گنج

بخش ۱۷ - حكایت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۰ بیت
دید مردی را یکی در چشمه‌ایدر بر چشمه بکرده رخنه‌ای
اندران رخنه نشسته بود اودر ز مردم بر رخ خود بسته او
هر زمان در سوی چشمه تاختیخویشتن در چشمه می‌انداختی
در میان چشمه خوردی غوطه‌ایبسته بد اندر میانش فوطه‌ای
چون بکردی او شنا از پیش و پسبازگردیدی از آن ره در نفس
اندران چشمه عجب نگریستیدم‌به‌دم از خود بخود بگریستی
دست را بر سر زدی از درد و خشمخون بباریدی در آن چشمه و چشم
آن عزیز از وی بپرسیدی به‌رازکز برای چیست این سختی و آز
خود چه بوده‌ست از برای چیست این‌؟گریه‌ات را از برای کیست این‌؟
گفت سی سال است تا من اندرینچشمه‌ام بنشسته دل‌زار و حزین
هست درّی اندرین چشمه عجباز برای این برم اینجا تعب
از برای دُر درین زاری منماندرین جا بر چنین خواری منم
در همی جویم من اندر چشمه بازبو که اندر آورم در چنگ باز
هردم اندر وی شنایی می‌برموز لب این چشمه آبی می‌خورم
تا مگر آن در شود روزی مراباز آید بخت و پیروزی مرا
حال من اینست که گفتم اندکیگر نمی‌دانی بگفتم بی‌شکی
این سخن بر راستی بشنفته‌اییا چو من تو نیز بس آشفته‌ای؟
گفت او را کای عزیز کامکارکی شود دَر چشمه‌ای دُر آشکار
در ز بحر آرند و در کان‌ها برندبلکه پیش زینت جان‌ها برند
گر تو اندر چشمه درجویی همیرنج باید برد از بیش و کمی
گر ترا از چشمه در حاصل شودرنج‌برد تو عجب باطل شود
کس نشان در درین چشمه ندادخود کسی که در درین چشمه نهاد
تا کسی ننمایدت در نفیسورنه این کار تو می‌بینم خسیس
از کسی دیگر بیابی ناگهانتو نظر کن اندر آن در یک زمان
تا دل تو برقرار آید مقیموارهی زین رنج و زین درد الیم
تا چو دریابی زمانی بنگریبعد از این بر راه خود خوش بگذری
تا چو در بینی و سودا کم شوداین همه زحمت در آنجا کم شود
ورنه اندر چشمه هرگز دربود؟یا کسی این راز هرگز بشنود؟
خیز و اندر بحر شو این در بیابخیز این بشنو ز من زین سر متاب
گر بسی اینجا بیابی در کنونعاقبت آید به‌تو صرع و جنون
این زمان در اولین پایه‌اییا جنون را تو کنون همسایه‌ای
این زمان در کار رنجی می‌بریغم بسی در پرده دل می‌خوری
تا مگر بویی بیابی از یقینلیک هستی این زمان اندر پسین
آنکه او در برد او غوّاص بوددر میان خاص و عام او خاص بود
آنکه او دریافت جانش زنده شددر میان خلق او داننده شد
سال‌ها باید درون آب راقطره‌ای باید که آرد تاب را
سال‌ها باید که دُری شب‌چراغدر صدف پیدا شود گردد چراغ
سال‌ها باید که تا درّی چنینآورد بیرون و گردد مرسلین
در بحر کاینات است مصطفیبر همه خلق جهان او پیشوا
او که خود دری‌ست از دریای جودهمچو او دری نیاید در وجود
چون تمامت جزو و کل دریافت اوبر کنار بحر این دریافت او
در درون بحر در حاصل کندیا مگر از جان مراد دل کند
دُرّ او اندر کنار بحر بودهمچو درّ او دگر دری نبود
هم نباشد همچو او درّی نفیسقیمت او کی کند مرد خسیس‌؟
قیمت او جان جانان کرده استبر ‌«لعمرک‌» او قسم‌ها خورده است
ای در دریای وحدت آمدهکام خود از در معنی بستده
ای تمامت غرقهٔ دریای تودر همی جویند از سودای تو
جوهری بهتر ز دری لاجرممی‌خورد بر جوهر پاکت قسم
جوهر بحر نبوّت آمدیخلق عالم را تو رحمت آمدی
جوهری همچون تو کی بیند جهانجوهر پیدا و از دیده نهان
جوهری و جوهری در کان دلبلکه هستی جوهر هر جان و دل
ای ترا بحر عنایت در وجودآفرینش پیش تو کرده سجود
لاجرم در سر رغبت یافتیدر دریای حقیقت یافتی
در دریای صور کم‌قیمت استآن ز هر کس می‌توان آورد دست
در دریای تو هرگز کس نیافتدیدن جان تو هرگز کس نیافت
هم تویی روشن شده بحر یقیندُر تمکین رحمة للعالمین
ای تو در دریای عز غرقه شدهگرچه مذهب گونه‌گون فرقه شده
تو درین ره درّ مکنون آمدیخرقه‌پوش هفت گردون آمدی
ای دل از درد وصالش شوق بینهر زمانی صد هزاران ذوق بین
در درون بحر او درها بسی استلیک آن درها نه لایق هر کسی است
گر شوی یاران او را دوستداردر کفت آرند دُرّ شاهوار
گر کنی این دُر او در گوش تودایما باشی ز کل بیهوش تو
گرچه او درهاست بیرون از شمارگرچه او دریست از حق پایدار
هرکه در دریای او آید به‌حقدر بیابد از وصالش در سبق
چون درین دریا شوی بی‌خویشتنکم شود آنجا ترا این ما و من
بر کنار بحر بسیارند خلقهر کسی در غوص رفته تا به حلق
در او جویند تا آگه شونداز یقین در او آگه شوند
گر ترا شه در دهد زین بحر رازوارهی یکسر ز زهر و قهر باز
گر ز شاه آمد ترا دری به‌دستجهد کن تا ندهیش آسان ز دست
چون شود گم آنگهی از دست توغم بود پیوسته هم‌پیوست تو