گنج

بخش ۱۶ - حكایت

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۳ بیت
بر لب دریا همی‌شد عارفیصاحب در گشته بر سرّ واقفی
دید مردی را مگر در پیش بحرایستاده بود با جانی به زهر
این سخن می‌گفت او با خویشتنای دریغا ای دریغا ما و من
ای دریغا باز ماندم این زمانبر لب دریا شده خشکم زبان
ای دریغا از کجا اینجا بدیدآمدم پیدا درین گفت و شنید
ای دریغا درّ من اینجایگاهاوفتاده سرنگون در قعر چاه
ای دریغا درّ من گم شد ز منمن کجا دریابم آن خویشتن‌؟
همچنان دری که از من فوت شدای دریغا آرزویم موت شد
گفت آن صاحب دل او را از یقیندر کجا گم کرده‌ای درّی چنین
گفت اینجا در من گم شد ز مندر میان بحر شد آن درّ من
ناگهان از دست من افتاده شدگوییا در دست من هرگز نبد
سال‌ها آن در به‌چنگ آورده‌امبر بساط او خوشی‌ها کرده‌ام
بر لب بحرم دگر جویای آنتا مگر در باز یابم این زمان
گر ببینم در رفته از کفمرتبتی آید دگر در رفرفم
رفرف دولت دگر پیدا شودورنه جانم اندرین شیدا شود
مرد گفتش بر لب دریا کنونگر بیابی در تو هستی در جنون
بر لب دریا کسی در یافته‌ستبر لب دریا کجا در یافته‌ست‌
در درون بحر جان غوطه زندراه دریا بی هراسی بسپرد
چون درون بحر گردد راه جویاین نداند جز که مرد راه جوی
چون درون بحر آید مردواردرّ معنی از صدف گردد نثار
چون درون بحر دل بشتابد اوهم صدف با درها دریابد او
رنج باید برد تا دُر آوردبلکه نه اندک که او پُر آورد
رنج برّ و بحر درش بر سرستبعد از آن در جستن آن گوهرست
وصف دُر اول بکن دریاب آنسوی بحر لامکان بشتاب هان
سوی دریا شو تو درّ خود طلبچون بیابی در معنی بی‌تعب
از طلب آن در تو‌را حاصل شودورنه این گفتار از تو نشنود
گر تو جویای دری در بحر شوغوطه خور اندر درون بحر رو
تا بیابی تو در از بحر معانگر تو جویای دری اندر عیان
هست درّی اندرین بحر نفیسکی تواند یافت آن نفس خسیس
هست درّی و طلبکارش شدندجملگی خلق جویایش شدند
جمله می‌جویند در را در کنارکی تواند گشت آن در آشکار‌؟!
بر کنار بحر در ناید پدیددر میان بحر در آید بدید
در معنی حقیقی لاجرمآن بیابد اندرین دریای غم
آن بیابد او که از خود بگذردچون بیابد سوی در هم ننگرد
تا مراد خویشتن حاصل کنیدر طلب باید که دل واصل کنی
هرکه می‌بینی تو جویای در استمشتری در درین معنی پر است
هست درّی نه سرش پیدا نه پایدر میان بحر استغناش جای
در میان بحر هست از نور اوکس نداند هیچ ره بردن بدو
این چه دریایی‌ست قعرش ناپدیدآن دری دارد بی قفل و کلید
قومی اندر گفتگوی آن درَندلاجرم خر مهره در عالم برند
چون تو خر مهره ز در نشناختیخویشتن در چاه غم انداختی
قیمت خرمهره کی چون در بود‌؟!چون همه بازار از وی پر بود
در ز بحر آید نه از سرچشمه ساردر نباشد جز که در قعر بحار