بخش ۱۴ - حكایت عیسی علیه السلام با جهودان
چون جهودان از قضا عیسی پاکخواستندش تا کنند او را هلاک
عزم کردند آن سگان نا بکارتادرآویزند عیسی را ز دار
لفظ عیسی یک دو تن زان مردمانفهم کردند از میان آن سگان
قول عیسی را بجان کردند قبولزانکه عیسی بود با رای و اصول
گفته بد عیسی که من پیغمبرماز شما کلی بیکسر بهترم
من رسولم از خدای کردگارکردگار و صانع پنج و چهار
در میان جمله من روح اللّهماز کمال سرّ جانان آگهم
همچو من پیغمبری دیگر نبودسرّ روح اللّه ما را در ربود
صورت من جان شده جانان بدیدهمچو من دیگر کسی هرگز ندید
در نهان،سرّ هویدا یافتمهرچه پنهان بود پیدا یافتم
من نیم باطل، که پیدا برحقمصورت و معنی و روح مطلقم
جان من در قرب معنی راه یافتاسم جان در جسم روح اللّه یافت
نطفه بودم دررحم گویا شدمدر ره جانان بکل بینا شدم
با شما ناطق شدم اندر شکمگفتم اسرار نهانی در عدم
همچنان شرکست درجان شماتا چه آید بر تن و جان شما
بُد در اسرائیل صاحب دانشیپاکبازی بود با خوش خوانشی
چار صندوقی ز علمش یاد بوداز معانی جان او را داد بود
سالها تحصیل علمی کرده بودنه چو ایشان راه حق گم کرده بود
دایما آنجای خلوت داشتیاز بر آن قوم نفرت داشتی
در سلوک خویشتن در راز بودعاشق جانان خوش آواز بود
نام او بد مصدر صاحب سلوکدوستدار او بدی شاه و ملوک
زو بپرسیدند سرّ این سخنتا مگر پیدا شود راز کهن
گفت ما را در بر عیسی بریدهرچه گوید باز دیگر بشنوید
پیش عیسی آمد و کردش سلامکرد روح اللّه او را احترام
در زمان نزدیک عیسی خوش نشستگشت خاموش و لبان خود به بست
ناگهان عیسی درآمد در سخنگفت اینجاگاه خاموشی مکن
تو نمیدانی که تا من کیستماندرین جا از برای چیستم
گفت میدانم که تو پیغمبریاز همه خلق جهان تو بهتری
از کمال سرّجانان آگهیمن یقین دانم که تو روح اللّهی
هرچه گوئی راست باشد بی خلافروح روحانی توئی تو بی گزاف
دوست تر دارم ترا از جان خودگر بود نزدیک من هر نیک و بد
بد کسی باشد که نشناسد ترااین زمان هستی تو فخر انبیا
مرده را از خاک تو زنده کنیز آفتاب هر دو عالم روشنی
ساکن درگاه روح اللّه شدیاز خدا دانی بکل آگه شدی
گفت عیسی کای مرید راستیاین سخن خوب و لطیف آراستی
نیک گفتی از میان تو مهتریدر کمال عقل از اینها بهتری
درنگر تا این خسان از بهر منچه همی جویند ازدل قهر من
تا چرا بر دین من مینگرونداین سخنهای خدائی نشنوند
قول حق از من ندارندی قبولتو چه گوئی اندرین صاحب وصول
هرچه حق با من بگفت اندر نهانبازگفتم از احادیث و بیان
قول حق از گفت من رد میکنندهر چه کردند با تن خود میکنند
هرچه در انجیل آمد از خداسرّ اسرارست و گفتار خدای
هرکه او اسرار جانان گوش کردجامی از جام هویدا نوش کرد
هرکه او اسرار یزدان خوار داشتگفت عیسی را بجان انکار داشت
جان ایشان از خدا نه آگه استمیندانند و بلاشان در ره است
قصد کشتن میکنندم این خسانبی خبر از کردگار آسمان
هان بگو تاتوبهٔ از جان کنندهرچه کردند اندر آن تاوان کنند
تا بلا زیشان بگرداند بکلورنه افتند این مکان در عین ذل
مرد رفت و این سخنها باز گفتهرچه عیسی گفته بد او باز گفت
آن سگان گفتند ما این نشنویمما بدین و رای عیسی نگرویم
هرچه میگوید زخود میگوید اواعتبار خویشتن میجوید او
گر چنانست این که او پیغمبرستدر میان ما کنون او رهبرست
معجزی از وی تمنّا میکنیماین سؤالست و نه غوغا میکنیم
گر مراد ما بر آرد این زمانقول او باور کنیم از جان جان
هست اندر شهر ما گوری کهننه سرش پیداست آن گور و نه بن
هست آن گوری کنون چون بیضهٔدر میان گور دیگر رخنهٔ
کس نمیداند که این گور که استلیک گوری سهمناک و بس مهست
کس نمیداند که این گور که بودپیشتر زین شهر ما، این گور بود
گر بمعجز مر ورا زنده کنیتو شوی شاه وهمه بنده کنی
گر بمعجز تو ورا پرسی سخناو بگوید با تو ز اسرار کهن
اندر آییم آن زمان در دین توبس نباشیم آن زمان در کین تو
هرچه فرمائی بجان فرمان کنیمهرچه گوئی تو دگر ما آن کنیم
راست گردد این زمان پیغمبریاز دگر پیغمبران تو سروری
گفت بنمائید آنجا گه مرازین سخن چون کرده شد آگه مرا
آن زمان رفتند تانزدیک گورآن گروهی مردمان با شر و شور
دید عیسی سهمگین گوری عظیمنزد آن استاد عیسی سلیم
منظر آن گور از سنگ رخامروشن واسفید چون روی حسام
نقشهای خط عبری اندراندید عیسی بس عجایب آن زمان
پیش آنجا رفت و آن خط را بخواندوی عجب عیسی از آن گریان بماند
بود بنوشته که ای عیسی پاکچون رسی ما را دمی در روی خاک
این نوشته بد که ای عیسی بخوانراز ما را زین نوشته باز دان
تاترا معلوم گردد حال منبازدانی سر بسر احوال من
تاترامعلوم گردد این زمانباز دانی حال من ای راز دان
من بدم شاهی ز دور آفرینراه جو و راه دان و راه بین
شصت پیغمبر بد اندر دور مننام من افتون شاه انجمن
روی عالم بود در فرمان منهرچه بد اندر جهان، بد آن من
ششصد و چل پادشه از هر دیاربود در فرمان من، من شهریار
من وطن در ملک یونان داشتملشکر و گنج فراوان داشتم
همچو من شاهی نبد با فرو هوشپادشاهانم شده حلقه بگوش
در بسیط کشور شادی و کامبودهام اندر دو گیتی نیکنام
سی و شش قصر معظّم داشتمسلطنت را برتر از جم داشتم
نزد من بودند حکیمان جهانجمله با گفتار وحکمت،خوش بیان
صد غلامم دایما همره بدندجملگی از وقت من آگه بدند
هر زمانی من مکانی داشتمعیش دنیا را خوشی بگذاشتم
سالها در دور گردون دم زدمداد خود از چرخ گردون بستدم
مر مرا بد ماه رویان بیشمارشاد میبودم در آن ملک و دیار
با حکیمان راز و صحبت داشتمهرکه آمد پیش عزّت داشتم
هیچکس در دور من کشته نشدخاک در خون هیچ آغشته نشد
هیچکس در دور من خود غم ندیدهمچو من شاهی دگر عالم ندید
هیچکس در پیش چون من شه گلهمینکردی از کسی درولوله
نعمت دنیا نماند با کسانعمرو شاهی هم نماند جاودان
بشنو این احوال تا آگه شویاین رموز بس عجایب بشنوی
یک برادر زادیی بُد مرمرادوستر بودی ز جان ودل مرا
نو خطی با عارضی مانند ماهنزد من بودی ورا بس عزّ و جاه
هرچه آن من بد آن وی بدیمشکل من زو همه آسان شدی
لشکر و گنجم همه در دست اوبود زان من ولی پیوست او
حکم ازان او بدی بر حکم منهرچه کردی بودی اندر حکم من
گاه رزم و کین چو دستان بوداوهر دم از نوعی بدستان بود او
هر دیاری را که بد دشمن مراپشت لشکر بود و جان و تن مرا
پیش من بودی چه در روز و چه شبمرد حکمت بود بارای و ادب
در همه وقتی ورا کردم امینمثل او دیگرنبود اندر زمین
اول کار او چو از مادر بزادبابش از دنیا برفت آن پر ز داد
باب او مردی بزرگ و کامکارهمچو من بود او شه و هم شهریار
ترک شاهی کرده بد با عزّ و نازاز برای کردگار بی نیاز
خلوت از بهر خدا او کرده بودروز و شب آنجایگه خو کرده بود
شب همه شب بود بیدار جهاناز خدا غافل نبودی یک زمان
اربعین آنجا بخلوت داشتیهیچکس نزدیک خود نگذاشتی
جمله شب در نماز ایستاده بودنه چو من دربند باغ و باده بود
هر حکیمی را که بودی در جهانپیش او رفتی و پرسیدی نهان
کین چه فقرست و چه ترکست این بگوترک شاهی کردهٔ ای نیک خو
جملهٔ ملک و دیارت آن تستکرده آن را ترک آنهم زان تست
خیز و بیرون آی و دیگر این مکناز حکیمان پندگیر این یک سخن
حکمت مطلق، نه بیند رنج و غمحکمت جانی برونست از عدم
چند سوزی اندرین جای دژماوفتاده در غم و رنج و الم
اندرین خلوت بگو احوال چیستعاقبت اسرار گو این حال چیست
کشف چه کردی بگو اندر دلتچه گشاده گشت راز مشکلت
این سخن با من بگو از بهر حقکین شبت آخر چه باشد برسبق
گفت ایشان را که عمری در غمماندرین خلوت ز بهر ماتمم
آنچه من دانم حکیمان جهانکی بدانند این زحکمت شد عیان
راز من کی خودبداند هر حکیمراز ما میداند اللّه رحیم
آنچه من دانم درین خلوت سرایحق مرا این جایگه شد رهنمای
ای حکیمان گوش دارید این سخنکین عجب رمزیست ز اسرار کهن
ای حکیمان از دلم آگه شویدجمله بر گفتار رازم بگروید
این برادر کاندرین عالم مراستنور هر دو دیده وجانم مراست
این برادر صاحب عالم شدستفارغ از اسرار ما هر دم شدست
این برادر کشتهٔ عشق منستنزد من اسرار اعیان روشنست
خلوت اینجا بهر این میداشتمخویشتن را در یقین میداشتم
اندرین دولت بدیدم آفتابیک شبی بیدار بودم من بخواب
ماهروئی آمد از دیوار و درگفت با من رازهای بی شمر
قصّه و احوال من یکسر بگفتگوش من این سرّپر معنی شنفت
گفت با من راز از فرزند مناز برادر قصّهٔ و پیوند من
گفت با من آنچه احوال منستسینه پر از دانش و قال منست
حکم کرده مر خداوند جهانکو بهر رازی که بودی غیب دان
لیک هر چیزی که خواهد آن بدنآن هم از حکم ازل خواهد شدن
ای حکیمان ترک کردم جمله راچون مرا گفتند اسرار خدا
یک دو روزی کاندرین روی جهانباشم از حکم خدای آسمان
در سوی خیل و حشم خواهم شدنپیش فرزندان وزن خواهم شدن
گفت با من راز حق آن ماه رویلیک آخر گفت پیش شه بگوی
چون خبر داد او مرا برخاستمشهر را از بهر او آراستم
بود یک سال تمام اندر حرمبود اندر شهر شادی دمبدم
یک زنی بُد مر برادر را نکویبر صفت مانندهٔ مه خو بروی
راز دانی صاحب رمز و اصولدر میان قوم مانده او قبول
هرکه از وی حاجتی میخواستیحق تعالی کار او آراستی
چشم عالم همچو آن زن پارساهم ندید و هم نه بیند سالها
گشت آبستن بحکم کردگاربشنو این سرّ خدای کامکار
چون گذشت او را شبی از سر گذشتمهر و ماه او همه غم در نوشت
زاد فرزندی چو ماه آسمانکس چه میداند از اسرار نهان
ماهروئی سرو قدی نازنینکرد پیدا صانع از ماء معین
بعد یک ماهش پدر اندر گذشتمادر از دنبال او هم در گذشت
این پسر نه ماهه شد از حکم حقبر سر او بود ما را این سبق
گشت شش ساله ز حکم کردگارکو خداوندیست مان پروردگار
بعد از آن کردم ورا اندر کتاببود سالش عین ایام شباب
سعی من کردم مر اورا بی حسابتا برون آید بدیوان از کتاب
رای ملک و پادشاهی خواست کردهرچه بودش رای از من راست کرد
هرچه بُد از وی نکردم من دریغتا که شد او صاحب کوپال و تیغ
هر دمش کاری دگر در پیش بودهر دم او را سلطنتها بیش بود
هر دم از نوعی دگر آمد برونبود پیش لشکر من ذوفنون
لعبها و پیشهها دانسته کردهرچه او میکرد بس دانسته کرد
جان من از شوق او بد شاد کامزانکه دنیا داشتم بس شاد کام
جان من از شوق او میسوختیهر دم از شادی رخم افروختی
پهلوانی گشت همچون پور زالبود اندر پهلوانی بی مثال
من ازو در امن و او در خون منکس چه میداند که چونست این سخن
کس نبود اندر همه روی زمینهمچو او صاحب قران و آفرین
ملک من زو گشت یکسر پرخروشدیک ملک من بدی از وی بجوش
ملک من زو گشت بس آراستهگرچه بودم نعمت و هم خواسته
گرچه ما را این جهان پر کام بودزو مرا پیوسته ننگ و نام بود
من چه دانستم که اویم دشمنستدر پی قصد من و خون منست
بد وزیری مر مرا مردی بزرگدر همه کاری ابا هوش و سترگ
در همه فن خرده دان و خرده گیربود حاکم گرچه او بودی وزیر
حکمت و طب داشت بی حدّ و قیاسدر بزرگی بود او مردم شناس
با حکیمان دائما بودی مقیمزیرک و دانا و خوش قول و حکیم
بس کتبها را که او برخوانده بودرمزها از خویشتن بر رانده بود
بس کتب از خویش کردی پایداردر علوم او بدی عالم نظار
ملک من زو بود با رای نظامدر همه کاری بدی با فرّ و کام
این برادر زاد من اندر حرمدایما بودی نشسته در برم
مرمرا یک زن بدی چون آفتابقد او چون سرو، رو چون ماهتاب
مشک موئی، مشک بوئی، مهوشیروح افزائی، لطیفی، دلکشی
پارسائی مثل اودیگر نزادتا که بنیاد جهان ایزد نهاد
همسر و هم زاد من بودی مدامکار و بارمن ازو با احترام
او نظر از روی او پنهان نکردعاقبت برجای او آن بد بکرد
بشنو ای عیسی تو این اسرار منتا عجب مانی تواندر کار من
گشت عاشق بر زنم این سست پیدر فعالش بیخبر بودم ز وی
در حرم یک روز بود او با وزیرپیش ایشان آمد آن بدر منیر
پیششان پنهان خوان آراستهبود از هر نوع آن آراسته
پیششان بنهاد خوان و باز گشتبا وزیر آن بد قدم همراز گشت
گفت من رازی که دارم در دلمبا تو تقریری کنم زین مشکلم
زانکه تو مردی حکیمی راز دانقصه درد دلم را باز دان
چارهٔ درد من بیچاره کنراز من تو باز دان و چاره کن
عاشقم من این زمان از جور شاهاو نمیآرد سوی من سر براه
چند بفریبم ورا از هر صفتبا تو گفتم این زمان من معرفت
گفت باوی این چه رمزست این مگویآنچه با من گفتهٔ دیگر مگوی
حق شاه اینست با تو بی وفااین مگو دیگر بترس از ماجرا
ورنه زین سر شاه خود آگه شوداین سخن را از کسی گر بشنود
کار افتد در خلل ناگه تراشه کند بیرون ازین جا گه ترا
در زمان برخواست او از جای خودپس وزیر آورد زیر پای خود
کارد برحلق وزیر آنگه نهادچشمه خون پس ز حلقش برگشاد
چون زنم آمد بدید آن سرّ حالاوفتاد اندر حرم بس قیل و قال
دست زد تا زن در آرد پیش خودزانکه عاشق گشته بود و بی خرد
پس کنیزان گرد او اندر شدندجملگی در قصد خون او بُدند
پس زن اندر آن زمان فریاد گردزانکه آن سک از جفا بیداد کرد
سر برید از تن ورا اندر حرمبر کنیزان تاخت با جور و ستم
او کنیزان را بسی سر زخم کردآنچنان کرد آن سگ و هم غم نخورد
سوی من ناگاه آوردند خبرجان من زان گشت حالی بر خطر
کردم آهنگ جدل در پیش اوپر ز درد و پر ز کین و فتنه جو
با سپاهی بیعدد در پیش قصرروی بنمودم که بودم شاه عصر
تا فصاص خود کنم زان شوم بازدر نهان گفتم که ای دانای راز
داد من بستان از این میشوم شومگرنه زو ویران شود این مرز و بوم
چون رسیدم لشکری دیدم عجبهم از آن خود پر از مکر و تعب
مکر کرده بود زیر نردبانتا مرا آنجا بگیرد ناگهان
ناگهان دیدم که آن بد اصل جستدر پس پشت و دودست من به بست
لشکر از هر سوی بر من تاختندچون به بستندم به پشت انداختند
بر نشست و بانگ زد آنجا که بودناگهان لشکر از آنجا راند زود
بود صحرائی مرا در پیش شهرآورید آنجا مرا از زهر و قهر
گفت لشکر را شمارا شاه کیستاخترانید و شما را ماه کیست؟
جمله لشکر پیش بودندش سجودچشم من حیران در آنجاگه ببود
در نهان گفتم که ای دانای رازاین عجب سرّیست کار من بساز
جمله گفتندش که شاه ما توئیهرچه میخواهی چنان کن چون توئی
گفت با من لشکری همره شویدتا کنون برراز من آگه شوید
بر نشست آنگاه ساز راه کردمرمرا با خویشتن همراه کرد
بانگ زد بر لشکر و خیل و سپاهتا تمامت روی را آرد براه
پس منادی زد که هر کس نزد منرفعت و منشور خواهد ز انجمن
پیش من آیند لشکر یک سریهرکه خواهد مهتری و بهتری
بود او تنها و لشکر سوی اوشاد میرفتند در پهلوی او
از تمامت لشکر و خیل و سپاههیچ کس با من نمیکردی نگاه
چون قضای حق درآید ناگهانکس نداند راز و اسرار نهان
هرچه خواهد بود از دریای بودآنچه پنهان بود پس پیدا ببود
چون قضای حق درآمد هر کسیرنج بیهوده نمییابد بسی
از قضای حق کسی آگاه نیستچون درآمد خواه هست و خواه نیست
چون قضای حق بدانی بر مپیچبا قضای رفته چندین سر مپیچ
چون قضای حق درآید از کمینکس نداند از گمان و از یقین
چون قضای حق درآید مرد راچون نداند چاره آنکس کرد را
چون قضای حق شود پیدا بتوگردد از هر سوی پر غوغا بتو
از قضا من خسته وزار ای عجبمیدویدم تن نحیف و خشک لب
بند اندر گردن من بسته بودگرچه سر تا پای کلی خسته بود
راه او با جمله لشکر میبریدبند او در گردن من میکشید
بودم اندر پس دوان مانند سگمیدویدم بند در کردن بتگ
تن نزار و خسته و جان پر ز دردعاقبت بشنو که تا با من چه کرد
آورید اینجا که این گور منستخیمه و خرگاه در اینجا به بست
یک درختی بود بر رسته عجبحق تعالی آفریده زین سبب
پس فرود آمد در اینجا شادمانبشنو این حکم خدای غیب دان
مر مرا سر تا قدم اندر درختبر طنابی سخت بر پیچید سخت
ایستاد اندر برم پر خشم و کیناوفکنده او گرهها بر جبین
گفت با من چون همی بینی تو خودگرچه نیکی کردهٔ کردیم بد
گفتم او را کین همه زاری منچیست کاینجا میکنی خواری من
گفت میدانم که گر بخشم تراجان من از تن جدا خواهی مرا
من ترا اینجایگه خواهم بکشتنیستم ایمن ازین کار درشت
گفت با من تیر بارانت سزدآنگهی بر کل لشکر بانگ زد
پیش استاد و بگفت ای لشکریبر شما هستم کنون من مهتری
هرکه میخواهد ز من گنج و خدمتیر بارانی کند از بیش و کم
برعم من تیر بارانی کنیدگر شما خود دوستداران منید
تیر بنهادند لشکر در کمانبشنو این سرّ خدای غیب دان
آن شجر بشکافت از تقدیر حقکس نداند راه با تقدیر حق
از درخت آمد یکی پیری برونسبزپوشی، پاک رایی رهنمون
جامهٔ سبز عجایب در برشبود نورانی بکل پا و سرش
بودش اندر دست تیغ آبدارپیش آن سم شد به گفتا گوش دار
بر میانش زد ز ناگه تیغ اوهمچو برقی رفت زیر میغ او
در زمان او از میان دوپاره شداز جهان جان ستان آواره شد
روی خود او کرد سوی لشکریبشنو این سر تا عجایب بنگری
از نهان برخواند چیزی ناگهایدر دمید آنگاه او باد دهان
جمله لشکر سرنگون سار آمدندپر ز رنج و پر ز تیمار آمدند
جملگی یکسر فغان برداشتندآنچه کشتند آن زمان برداشتند
روی کردند آنهمه در سوی پیرکز برای حق تو ما را دستگیر
هر چه ما کردیم از نیک و بدیحق تعالی کرد ما را برزدی
بد بکردستیم ما بر جان شاهبعد از این بوسیم دست و پای شاه
گفت پیر سبزه پوش ای لشکریای خدا تو حاضری و ناظری
این بدی کردید شاه خویش راهمرهی کردی بد اندیش را
این زمان مر شاه را لشکر شویدبعد ازآن برگفته کژمگروید
تا شما را حق شفای او کندخالق خلقان دوای او کند
رو نهادند آن زمان بر روی خاککرد بخشایش برایشان حی پاک
جملگی در حال صحّت یافتندبار دیگر عزّو قربت یافتند
پیر آمد هم مرا بگشود زودجان من زان جان خود آگه نبود
در قدم افتادم او را بر نیازگفتم از بهر خدا کارم بساز
چارهٔ کن کار این افتاده راتا شوم حالی زغم آزاده را
گفت ای شاه بزرگ نامورکار عالم هست پر خوف و خطر
عم خود را در خوشی بگذاشتیلاجرم این ناخوشی برداشتی
هر نشیبی را فرازی در پی استفربهی را هم نزاری در پی است
روز باشد عاقبت دنبال شبروز پیدا، کس نداند حال شب
هرچه بینی دشمنش اندر پی استهر چه نیک انگاری آنگه زان بدست
هر دوعالم دشمن یکدیگرندعقل و جان از کار عالم بر ترند
دشمن شب روز باشد بی خلافعکس خورشیدست ابر پر گزاف
دشمن روزست ظلمت در میاندشمن ارض است بیشک آسمان
دشمن چپ راست آمد راست داندشمن جنّت جهنم را بدان
دشمن جانست این اجسام توکز برای اوست ننگ و نام تو
دشمن خویش و تمام لشکریترک کل کن تا ز دولت برخوری
هرکه او در ترک دنیا زد قدمدرگذشت از کفر و از اسلام هم
هر چه داری ترک کن یکبارگیتا برون آئی ازین بیچارگی
گر برون آئی ز یکیک پاک توخوش بخواب اندر شوی در خاک تو
پادشاهانی که پیش از تو بدندصاحب گنج و سپاه وزر بدند
پادشاهان جهان پنهان شدندجمله با خاک زمین یکسان شدند
پادشاهان جمله ناپیدا شدندجمله با خاک زمین یکجا شدند
پادشاهان جهان را خاک بینخاک را از درد سینه چاک بین
پادشاهان جهان در زیر خاکجمله پنهان گشته چشمانشان مغاک
پادشاه اول و آخر حقستپادشاه پادشاهان مطلق است
پادشاه هر گدا و هر اسیرپادشاه هر فقیر و هر امیر
پادشاه جمله مسکینان هم اوستمغز شاهان اوست، ایشان جمله پوست
پادشاهان بر درش سر بر زمینمینهند از بهر لطف راحمین
اوست باقی چه ازل چه در ابداو یکی بس قل هواللّه احد
ترک شاهی گیر تا سلطان شویورنه گرد چرخ سرگردان شوی
ترک شاهی گیر کو شاهست و بساوزراز هرکس آگاهست و بس
این دو روزه عمر ترک خویش گیردر سلامت رو، صلاحی پیش گیر
تا ازین شاهی دگر شاهی دهداز کمال صنعت آگاهی دهد
پادشاهی ذوق معنی آمدستگرچه راهت سوی عقبی آمدست
ترک لشکر کن درآنجا باش تودانهٔ در این زمین میپاش تو
هرچه کاری اندر آنجا بدرویگرتوقول پیر اینجا بشنوی
نیست عمرت بیش یکسال دگرچون برفتی بشنوی حال دگر
بعد از این اینجای منزلگاه تستقبرگاه گور و خاک و راه تست
یک دو روز اینجا قراری پیش گیردر سلامت رو صلاحی پیش گیر
چون بمیری تو رهت آنجا بودبعد از آنت مسکن و ماوا بود
چون گذشت از قرب حالت یک هزاربعد از آن آیی دگر برروی کار
در زمان دور عیسی پاک توبار دیگر زنده گردد خاک تو
از برای زیر خاکی راز خاکزنده گرداند ترا دانای پاک
تو گواهی ده که او پیغمبرستاز دگر پیغمبران او مهترست
تو گواهی ده که عیسی بر حق استهست روح اللّه وحی مطلقست
تو گواهی ده میان مردمانکورسولست از خدای آسمان
تو گواهی ده که او روحست پاکتو گواهی ده که نه آبست و خاک
تو گواهی ده که او از مریم استهمچو او در عرصه عالم کم است
هست او بر راستی ای مردماناوست از امر خدای جاودان
ترک دنیا گیر آنگه شاد باشاز همه رنج وغمان آزاد باش
این بگفت و گشت ناپیدا ز چشمدرگذشت از نزد من دور از دو چشم
لشکری کردم بسی از هر کنارعزّ خود در ذل کردم اختیار
چارکس با من موافق آمدندهمچو من زین حال صادق آمدند
بعد از آن این گور اینجا ساختمخویش را از خلق وا پرداختم
در بن این گور می برم بسرعاقبت چون عمر من آمد بسر
زین جهان بیوفا بیرون شدمخاک گشتم در میان خون شدم
دفن کردندم دراینجا زیر خاکتا چه آید بعد از این از حی پاک
السّلام ای پیغمبر حق السّلامالسّلام ای روح حق شمع انام
چون رسیدی اول این خط را بخواناولین احوال این بیچاره دان
چونکه عیسی خواند این خط را رموزگفت ای جبّار، ای گیتی فروز
سر بسوی آسمان برداشت اودیدهها بر سوی حق بگماشت او
در سوی حضرت درآمد در دعاتادعایش گشت درحالی روا
پس عصا در گور زد گفتا که قمروح گردای خاک پس از جابجم
ناگه از امر خدای آسمانپادشاه آشکارا و نهان
نور او بر جزو و کل تابنده کرداو بقدرت خاک مرده زنده کرد
گور و خاک از یکدیگر چون باز شدزنده گشت آن شخص و صاحب راز شد
کرد او بر روی رو ح اللّه سلامگفت ای دانای جمله خاص و عام
ای زدم دم در دمیده خاک رازنده کرده خاک روح پاک را
ای تمامت انبیا را دوست دارکشتهٔ تو انبیا از کردگار
ای بتو زنده شده جان در تنمای بتو بینا دو چشم روشنم
جسم و جانم یافته باری دگردیده دل گشته، بی خوف و خطر
من ازین بار دگر جان یافتمبار دیگر راز پنهان یافتم
زنده گردان مر مرا مقصود چیستگفت بر گو تا ترا معبود کیست
گفت روح اللّه بر گو زین سخناز رموز سرّ و اسرار کهن
تاترا آن پیر از اول چه گفتگوش تو اول چه راز حق شنفت
پیر را زان حال دل آگه نبودچونکه عیسی گفت راز آنگه شنود
بعد از آن رخ سوی جمع قوم کردگفت غفلت دل شما را نوم کرد
سرّ من بینید زود آگه شویدگرچه گمراهید اندر ره شوید
هست روح اللّه و ما را سرورستبر یقین کل که او پیغمبرست
هرکه کرد اقرار بروی این زمانرسته گردد از بلای جاودان
هرکه این معنی نداند از یقینحقتعالی را نداند از یقین
هر که ایمان آورد بر موی اورسته گردد از بلا و گفت و گو
هرکه بشناسد ورا این جایگاهراه روشن گرددش تا پیشگاه
قصّه خود جمله با ایشان بگفتبعد از آن رخ را بخاک اندر نهفت
آن سگان گفتند کاینها راست نیستهرچه افزونست آنجا کاست نیست
معجزی دیگر طلب خواهیم کردآنگهی رسم ادب خواهیم کرد
این یقینست و گمانی میبریمپارهٔ از اولین آگه تریم
گفت عیسی چیست دیگر راز راتا نمایم با شما آن باز را
جمله گفتند این زمان در پیش کوهچشمهای آری برون تو با شکوه
تا میان کوه ساران آمدندهمچو ابری سیل باران آمدند
بود کوهی سرخ هم مانند خونجمله گفتند آوری زینجا برون
پیش کوه آمد بامر کردگاربشنو این سرّدگر را گوش دار
گفت ایشان را زمانی این سخنوحشتی پیداست از راز کهن
گفت حق رازی دگر فرموده استاین سخن بر قولتان بیهوده است
چون شما معجز نه بینید این دگرپس بگوئید آن و آنگاه این دگر
حق بلا خواهد فرستد بر شماجبرئیل آمد بگفت این از خدا
گفت مصدر آن زمان کان روح پاکمینماید زین پس ایشان را هلاک
قول تو حقست ایشان باطلندهرچه میگوئی ز حق بس غافلند
گفت عیسی کین دگر خود راست شداز خدا افزون در ایشان کاست شد
پس عصا در دست خود محکم بداشتهر دوچشم خویشتن بر که گماشت
گفت عیسی کای خدای بحر و برای زهر رازی ضعیفی با خبر
اول و آخر توئی تو ظاهریبر همه اشیاء عالم قادری
وارهان جانم ازین مشت خسانزانکه کار من رسید اینجا بجان
چشمهٔ زین کوه بیرون کن روانای خداوند زمین و آسمان
این بگفت و زد عصا بر سنگ کوهکوه درارزش درآمد با شکوه
سنگ از صنع خدا برهم شکافتبار دیگر چشمهٔ آنجا بیافت
چشمهٔ زان سنگ آمد بر برونشد روان مانندهٔ عین شجون
بود آبی همچنان کاب حیاتهرکه خوردی یافتی از نو حیات
گوییا کز آب کوثر بود آناز نبات و قند خوشتر بود آن
شربتی ز آنجایگه عیسی بخوردچشم جان زان آب معنی تازه کرد
شکر حق کرد و برو مالید دستپیش آن قوم آنگهی شادان نشست
جمله بنشستند اندر پیش کوهکرد عیسی روی سوی آن گروه
گفت ای خلقان ز دل باری دگرکاین چنین چشمه ز صنع دادگر
آمدست این آب از جوی بهشتاز برای معجزم اینجا بهشت
حق تعالی صنع را آورده استدیدن چشم شما این کرده است
هست این آب از بهشت جاودانبر مثال آب حیوان درجهان
یادگاری از نمودار منستبر مثال حالتان این روشنست
صورت حال شما زان شد پدیدهر کسی این دید نتواند شنید
چشم صورت کوه دانید این زمانآب زاینده ز معنی شد روان
هست عیسی بر مثل جان شمایک دو روزی هست مهمان شما
این دعای من کنید از جان قبولتا مرادخود بیابید از اصول
این زمان دانید من روح اللّهماز خدا وز خویشتن من آگهم
مرده را کردم بدم من زنده رازنده گردانید جان بی ماجرا
از درون ظلمت خود وارهیدسنّت ایزد میان جان نهید
از عذاب جاودان ایمن شویددر بهشت جاودان ساکن شوید
هرکه او مر حق شود دل دوست رامغز گردد از یقین دل پوست را
هرکه او قول خدا را بشنوداز عذاب آن جهان ایمن شود
چند گویم با شما از کردگارچون بدانستید باید کرد، کار
آورید اقرار بر من از نخستتا ازین پس کارتان آید درست
آورید اقرار اللّه هم یکیستبر همه دانا و بینائی شکیست
آورید اقرار کو اسرارتانحق بداند ز اشکارا ونهان
آورید اقرار کز یک نطفه خونکرد پیدامر شما بی چه و چون
آورید اقرار من پیغمبرموز دگر پیغمبران من بهترم
آورید اقرار اندر گور و مرگملک ومال و جسم و جان گویند ترک
آورید اقرار اندر صنع اوروز و شب باشید اندر جستجو
آورید اقرار بر روز پسینبازگشت سوی او چه کفر و دین
هرچه کردید و کنید اندر جهانآورند آن روز پیش دیدتان
هرچه کردید از نکویی و بدیجمله بنمایند تان اندر خودی
هرچه کردید آنگهی آگه شویدگر شما این قول عیسی بشنوید
آورید اقرار بر هستی اونیست گردید و بود هستی بدو
هرکه نیکی کرد نیکی دید بازخرم آنکو راه نیکی دید باز
جملگی گفتند اقرار آوریمهرچه گوئی ما ز پیمان نگذریم
لیک ما را هست از تو یک سئوالآن جواب ما بکو از حسب حال
گر جواب ما بگوئی یک بیکآوریم اقرار ما بی هیچ شک
گر جواب ما بگوئی آگهیآن زمان تو عیسی روح اللّهی
گفت عیسی آنگهی آن قوم راچه سوالست اندرین قوم شما
بود دانشمند مردی زان میانبس بزرگ و خرده بین و خرده دان
صاحب تفسیر و اسرار و قلمدر میان قوم گشته چون علم
سالها تحصیل حکمت کرده بودنه چو ایشان راه حق گم کرده بود
بود نام او سبیحون باحیابود او مرقوم خود را پیشوا
راز عیسی او یقین دانسته بودگفت عیسی را بجان ودل شنود
خلق گفتند آن زمان در گفت و گوهرچه میگوید جواب آن بگو
پیش عیسی آمد و کردش سلامکرد روح اللّه ز جای خود مقام
عزّت آن مرد آورد او بجاینزد خود بنشاندش آنگه او زپای
پرسشی با یکدیگر کردند خوشدید عیسی جسم و جانی ماه وش
بود مردی پر ز علم آراستهاز سر دنیا بکل برخاسته
دید مردی خوش سؤال و خوش جوابره رو روشن دل و حاضر جواب
گفت ای مرد خدای راز بینجمله اسرار کلی باز بین
گر سؤالی داری از من باز گویآنچه میدانی ز من پرس و مجوی
کرد عیسی او سؤال اولینگفت ای روح خدا و راه بین
باز ده ما را جوابی از خردتا خداوندجهان فرد احد
آسمان را از چه پیدا کرده استاز چه این صورت هویدا کرده است
آسمان از چیست این اشجار چیستبود ناپیدا و این پیدا ز چیست
روشنم گردان و با من باز گویدر معنی برفشان وراز گوی
گفت عیسی کین معانی گوش کنجان خود از شوق آن مدهوش کن