گنج

بخش ۱۵ - جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۵۵ بیت
از یقینت این سخن را گوش داربشنو این اسرار و صنع کردگار
اول بنیاد بر ذات خدایپادشاه راز دان و رهنمای
جوهری از نور خود پیدا بکردبس دلی کز شوق خود شیدا بکرد
حکم کرد از نیک و بد آنجایگاهتا شود پیدا بخود آن جایگاه
این جهان و آن جهان چون آفریدراز خود برجان ما کرد او پدید
از جلال خود نظر بروی فکندآتشی از شوق خود در وی فکند
جوهری بد از لطافت روشنیذات خود پیدادر آن بد بی منی
اول و آخر درو پیدا شدهعاشق از معشوق دل شیدا شده
هرچه بود و هرچه خواهد بود نیزاندران کلی نمود او جمله چیز
چاره نور تجلّی در رسیدخویشتن در خویشتن کلی بدید
در طلب آمد پس آنگه جوش کردجرعه از جام جلالش نوش کرد
در طلب برخود بگشت او هفت بارهفت پرگار فلک شد آشکار
عکس نور آنجایگه آمد پدیدراه بگرفت و درو شد ناپدید
آسمان از آن دو جوهر کرده شدنور عزّت از یقین چون پرده شد
گشته پیدا از کف او این زمینتاشود پیدا مکان اندر مکین
همچنان در جلوه بود آن نور پاکپس نظر افکند از بالا بخاک
هر دویکی گشت از روی شناختآن ازین و این از آن سوی تو تاخت
لیک این رازیست گفتم با تو بازلیک با ایشان نشاید گفت راز
ذرّه از نور او شد آفتاباز بخارات زمین تر شد سحاب
نور پیدا گشت و شد ظلمت نهانکرد پیدا نور در روی جهان
روی عالم را همه انوار دادبعد از آن ترکیب پنج وچار داد
روز نورست و بظلمت شب بساختنور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت
اصل و فرعی در میان آمد پدیدتا همه روی جهان آمد پدید
خاک و آتش سخت در پیوست کردتا از آن روی زمین را سخت کرد
کوه شد پیدا ز بهر ساکنیتا شودآنجا مقام ایمنی
آفتاب از وی قمر بستد روشیافته در دور گردون پرورش
روحها از ذات خود پیدا نمودپس تمامت نقش آن اشیا نمود
کرد از روی قمر پیدا نجومتا ازین پیدا شود راز علوم
از چراغ صد هزاران شمع راباز افروزد یکی در جمع را
اینهمه از نور شمس آمد پدیدبعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید
سفل را نفس عناصر ساخت اوانگهی باران ز عنصر ساخت او
ذات حق زینها منزّه آمدستاین کسی داند که آگه آمدست
راز حق پیدا بکردست این صفاتانبیا کردند شرح و وصف ذات
ذات حق این جملگی تقریر کردعلو و سفل آنجای در تحریر کرد
ذات حق در جزو و کل مستغرقستگر ببینی ور نبینی خودحقست
انبیا را کرد پیدا هم زخودبعد از آن بخشید کل را هم ز خود
علو روحانی و ظلمت سفل بودنیست درهستی خود پیدا نمود
صد هزار و بعد از آن بیست و چهارانبیا از نور خود کرد آشکار
عالم جانست علو این را بدانعالم سفلست جسم ناتوان
ماه و شمس و روز و شب با یکدگرساخت ترکیبی چنین پیروز گر
شش جهت در سفل آمد راستیتا شود پیدا در آنجا خواستی
پنج حس در شش جهت سالار کردهفت را با هشتمین دوّار کرد
مختلف کردش تمامت جزو جزوتا شود پیدا بکلی عضو عضو
پس عناصر رادرآمیزش نشاندهر یک از راه دگرشان سیر راند
ضد یکدیگر نهاد این هر چهارتا شود اسرار ایشان آشکار
موضع هر یک بکلی راست کردتا همه کار جهان را راست کرد
موضع آتش بسوی شرق بودگرچه در هر جای همچون برق بود
موضع باد از غروب است این بدانموضع آب از جنوب آمد روان
خاک بد مغز همه اسرارهاگشته پیدا اندرو انوارها
این همه بر عقل آرایش بکردبعد از آن در زیر پالایش بکرد
هفت دریا را بصنع خویشتنزیر خاک آورد پیدا ما و من
آسمان در گرد ما آمد زشوقاین عجایب بشنو از اصحاب ذوق
گرچه اندر ذوق و شوقند و شتابکوکبان چرخ و نور آفتاب
چون نظر بر خاک دارند این همهبلک نور پاک دارند این همه
اصل کار خاکست در اسرار حقمیشود آنجا همه انوار حق
بعد از آن چون خویشتن افکنده دیداز میان جمله خود را زنده دید
چون نظرگاه خداوند آمد ایننام آن شد آسمان، این شد زمین
ذات بیرون درون بگرفته استبر سر هر کس قضائی رفته است
عقل پیدا کرده است از صنع خودتا شود پیدادر آنجا نیک و بد
عقل پیدا کرده تا شد رهنمونهر یک از لونی دگر آید برون
چون بگشتند جملگی در گردخاککرد پیدا جسم ما از آب پاک
آتش آنگه رازدان باد شدهر دو را کار از دگر آباد شد
آب همچون آینه روشن نمودخاک را این هر سه آنگه تن نمود
جان ز ذات آمد بره سوی صفاتجسم ازو دریافت ناگه این حیات
جمله را با یکدگر ترکیب کردآنگهی با یکدگر ترتیب کرد
عقل با تن پرورش آغاز کردراه اول را بآخر ساز کرد
جمله ذرّات گشته متّصلفاعل افلاک بر این مشتعل
این رموز ما ز جائی آمدستکاندرآنجا عقل رهبر گم شدست
چون نظر با یکدیگر پیوند شدراه پیدا گشت و کل در بند شد
جزو خود کل دید در ره گم شدهبود چون یک قطره در قلزم شده
پس سؤال دیگر از وی خواست کردگفت حق بود این و حق این راست کرد
چون همه او بود یکسر جزو و کلاز چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل
نیک و بد از چه پدید آمد زویچون همه گفت و شنید آمد زوی
چون همه او بود برگو این سخنتا شود پیدا مرا راز کهن
این یکی ره بین وان اعمی شدهاین یکی نادان و آن دانا شده
این یکی در عزّ و قربت آمدهآن یکی در رنج و محنت آمده
این یکی مال فراوان یافتهآن یکی یک لقمه نان یافته
این یکی بیچاره و حیران شدهآن یکی در ناز خود پنهان شده
این یکی جویای اسرار آمدهآن یکی در عین پندار آمده
این یکی فارغ نشسته از همهآن یکی در بسته برروی همه
این جسد را در حسد آورده استآن یکی رو در احد آورده است
این یکی عمر از خوشی و کام دلبرده بر سر یافته آرام دل
آن یکی در خون دل جان رفته کلاوفتاده در بلا ورنج و ذل
این یکی در گنج و آن یک در زحیراین یکی در ناز و آن یک در نفیر
این یکی مؤمن شده آن کافریاین تحیر را نه پائی نه سری
این یکی در قتل و خون آورده روعالمی از وی شده در گفتگو
آن یکی در راه جسم و بغض و آزآمده در راه حق درمانده باز
این یکی مردار خواری همچو سگمیدود از بهر مرداری بتگ
آن یکی از بهر آزار کسانروی را در جنگ کرده چون خسان
این یکی بر خلق و بر عزّت شدهبا همه ذرّات در صحبت شده
آن یکی از بهر ظلم و جور خلقمیکند خواری نداند غور خلق
این یکی دانسته، آن نادان شدهازچه باشد جملگی تاوان شده
گفت عیسی این همه از اصل کاردر قلم آمد ز حکم کردگار
چون قلم با لوح شد آنجا پدیدهرچه او میخواست شد زانجا پدید
نیک و بد برخاست یکسر از قلمتا بود اسرار از سرّ عدم
بر سر هر یک قضائی رفته استبرتن هر یک جفائی رفته است
هر یکی را آنچه او بایست دادهر یکی را راه دیگرسان نهاد
هر یکی را قسمتی تقدیر کردهر یکی را قربتی تدبیر کرد
تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهانسرّ او در غیب شد آنجا عیان
گرنداد اینجا درآنجا آن دهدبلکه آنجا بیش صد چندان دهد
محنت دولت ازینجا میرودچون ببینی کار آنجا میرود
پادشاه کردگار بحر و برکرده هر یک را بنوکاری دگر
هرکه نقد آن جهان حاضر کندخویش را در قرب حق واصل کند
شکرکن اینجا اگر چیزت نماندزآنکه آنجا نقدهای تو بماند
هرچه آنجا باشد آن آنت بودبهتر از جانان کجا جانت بود
حکم کرد او از ازل هرچه که هستتا شود پیدا بجمله پای بست
هیچ کس از راز خود پی گم نکردلیک این صورت درآنجا گم بکرد
اوست اصل و مال دنیا هیچ دانمال دنیا نقش پیچا پیچ دان
آنکه بیشک خواری آنجا بدیدمحنت و خواری حق آنجا بدید
ای بسا شادی که آنجا بیند اودر مقام مملکت بنشیند او
گر بصورت مر ترا رنجی نموددر صفت بیننده را گنجی نمود
نامرادی و مرادی این جهانتا بجنبی بگذرد در یک زمان
گر تو زینجا رنج و محنت میبریرنج و محنت سوی دولت میبری
گر ترا سنگی زند معشوق مستبه که از غیری گهر آری بدست
گر ترا گوید که جان درباز خیزجان خود را در ره او پاک ریز
گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهنداین نشان زان سوی آتش میدهند
گر ترا دنیا نباشد گو مباشور ترا عقبی نباشد گو مباش
چون ترا معشوق باشد به بودروی معشوق از دوعالم به بود
اوست اصل کار و باقی محنت استاوست مقصود و دگر ها زحمت است
چون ز فعل و قول خود آگه شودترک کلی گوید و باره شود
در مقام عشق صادق آید اودر فنای عشق لایق آید او
راه کل گیرد پس آنگه گم شودچون یکی قطره که با قلزم شود
لیک این راه کسی باشد که اودر میان ما بود بی گفت و گو
لیک این راه کسی باشد یقینکاخر و اول بود او راه بین
جمله را یک داند و یک بیند اویک زمان در عشق خود ننشیند او
باشد اندر کل اشیا کاردانتا بیابد جان جان اندر نهان
در بلای عشق او آرد قدمبگذرد از کفر و از اسلام هم
ای محقق این سخن زان تو استزنده دل هستی و این جان تو است
ای محقق این دل از جان و جهانمحو گردان آشکارا و نهان
ای محقق بگذر از بود و وجودزانکه پیدا راه او پنهان نمود
چون شوی پنهان ترا پیدا کندگر بوی پیداترا رسوا کند
هم تو نیکی کردهٔ با سرکسیهم عوض نیکی بیابی تو بسی
جهد کن تا نیک باشی در زمانجان خود از حرص دنیا وارهان
جهد کن تا خود ترا نیکی بودتاترا آنجایگه نیکی بود
زانکه راه نیکی آمد بر خلاصمرد از نیکی همی یابد خلاص
نیک بین هر چیز کو آورده استاو ز نیکی جمله پیدا کرده است
نیست برتر از مقام خاص و عاماز مقام نیستی برتر مقام
بود با نابود خود پیوند کننه در آنجا خویشتن در بند کن
چون در آخر راه بر حق آمدستعاقبت جان راه بین حق شدست
جملگی ره در وی ست ای بیخبرباز کن زین خفتگی در دل نظر
این براه دل توانی یافتننه براه آب و گل بشتافتن
این سخن با غیر صورت بین بودراز این با مرد معنی بین بود
عقل این تقریرها کی ره برداین سخن را عشق بر حق بشنود
صورت از عقلست و جان عشق دانعشق آمد در نشان او بی نشان
عاقبت اندیش و آنگه شو فناتا رسی آنگاه در عین بقا
در دم آخر بدانی این سخناندرین گفتارها سستی مکن
اول وآخر در آنجا میطلبراه عزّت را تو یکتا میطلب
هرکه این دانست مرد کار شدازکمال عشق برخوردار شد
این رموز لامکانی فهم کنتا منت اینجا بگویم یک سخن
بی نشان شو تا نشان آید پدیدهر که او شد بی نشان از غم رهید
اصل اینست در جهان جان ستانچون فنا گردی بیابی جان جان
کار دنیا پر ز درد و حسرتستپر زمکر و پر ز فکر و حیرتست
کار دنیا پر ز آزست ونیازترک گیرش تا رهی از حرص باز
این جهان چون آتشی افروخته‌ستهر زمان خلقی بنوعی سوختست
کار دنیا چیست بیکاری همهچیست بیکاری گرفتاری همه
این جهان کلی سرآید عاقبتباز دان گر مرد راهی عاقبت
هرکه او در عاقبت اندیشه کردراه بینی از خدا او پیشه کرد
جهد کن تا عاقبت آید پدیدراز اودر عاقبت آید پدید
جان و دل در عاقبت مقصود یافتبعد از آن او عاقبت معبود یافت
جهد کن تا نیک و بد بینی از اوتا در آخر عاقبت بینی ازو
هرکه اودر عاقبت کل بازگشتازجهان جان ستان بیزار گشت
در ازل بنوشت هم خود باز خواندهم بگفت او جمله هم خود باز خواند
چون عزازیل عاقبت اندر نیافتجان ودل از حسرت تن برشکافت
عاقبت درباخت آن نا استوارعاقبت در حسرت آمد پایدار
گفت اکنون چون همه زو رفته استجملهٔ ذرّات بر او رفته است
چون همه او بینم از نیک و ز بدپس چرا تاوان نهاده بر خرد
راست گفتی هرچه گفتی از خدالیک این راز دگر را رهنما
مرگ حقست و قیامت هم حق استاین یقین است از خدا و مطلقست
بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسمتا کجا خواهد شدن بیرون باسم
جای جان آخر کجا خواهد بدناولین دید از کجاخواهد بدن
گفت عیسی هر نشیبی را فرازهرکژی را راستی آید بساز
روز را ظلمت ز پی آید پدیدهستی اندر نیستی شد ناپدید
از پی این زندگی مرگ آمدستهمچو ما را جملگی برگ آمدست
این جهان همچون رباطی دان دو درزین درآی و زان دگر بر شو دگر
عقل اینجا با وجودت آشناستگرچه راه حق بکل بی منتهاست
عاقبت دانست کو خواهد شدنجاودان آنجایگه خواهد شدن
عاقبت کرد اختیار آنجایگاهدیده دیده دید کار آنجایگاه
حکم تو این بود کو آنجا شودروح پاکش باز بیهمتا شود
روح را درعاقبت آنجا رهستتا نه پنداری که راهی کوتهست
چون در آنجا روح ره آهنگ کردبعد از آن آن جایگه آهنگ کرد
عاقبت از دوست چون آید نداجان کنند آنجا که میشاید فدا
رازبین گردد ز دنیا بگذردبعداز آن در سوی عقبی بنگرد
چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگبگذرد از کل نام و جزو ننگ
زین جهان جز محنت و خواری ندیدازوجود خویش جز زاری ندید
زین جهان حاصل نباشد جز زحیرآن جهان بینی همه بدر منیر
چون مقام خویش بیند در فناآن فنا باشد بکل عین بقا
درد نبود اندر انجا رنج همهیچ نبود اندر انجا جز عدم
خواری و محنت نباشد جز فناهر زمانی روشنی باشد صفا
اندر آن عالم نباشد جز که نوردایماً یک دم نه بینی جز حضور
اندران عالم بقا اندر بقاستگرچه آن عین بقا کلی فناست
هر چه بینی جز یکی نبود ز کلهیچ نبود اندر آنجا عین ذل
آن مقام عاشقانست ای پسرآسیا برنه که آبت شد بسر
زان عدم گر خود نشانی باشدتهر زمانی لامکانی باشدت
زان عدم گر با تو اینجا دم زنمهر دوعالم بیشکی بر هم زنم
زان عدم هرگز نشد آگاه تنکار جانست این که داند خویشتن
زان عدم بسیار گفتند در زمیناین نداند جز که مرد راه بین
چون قدم بیرون نهادی زین جهانراه آنجا روشنت گردد عیان
پرتوی از نور باشد همرهتتا کند ز انحضرت کل آگهت
هرچه بینی جز خیالی نبودتهرچه گوئی جز محالی نبودت
آن عدم روشن ترست ازجسم و جانآن عدم دارد نشان بی نشان
چون برفتی هیچ منگر سوی رهتانباشد دیدنت عین گنه
ای بسا کس کو درین ره باز مانددیدها کلی ازین ره باز ماند
هر که اینجا باشد اندر عزّ و نازاندر آنجا اوفتد او درگداز
ای بسا کس کاندرینجا شد اسیران هذا دیده شیی عسیر
هرکه اینجا خواری و محنت کشیدروح و راحت اندر آنجا او بدید
هرکه او اینجا بچیزی باز ماندتو یقین میدان که بی اعزاز ماند
هرکه اینجا در طلب نشتافت اواندر آنجا همچو یخ بگداخت او
هرکه اینجا حق نه بیند دم بدمحق نه بیند در وجود و در عدم
هر که اینجا چشم دیده باز دیدهیچ غیری را در آنجا او ندید
او سبق برد از میان و وارهیدبعد از آن پیدا شدش هل من مزید
هر که او بر حال خود دیدار کردهر زمانی جان ودل افکار کرد
هرکه او ره پیش شد بر یک صفتبگذرد از عقل و جان و معرفت
هر که آنجا عشق رویش وانمودگوئیا در اول و آخر نبود
هر که اینجا محو گردد در عقولبگذرد از گفتگوی بوالفضول
هر که اینجا تخم افشاند بخاکبر دهد آنجا حقیقت روح پاک
تخم معنی تو بیفشان و بروآنگهی آنجایگه بر میدرو
تخم معنی هر که افشاند بدلبهره یابد از یقین بی آب و گل
تخم اگر در شوره کاری ندرویتا سخن هرگز نگوئی نشنوی
کشت زارتست عالم جملگیهم ز بهر تست عالم جملگی
تخم اینجا بهر تو برکشتهاندراه بینان اندرین ره گشتهاند
بر تمامت داده است آنجایگاهمیکنی او را بنادانی تباه
تخم معنی بی شمارست ره ببینبر ببر زینجا چو هستی راه بین
تخم بنشاندی که نوروزت نبودجز دو چشم راه بین کورت نبود
این جهان و آن جهان هر دو یکیستلیک اعداد از حسابش اندکیست
هر که این اندک حسابی آورددر یکی معنی کتابی آورد
این حسابی از عدد مشکل ترستورنه مقصود تو زان حاصل ترست
گر فرومانی درین ره بی حسابترسم آنجا گه شود طولی کباب
صد هزاران بر یکی گیر و برواز یکی پیداست اینها نو بنو
از یکی دو میشود تنها پدیدوزدو میگردد سه هم پیدا بدید
وز سر میگردد چهارم آشکارپنج آنگه میشود باز از چهار
تا صد و سیصد هزاران یاد کنآن عددها جملگی بر باد کن
چون برون آری تو از اول یکیستمیندانم تا کرا آنجا شکیست
چون یکی گردی یکی بینی همهچون همه یکست یک بینی همه
این الف اول یکی باشد ز اصلبعد ازآن پیدا کند اعداد وصل
چون شود کژ دال گردد درحسابدال همچون راست گردد درحجاب
چون خمی بر خویشتن آرد دگررا شود این جایگه ای بی خبر
چون الف از راست خم گردد چونیهر دو سر کژ گردد آنگه هست بی
چون الف نعلی شود نونی بوداین سخن مرد خدا بین بشنود
جمله چون از اصل یکی باشدتلیک هر نوعی همان بنمایدت
صدهزاران قطره یک باران بودچون ز باران بگذرد عمّان بود
لیک این نقش از تو پی گم میکندمر ترا بر هر صفت گم میکند
چون تو عورت بین شدی در اصل کارچون یکی بینی عددها در شمار
هر که بینی یک صفت دارد چو تولیک ره گم میکند آنجا ز تو
هر که بینیشان دو دست و هم دو پاستچشم دارد صورتش همچون شماست
آنچه تو داری در ایشان هست هملیک از روی معانی هست کم
عقل رنگ آمیز آمد بر خلافاین سخن بشنو نه از روی گزاف
عقل اندر گفت و گوی عالمستورنه چون تو بنگری کل آدمست
از تفاوت آدمی حیران شودچون عددها دید سرگردان شود
هر دم از راه دگر آید برونکی برد راز معانی در درون
گر درونت با برون یکسان شوداین عددها جملگی یکسان شود
گر درونت گردد از صورت بریاندرین معنی که گفتم ره بری
گر درونت همچو دل صافی بوددر عقول خویش کم لافی بود
این ره آنگه گرددت روشن چو نورکز وجود خویشتن یابی حضور
این صور چون مختلف آید بکارباز میماند ز فعل روزگار
چون تو راه خویشتن گم میکنیصورت آهنگ مردم میکنی
این همه صورت یکی آمد بدیدلیک از صورت شکی آمد پدید
هرچه میبیند زرنگی دیگرستهرچه مییابد ز سنگی دیگرست
هرچه میگوید از آن نه آن بودهرچه میجوید از آن نه آن بود
هرچه آرد در ضمیر خویشتنعاقبت گردد اسیر خویشتن
چون خلاف صورتی هم صورتیزین همه دارم ترا معذورتی
ای دریغا رنج تو ضایع بمانددفتر عشق این دلت یکدم نخواند
آب هر ساعت زرنگی دیگرستبر سر هر شاخ ننگی دیگرست
آفتاب از گردش خود جای جایمیکند هر لحظه رنگی جانفزای
گاه رعد و گاه ابرو گاه میغگاه برق تیزرو بگشاده تیغ
این همه بر عکس کشته مختلفهمچو وصف راستی دال والف
هست این صورت فرومانده بخودگاه در نیکی و گاهی مانده بد
چیست این صورت عجایب در عجبگاه مکر و گاه زرق و گه تعب
چون تواند صورتی در مانده بازکی شود بروی درتوحید باز
هست این صورت گرفتار نفسکی بیابد در معانی دسترس
بازمانده از حقیقتهای خویشتا که آرد لقمه دیگر به پیش
روز و شب در خوردن و در بردنستخویش را در هر مجازی بردنست
گر کنم معنی این اسرار فاش گر تو مرد راه بینی گل بپاش
صورت تو معنی جان گم بکرددر خلاف این بسی اندیشه کرد
چون محمد صورت جان یک صفتگرددآنگاهی برون از معرفت
دید اول دید آخر جمله خوداو خدا بود و خدا او در احد
جمله را در خویشتن یکسان بدیدنه چو تو صورت بد او هرسان بدید
از کمال عقل تقدیری نهادوز کمال جان رهی بر دل گشاد
هیچ غیری پیش او سر بر نزدتا علم بر کاینات او بر بزد
چون یقین دانست صورت هیچ بوددرگذشت از وی که ره پر پیچ بود
چون یقین دانست صورت بر فنادر فنای کل رسید اندر بقا
جمله اندر خویشتن یکسان بدیدنه چو تو صورت بهر دستان بدید
جان خود در راه حق کرد او نثارسید و صدر رسل در هر دیار
خویش را کل دید گرچه بود کللیک از دست صور او دید ذل
عاقبت چون راه جانان خواست کردروی عالم از شریعت راست کرد
چون بدانست او رموز جملگیپس از آنست او رموز جملگی
راه فقر انبیا کلی بدیدلیک راه خویش را بر کل گزید
راه و ترتیبی دگر بنیاد کردتا همه روی جهان آباد کرد
چون بدانست او که اصلی نیست جزوهیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو
راه خود بر فقر کرد او اختیارکس ندید این سر که کرد او اعتبار
راه خود بر جاده کل زان نهادتا کسی دیگر رهی نتوان نهاد
راه خود را برتر از راه کسانکرد ترتیبی حقیقت در عیان
شرع راه مصطفی آمد یقینکس نبد ماننده او راه بین
آنچنان این شرع را کلی نهادتا شود پیدا بکلی هر نهاد
آنچنان کو دید راه حق ز حقکس نداند راه او جز مرد حق
حق اگر حق بین شناسد آن اوستجملگی حق دفتر دیوان اوست
اوست حق بین و دگر ره بین بدندهر کسی بر کسوتی آئین بدند
لیک او این راه کلی باز یافتاو ز حق این رتبت و اعزاز یافت
اوست حق گر حق شوی دریابی اینازگمان آئی برون سوی یقین
این رهی بر شرع اوآسان نهاداو در معنی بکلی برگشاد
هرچه بودش او بکلی فاش کردلیک پنهان نقش او نقّاش کرد
هرکه اندر راه حق حق باز دیدخویش را اندر میان ناز دید
راه راه اوست گر تو عاشقیدر کمال راه او گر لایقی
راه او جوی و هوای او طلبرتبت او و بقای او طلب
راه راه اوست دیگر راه نیستلیک جان تو زره آگاه نیست
تاترا نوری کند همراه رابدرقه باشد ترا در راه را
تا زخوف جاودان ایمن شویاین سخن باید که ازجان بشنوی
گر نه او باشد شفاعت خواه توکی شود نور یقین همراه تو
اوست سلطان وهمه درویش اوجمله چون خوانی نهاده پیش او
گرنه او بودی که بودی راه برراه بودی دایماً پر از خطر
راه دین اواز خرابی پاک کردجمله کژ بینان درین ره خاک کرد
نور پاک اوست همراه همهاوست کرده دل یقین گاه همه
چون وجود جملگی بیهوش یافتاز شراب صرف وحدت نوش یافت
آنچه آورد و بدادش کردگارسر او با جملگی کرد آشکار
هر کسی فهمی د گر کردند از آنلاجرم شد مختلف شرح و بیان
شرح او هرگز نداند خویش بینشرح او در یافت مرد پیش بین
شرح او نه لایق هر ناکس استکلکم فی ذاته حمقی بس است
شرح او بسیار کردند و بیانشرح او آمد ز قران پس بخوان
چون محمد شرح حق بسیار گفتهرچه بود از شرح شوق یار گفت
شرح او در شرح باشد بی خلافهرچه نه این باشد آن باشد گزاف
او ز نور و نور او نور حقستهیچکس این سر نبیند مطلق است
شرح آن موسی چو در تورات دیدراه خود از شرح و وصفش باز دید
شرح او داود خواند اندر زبورتا ره او جمله یکسر گشت نور
شرح او عیسی چو در انجیل یافتلاجرم بر دانشش تعلیل یافت
شرح او جز حق نداند هیچ کسشرح او داند یکی اللّه و بس
هرکه او را روی بنمود آن شروحیافت او نور ذوی آلاف روح
اندرین ره جملگی چون حق بدیدحق بدید و حق بگفت و حق شنید
چون برفت از صورت حسّی برونخود یکی دید او برون را با درون
جمله حق شد جمله حق گشت آن زماناین نه راه صورتست اندر بیان
مرتضی را گفته بد او راز خویشتا بداند او از آن کل راز خویش
مرتضی دانسته بد اسرار اومرتضی دانسته بد گفتار او
مرتضی او را بجان دلدار شدلحمک لحمی از آن در کار شد
مصطفی و مرتضی هردو یکیستمن ندانم تا کرا اینجا شکیست
مرتضی اسرار احمد کل بیافتگرچه در آخر از انسان ذل بیافت
مرتضی با او و او با مرتضییک نفس از هم نگشتندی جدا
مرتضی اورا بجان تصدیق کردجان خود در ورطه تحقیق کرد
مرتضی اسرار احمد در نهانگفت با چاه آن حقیقت در نهان
مرتضی بیشک خدا را یافتهنه چو مادر شوق دنیا تافته
مرتضی اسرار سبحانی شدهآنگهی انوار ربّانی شده
گفت لو کشف الغطا او از یقینمرتضی بود اندرین ره راه بین
مرتضی هر مشکلی را حل بکردمرتضی از بهر حق کردش نبرد
او همه شرح ره تحقیق کردتا جهانی در جهان توفیق کرد
گرنه او بودی نبودی نور حقگرنه او بودی که بردی این سبق
گرنه او بودی نبودی مهر و ماهراه و شروع مصطفی پشت و پناه
گر نه او بودی مصاف و جنگ رابهر غیرت را و نام وننگ را
گر نه او بودی سخاوت را نشانکی بدی در روی عالم مهرشان
گرنه او بودی به بخشش بحر جودخود نبودی بخششی اندر وجود
بخشش و گفتار حیدر راست شدتا همه روی زمین زو راست شد
چون محمد رفت از این جای خرابدید حیدر یک شبی او را بخواب
پیش او رفتی و کردی دست بوسروی یک دیگر بدادندی ببوس
روی یکدیگر بدیدندی بخوابخواب ایشان هست بیداری ناب
خواب و بیداریشان هر دو یکیستخواب صورت بین همیشه در شکی است
مصطفی گفتا علی را آن زمانای مرا نور دل و دریای جان
ای من از تو تو ز من در کل حالای مرا کلی مراد لایزال
ای مرا سر دفتر جود و کرماز تو دریای یقین بی بیش و کم
ای یکی بین ازل اندرابدمثل تو هرگز نباشد تا ابد
چشم دوران همچو ما دیگر ندیدآنچه ما دیدیم از دریای دید
راز حق من دیده وتو دیده بازآنچه من دیدم تو کلی دیده باز
هرچه ما دیدیم کس آن را ندیدآنچه ما دیدیم از دریای دید
آنچه ما دیدیم از دریای کلبس کسان آورده اند از عین ذل
این از آنسان راه هر دو دیده ایمنه ز گفت دیگران بشنیده ایم
یا علی درنه قدم در معنیتبگذر از صورت نگر در معنیت
یا علی یاری کن و بشتاب زودتا دگر با هم رسیم از بود بود
جمله‌ایاران ما را کن خبرتا بیابند این معانی سر بسر
دید راه کل تو با ایشان بگوچارهٔ درد دل ایشان بجوی
با ابوبکر و عمر آن راز کندیدهٔ ایشان بکلی باز کن
تا ز صورت سوی معنی دل نهندآنگهی از بند صورت وارهند
هست این ره پر ز درد و پر ز رنجرنج بگذاری در آیی سوی گنج
این جهان را ترک گیری درخوریتا برون آئی ز نیکی و بدی
تا یکی گردیم جمله سر بسرآنگهی نبود میان نقش بشر
تا یکی گردیم و گردید آشناوارهید از این بلا و این عنا
هست دنیامر شما را کرده بندبند بردارید از خود بند بند
چند مانید اندرین صورت اسیرچند باشید اندرین حبس و زحیر
چند در صورت شوید از هر صفتمعرفت آنجاست آنجا معرفت
معرفت را زین جهان حاصل کنیدخویشتن در آن جهان واصل کنید
آن جهان جاودانست از یقینجمله زین راهید هریک راه بین
صورت خود در میان آرید کلوارهید و بگذرید از عین ذل
این جهان را کل فرا خواهید دهیدمنت حق در میان جان نهید
سوی ما آئید و با ما بنگریدزود از این منزل بکلی بگذرید
این جهان را ترک گیرید یک سرهپس برون آئید از آن سوی دره
تا درین صورت نه بینی روی جانبر کنارید از صفای صوفیان
روز دیگر حیدر کرّار بازگفت با یاران خود آن جمله راز
گفت بوبکر نقی با من بگویچارهٔ درد مرا تو باز جوی
مصطفی بد کلی از حق راز داراین سخن بشنو تو با من رازدار
هر چه از حق آمدی در سوی ویفاش کردی در میان گفت وی
هر چه آن از حق یقین آمد بگفتدر معنی جملگی یکسر بسفت
رهبر او بودست ما را در جهاناو نهاده سر کلی در میان
او سراسر گفت هرچه راز بودجمله یاران را تمامت وانمود
چون محمد رفت از صورت برونجان ما افتاد در دریای خون
تو گرفتی عزلت از ما جملگیما فرو مردیم اینجا جملگی
گفت بوبکر نقی با مرتضیکای محمد را تو یاری با وفا
ای محمد را تو یار جان شدهبر تو از سیدرهی با جان شده
رازدار مصطفی هر جایگاهبودهٔ پیوسته تو نزدیک شاه
تو ز راز او بگیتی راز دانراز او اکنون تو مارا بازدان
چون ندانستی تو کی داند کسیرنج باید برد بی درمان بسی
چون نمیدانم چه گویم مرتراتا یکی گردد ترا رای دوتا
روز و شب هم صحبت او بودهایروز و شب در صحبتش آسودهای
مصطفی بد حق و حق بد مصطفیزان مصفا بود گشته با صفا
ذات او با حق یکی بد در صفتپربد از ادراک و علم و معرفت
ذات او حق بود اندر هر صفاتصورتش اندر صفت گشته بذات
صورت و معنی او یک بود یکاو خدابود و خدا بی هیچ شک
گفت درخواب این سخن با من برازمن بخواهم گفت این اسرار باز
گر بدانی پیش کس هرگز مگوتا نباشد در میانه گفت و گو
چون بدانی هیچ نادانی مکنتا توانی هرچه بتوانی مکن
راز پیغمبر توراز دوست دانمغز دیگرهاست باقی پوست دان
گر تو این اسرار داری در نهانروی بنماید حقیقت جاودان
گر تو این اسرار داری راهبربعد از آن در قرب جانت راه بر
همچو نابینای مادرزاد راکو شود روشن بامر پادشاه
چشم بردارد دگر بینا شودبار دیگر راز را گویا شود
تا نگردد چشم دل بینای راهکی توانی کرد در رویش نگاه
چون بدانی راز تو جانان شویآنگه این دانی که کلی جان شوی
راز حق هرگز نداند این سخنجز کسی کو یافت این سرّ کهن
سر حق هم حق بداند در جهانسر حق حق بین نداند در عیان
تانگردی تو ز صورت بی نشانکی توانی کرد این ره با بیان
راز را دریاب آنگه باز شواز مقام زاغ تو شهباز شو
راز را دریاب آنگه باز بینآنچه گم کردی هم اکنون باز بین
راز حق دریاب و سر از من متابراز حق، بیخویشتن از من بیاب
راز خودآنجا تمامت باز جویآنچه دریابی بخود آن بازگوی
تا ترا آئینه آید در نظرآنگهی سیبی نهی در رهگذر
سیب در آئینهها پیدا شودهمچو جان و جسم ودل یکتا شود
چون در این و آن شود پیدا هم اوستهر دو یک سیب است بی شک مغز و پوست
آینه با سیب یک بینی همهنیست جز دیدار یک بینی همه
این جهان و آن جهان دو آینه استلیک یک بین داند آن دو آینه است
چون تو آئینه یقین بشناختیخویشتن را سوی حق انداختی
گرنه ائینه ترا حاصل شودکی دل تو اندر آن واصل شود
هست این آئینه دایم حق نمابلکه آن آئینه حق شد رهنما
چون تو عکس آئینه بینی همهکی ترا پیدا شود این زمزمه
چون تو در آئینه هرگز ننگریاز همه کون و مکانی برتری
چون همه آئینه هستی در میانجان تو گردد بکلی جان جان
چون تو آئینه بکلی بشکنیپنج وسواس طبیعت بر کنی
خانه را خالی کنی از مکر دیومحو گردانی همه بی مکر و ریو
پس جهان جاودان بنمایدتآنگهی در هیچ جا نگذاردت
کل یکی بینی تو محو اندر احداندر آنجانیست اعداد عدد
آنگهی روی معانی کل شودهرچه بودت باصفای دل شود
چون یکی اندر یکی مقصود ماستهم یکی اندر یکی معبود ماست
این یکی اندر یکی یکی بوداین سخن جز مرد معنی نشنود
جمله را یک دید و از یک بازگفتگوهر اسرار معنی باز سفت
جمله ذرّات از خود یکرهستهر کسی بر وصف خود زان آگه است
آنچه میباید نمیداند کسیاین سخن را چون بداند هر کسی
ای ترا نادیده دیده همچو تونی دگر هرگز شنیده همچو تو
ای چو دیده تو ترا دیده ندیداز تو پیدا گشته کلی دید دید
هر که درتو کم شود او گم شودهمچو یک قطره که در قلزم شود
قطره را پیوسته استسقا بوددر درون قطره صد دریا بود
قطرهٔ باران اگرچه پر بودبحر را در عمرها یک در بود
در شود آنگاه در توی صدفتا زند تیر مرادی بر هدف
در چو قطره بود آنگه گشت دربشنو این گفتار را مانند در
زیر هر حرفی ازین درّ نفیسکی بداند این سخن مرد خسیس
درّ دریای حقیقی یک بوددر بحار عشق راه اندک بود
درهایی کز کمال جسم و جانهرزمانی میشود دل بی نشان
این ز اسرارست رمزی پر عجبره تواند برد مرد ره طلب
با ادب گر سوی این دریا شویهست آوازی همی چون بشنوی
هست ملّاحان درآنجا بی شماردر همی جویند ایشان در کنار
هر که سوی بحر اوشد در بیافتبر کنار بحر هرگز درنیافت
سالها باید که تا یک قطره آبدر بن دریا شود در خوشاب
گر همه درّی بدی درّ یتیمهر یتیمی مصطفی بودی مقیم
بر کنار بحر این دربود و بسهمچو او درّی نه بیند هیچکس