بسیار پر
ای چو تو دری دگر در نامدستاز چه این گفتار تو برآمدست
هست این گفتار تو بهتر ز دُرزانکه بحر و بر پرست از سلک در
این چه درهایست مکنون آمدهاز بُن در مایه بیرون آمده
این چنین درها که هست در قعر جانحاصل آن گشت این کون و مکان
این چنین درها که به از جوهرستاز معانی آن همه پر زیورست
ای خزینه پر ز درها کردهٔآنگهی تو قصد اعلا کردهٔ
در های تو همه پر گوهرستاز برای تو همه پر زیورست
درهای توعجب پرجوهرستمر ترا در بحر دل در دفترست
در چکاند لفظ گوهر بار تواین در اکنون هست اندر بار تو
قیمت این در نداند هیچکسجز نفخت فیه من روحی و بس
قیمت در تو هر دوعالم استجوهر مثل تو در عالم کمست
جوهری بس بی نهایت آمدستتا ابد بی حد و غایت آمدست
تو ز دست خویش آسان دادهٔدر طلب بسیار تو جان دادهٔ
شاه دری مر ترا داد از کرمگم بکردی باز دیدی لاجرم
شاه اندر عاقبت بارت دهدمنت آن نیز هم خودبر نهد
ای بداده جوهر در رایگانجوهر تو بی نشان و با نشان
هست جویای تو بسیاری درینتا ورا بدهی تو این در ثمین
هر کرا خواهی دهی در اصل کارآنگهی گوئی تو این در گوش دار
چونکه بستاند دراز تو گم شودهمچو یک قطره که با قلزم شود
بعداز آن در راه تو گم میشودبا وجود جسم هم گم میشود
دُر کند گم باز یابد پیش توگرچه بسیاری بود هم پیش تو
رنج باید برد تا گنج آیدتگنج در دست تو بی رنج آیدت
رنج باید برد تا درمان بودجان دهی امید هم جانان بود
رنج بی حد میبرم در هر نفسیک زمان زین رنج فریادم برس
رنج برد کوی تو رنجی خوشستدرد تو در کنج جان گنجی خوشست
دادیم دری و آن گم کردهامخون دل اندر طلب پرخوردهام
گرمرا بار دگر آید بدستجان دهم از شوق و گردم مست مست
آن نشان هم پیش ذاتت میدهندصورت و معنی حیاتت میدهند
بازده از روی بخشش در منای تو نور چشم و روح و جان تن
بازده آن در که بخشیدی نخستتا شوم بار دگر من تندرست
اندرین ره زار و حیران ماندهامروز و شب از عشق گریان ماندهام
در تو میجویم دُر از دریای تواوفتاده اندرین سودای تو
هم درین بازار خواهم گشت منتا مگر در باز یابم پر ثمن
هم نشان در مرا دیگر دهیتا شود پیدا مرا از وی بهی
درّ تو هر گه که باشد پیش منمرهمی یابد دگر این ریش من
دُر خود را باز جو ای دل شدهپای کرده هر زمان در گل شده
بس که خود را چون چراغی سوختماندرین سودا دلم افروختم
خواهم آمد سوی بازار تو منتا مگر پیدا شود در بی سخن
سرسوی بازار تو خواهم نهادگریه و فریاد درخواهم نهاد
هم نظر افکن مرا بر جان و دلپای این بیچاره بیرون کن ز گل
در تو من بازجویم در تومن طلب کارم بجویم در تو
در تو در قعردارندش نشانمیروم اندر طلب من هر زمان
زینت در آن کسی داند که اودر معانی آورد این گفت و گو
مشتری چون دید او را پیش درپس بهای در شود ز آن بیشتر
چون طلب کار درآید مشتریدر بهای او نهد سر بر سری
هرکه آن درخواست جان دادش بهابعد از آن سر بر سران دادش بها