بخش ۱۳ - در تقریر راه و تفسیر آن
هیچکس زین راه تقریری نکردهمچو احمد هیچ تفسیری نکرد
هرچه خواهم گفت او بودست و بسبهترین کل بدو بودست و بس
عاقبت آدم چو این دنیا بدیدیک زمان سوی وی آمد بنگرید
بیخبر از عشقبازی بود اونیک دریاب ونه بازی بود او
بیخبر آمد بسوی دامگاههر سوئی میکرد درآشیانگاه
ذات بود و در صفت یک ره شدهزان مکان تا این مکان در ره شده
این جهان خود بود بیشک آن جهاناین عیان اندر نهان آمد عیان
بود صیاد صور اندر کمینتا بکف آرد ز گل صیدی چنین
عاقبت آدم چو اندر دام شداز قضا نادیده و ناکام شد
کرد صیاد ازل آهنگ اوچون بدید از دور بوی و رنگ او
آدم آمد تا سر آن دامگاهچون کند عاشق بغیری در نگاه
دام آن صیاد اندر خود کشیدآدم از صورت بدام اندر طپید
دام او این صورت ناجنس بودلیک با او سالهایش انس بود
آدم از اول فنا بددر فنابیخبر زین دامگاه پر بلا
کل بُد و آدم بصورت جزو بودبود در آخر باول خود نبود
چون نگه کرد و وجودخود بدیدتن نهاد اندر قضا و آرمید
حیف خوردش او بسی سودی نداشتدرد آدم نیز بهبودی نداشت
گر نیفتادی بدام آن اولیننه گمان بودی ونه کفر ونه دین
نه زمین بودی ونه چرخ فلکنی کمال جمله اشیائی ملک
نی تفرج بودی ونی شادیینی غمی بودی و نه آزادیی
نی قمر بودی و نی خورشید همنه عطارد بود ونی ناهید هم
نی دو عالم بودی از وی پر زجوشتو ندانی این سخن بنشین خموش
گر نه او بودی نه بودی انبیاگرنه اوبودی نبودی اصفیا
گرنه او بودی شمار اندر شمارکس ندانستی رسوم کردگار
چون بدام آمد همه شد آشکاردل پدید آمد و جان شد با عیار
آفتاب و ماه شد از عکس اوهر دو عالم شد ازو پر گفت و گو
عقل آدم شد بآنجا آشکارجمله یکسو شد عددها بی شمار
شمّ و فمّ و سمع با او یار شدآدم آنگه در سلوک کار شد
گفت بی چیزی نبود این دام منمن ندانم کی برآید کام من
راه خود میجست تا بیند مگردر سلوک آمد در آن خوف و خطر
هیچ سالک راه را پایان ندیدهیچ کس این درد را درمان ندید
هیچ کس زین دامگاه آگه نبودزانکه مر این راه را همره نبود
عشق هرجائی که انجام افکندننگ آرد جملگی نام افکند
عشق صد عالم کتاب از خود کندنام نیکی را بیکدم بد کند
عشق در یک لحظه صد آدم کندعشق رنگ آمیزی عالم کند
عشق سوی نیک و بدها ننگردعشق با کس راه کلی نسپرد
عشق راهی دارد از سرّ کمالعشق را هرگز نباشد خود زوال
عشق شهباز دو عالم آمدستگرچه در صورت بآدم آمدست
ای مقام عشق را نادیده توزین سخن بوئی عجب نشنیده تو
ای مقام عشق آنجا یافتهلیک راه عشق را نایافته
ای ز سرّ عشق جانان بی خبرجان بده در عشق و در جانان نگر
هرکه او بر جان خود شد دوستداربی خبر آمد ز عشق کردگار
دامگاه عشق آمد درگهشهیچ پیدا نیست جز یکسو رهش
دام صورت عقل آمد این بدانچون رهیدی میشوی تا آنجهان
این قفس بنگر که تا چون ساختستاز برای مرغ جان پرداختست
پیش شاه این شاهباز عالمینمیبرد هر لحظهٔ در خافقین
جوهر معنی بسی دادش خدایعشق آمد هر زمانش رهنمای
این همه ملک جهان کل زان اوستدارو گیر مسکن دیوان اوست
کرد صیاد آن قبول از بهر بازشاهباز لطف آنگه دیده باز
هرکه روی شاه را از دور دیدبود از آن شاه خرد معذور دید
هرچه آن شاه باشد آن اوستمغز باید تا برون آید ز پوست
گر بروی شاه تو شادان شویهر زمان سرّ دمادم بشنوی
هرکه او از دست شه معنی برددر هوای لامکان دایم پرد
راه او روشن شده پرنور بینهست در علم عیان عین الیقین
هم ببود او توانی دید رویچند گویم آب هست اندر سبوی
هم بنور جان جان کن رهبریکز زمین و از زمان تو بگذری
اصل جان تو مجرّد بود و بسیعنی آن نور محمد بود و بس
نور جان اشیا همه یکبار دیدبعد از آن در هفت و پنج و چار دید
نور جان در آسمانست و زمیننور جان اندر مکانست و مکین
نور جان موسی بدید از کوه طورگشت سر تا پای موسی غرق نور
نور جان عیسی از آن آگاه شدجسم از آن جان گشت وروح اللّه شد
کس چو عیسی اندرین راه فناجسم و جان خویش کی دید او بقا