بخش ۱۲ - حكایت شهباز و صیاد
شاه بازی بود پرها کرده بازبود پران در هوای عزّ و ناز
دایما از عشق در پرواز بودگاه با گنجشک و گه با باز بود
خوی با مرغان دیگر کرده بودروی در هرجایگه آورده بود
هر زمانی در سرایی مسکنشهر زمانی درجهانی مأمنش
زحمت مرغان دیگر اونداشتهر زمان در مسکنی سر میفراشت
از قضا یک روز مرغی چند دیداز هوا در سوی آن مرغان پرید
جایگاهی بود خوش آن مرغزارمسکنی جان بخش و آبی خوشگوار
سبزه زاری هم چنان باغ ارمباغ جنّت جایگاهی بس خرم
میوههای رنگ رنگ از شاخساراوفتاده در میان جویبار
چون بهشت آنجایگه بس خوب و خوشبا صفت همچون سرایی ماه وش
مسکنی خوش بود و جایی بس شریفوندر آنجا بُد درختان لطیف
بلبل و قمری در آنجا بیشماربرنشسته بر سر هر شاخسار
عکّه و درّاج با طوطی و زاغمیپریدند اندر آن وادی باغ
سبزههای خوب و خوش رسته در آنچشمههای نازنین، آب روان
سیب و نارنج و ترنج و به بسیمیوههای رنگ رنگ آنجا بسی
این چنین جای لطیف و نازنینچون بهشتی بر صفت پرحور عین
شاهباز از روی چرخ آنجا بدیدبانگ آن مرغان در آنجاگه شنید
در نشاط آمد چو آنجا جای دیدچون بهشتی مسکن و ماوای دید
خواست تا آبی خورد از جویباربیخبر بود او که بُد دام از کنار
شاهباز آن جایگاه خوش بدیدیک زمان آنجایگه او آرمید
کرد با مرغان دیگر جلوه خودفارغ او از حادثات نیک و بد
درشد آمد در کنار آب جویآمده انمرغکان در گفت و گوی
از قضا آنجا یکی مردی ضعیفدام کرده تن نزار و دل نحیف
تا مگر مرغی فتد در دام اوگشته پنهان در میان آب جو
دید شهبازی که آمد پیش دامگفت پیدا گشت آنجا گاه کام
دام را در دست خود هنجار داددر هوا و در زمین رفتار داد
شاهباز آمد بدام او نشستدر کشید او دام و پایش هر دوبست
شاهباز از جای خود پرواز کردپایها در بند و پرها باز کرد
خواست تا پرواز گیرد شاهبازپایها را دید اندر دام باز
گفت آوخ کار من از دست شدچون کنم چون پای من درشست شد
ای دریغا بازماندم در تعببازماندم اندرین سرّ عجب
چون کنم زین جایگه پرواز منکی رهائی یابم از وی باز من
چون کنم من تا رهائی باشدمزین چنین بندی جدائی باشدم
چون کنم تا خود برون آیم ازینمن چه دانستم که افتم در کمین
چون کنم زین بند چون آیم برونکه درین باشد مرا هم رهنمون
چون کنم تا من از اینجا جان برمپای خود آرم برون وبر پرم
چون کنم صیاد آمد پیش منتا نمک ریزد بچشم ریش من
چون کنم من چون کنم بسیار گشتباز خوف و ترس با او یار گشت
چون کنم ای دل ز مکر دامگاهچون کنم چون مر مرا اینست راه
چون کنم ای دل چو حکم یار هستمیشوم اینجایگه من پای بست
مرد صیاد آمد آنگه در برشدست کرد و برگرفت انگه پرش
شاهباز از ترس پرها باز کردمرد دیگر بار قصّه باز کرد
عاقبت او را بر آوردش زداممرد صیادش شده دل شادکام
گفت این را من به پیش شه برمکام خود را باز در چنگ آورم
این چنین شهباز هرگز کس ندیدبخت تو صیاد ناگه شد پدید
یافتی کام دل اکنون شاد باشبعد از این از اندهان آزاد باش
یافتی چیزی که آن همتاش نیستچست باش و اندرین جاگه مایست
هیچ صیادی چنین بازی نیافتهمچو تو آواز و آغازی نیافت
هیچ صیادی چنین شاهی ندیداین چنین گنجی بناگاهی ندید
وقت آن آمد که دل شادان کنمخویشتن را پیش سلطان افکنم
وقت آن آمد که غمها در گذشتبا که گویم این زمان من سرگذشت
وقت آن آمد که فرزندان مندرخوشی بینند جسم و جان من
عمر در خون جگر بگذاشتملاجرم در عاقبت بر داشتم
هر غمی را شادیی اندر پی استچون گذشتی از بهار آنگه دی است
شاد باش و راه را در پیش گیرآنگه از سلطان مراد خویش گیر
هر دو پای شاهباز آنگه به بستشاد و خرم بامداد از جای جست
در قفس کرد آنگهی شهباز رادر فرو افکند آنگه باز را
دست کرد و آن قفس را برگرفتراه شهر آنگاه اندر بر گرفت
چون درآمد پیش فرزندان خویششاهباز آورد ایشان را به پیش
زن ازو پرسید کاین باز آن کیستراز این با من بگو این حال چیست
گفت ای زن شادشو کاین زان ماستحق تعالی کرد ما را کار، راست
سالها خونابهٔ پر خوردهامرنجها در دام بازی بردهام
تا که امروز این مرا آمد بداماز شه عالی بیابم کام ونام
آن شب او را در قفس کردش بخوابروز دیگر چون برآمد آفتاب
یک کلاه آوردش و بر سر نهادبعد از آن یک بندش اندر بر نهاد
برگرفت و پیش سلطان آوریدشاه آن شاهباز خود چون بنگرید
ای عجب کان باز آن شاه بودهم وزیر شاه از آن آگاه بود
شاه گفت این از کجا بگرفته استاین ازان ماست زینجا رفته است
مدتی شد تا برفت ازدست مناین زمان افتاد اندر شست من
این کجا بد از کجا دریافتیمژدگانی این زمان در یافتی
من ترا زرو گهر چندان دهممنّت این کار تو بر جان نهم
در زمان درخواست از گنجینه دارگفت اکنون پیش آور تو کنار
بیست مشت زر بداد آنگه بدوگفت ای مرد عزیز راستگو
جامه و زرش دگر چندان بدادهرچه او میخواست او آسان بداد
بیست اسب و سی غلام دیگرشداد با چندین زمین و کشورش
مرد کان اعزاز را از شاه دیدخویش را از ماهی اندر ماه دید
گفت شاها این همه هم زان تستبندهٔ مسکین هم از فرمان تست
مر مرا از خویشتن مفکن تو دورتا برم نزدیک تو صاحب حضور
صحبت شه کرد آنجا اختیارگشت صیاد حقیقت بختیار
هر دمش صیاد دولت پیش بوددر میان عزّ و دولت بیش بود
چشم بگشا صاحب صادق نظرکار خود نزدیک شاه جان نگر
شاه آن تست تو آگه نهٔسخت معذوری که مرد ره نهٔ
هر زمان در خویش عزّت بیش کنچارهٔ این درد جان ریش کن
ای تو شهباز و ز شه گشته جدادر میان خلق گشته مبتلا
مر ترا معذور دارم این زمانگرچه تو ماندی جدا از جان جان
ای گرفتار بلای جان خودکی تو دریابی کمال جان خود
شاهباز حضرت قدسی به بینذرّهٔ از راه خود شو در یقین
تاترا راهی نماید ذوالجلالصورت و معنی شوی تو بیزوال
شاهباز از حضرت حق آمدستراز این در روح مطلق آمدست
چشم دل بگشا و نور جان ببینآینه کن جان، رخ جانان ببین
تا زمانی روی او یابی مگرچند باشی اندرین خوف و خطر
ای صلابت راز ره بردار تودیدهٔ جان یقین بگمار تو
شاهباز جان ترا آمد مداملیک قدر او ندانستی تمام
صاحب اسرار شو چندین مپیچصورتت بفکن منه تو دل بهیچ
عاشق آسا در طواف کعبه آیزنک شرک و کفر از دل برزدای
شاهباز جان بدست شاه دهبعد از آن رو در سوی درگاه نه
بر جمال شاه دل، کن احترامتا شوی اندر دوعالم نیک نام
چون تو نزد شاه آیی مردوارشاه بنماید ترا روی از دیار
این نهان رازیست دریاب ای پسراین عجب سرّست و راز ای بیخبر
هرکه او را بخت و دولت یار شداز جمال شاه بر خوردار شد
شاهباز قرب دست شاه شوبرتر از خورشید ونور ماه شو
شاهباز عشق را بنگر یقیندل منه بر کفر و بیرون شو ز دین
شاهباز لامکان ذات شوخیز و تو همراه با ذرّات شو
شاه چون شهباز بر دست آوردآفرینش جمله را پست آورد
این سخن حقّا که از تهدید نیستاین ز دیده میرود، تقلید نیست
زیر هر بیتی جهانی دیگرستاین سخن را ترجمانی دیگرست
خیز و یک دم شو به پیش شاهبازتا مگر بینی تو روی شاه باز
شاهباز شاه را نشناختیخویش در دام صور انداختی
شاهباز عالم جانان توئییک دو روزی در صور مهمان توئی
شاهباز هر دو عالم مصطفی استمنبع تمکین و مقبول صفاست
شاهبازی کز دو عالم پیش بودمرهم درد دل درویش بود
عشق بازی کرد با ما ذوالجلالدام گاهی کرد اشیا را جمال
دام گاه جسم ودل از عقل ساختعشق بازی با چنین دامی بباخت
هیچکس از دام او آگه نبودجمله یک ره بود دیگر ره نبود
دامگاهی کرد صیاد ازلگسترانید آنگهی دام امل
این جهان چون بوستانی بود خوشمرغزاری خرم و سر سبز و کش
جایگاهی چون بهشت شادمانلیک اینجا کس نماند جاودان
هست این دنیا سرای بلعجبدامگاه رنج و پرمکر و تعب
دامگاه شاهبازان یقیندامگاه عقل و فضل خویش بین
دامگاه سالکان و عاشقانلیک گشته بیخبر یکسر از آن
دامگاه این نقش و صورت آمدستجایگاهی پر کدورت آمدست
شاهباز از اندرون مانده اسیرجای تشویق است و جاگاهی عسیر
خواست تا آنجایگه دامی کندتا ابد آن جایگه نامی کند
گر نمیدانست کاینجا دام بودگرچه نه آغاز و نه انجام بود
دامگاه شاهبازان ازلشاهبازی کان نخواهد شد بدل
اولین این دام آدم صید کردجان او را هم بدینسان قید کرد
چون از آن حضرت جدا گشت آن صفیآن رفیع اصل و اشیا را وفی
آدم از قرب ازل پرواز کردبال و پر مرغ معنی باز کرد
راه او از ذات آمد بر صفاتچون کنم اینجای من تقریر ذات
لامکان بگذاشت و آمد در مکانبی زمان آمد بسوی این زمان
اول از اسرار کل آگه نبودچون نگه میکرد جز یک ره نبود
از طبیعت بیخبر بود و حواسراه عزّت کرده بی حدّ و قیاس
زان جهان حیران بسوی این جهانآشکارا تر ز نور امّا نهان
هفت پرده بر برید ازکایناتتا رسید و دید اجرام صفات
چون سوی آن گشته آمد او ز دورشادمان و شادکام و غرق نور
بیخبر بدکین چه جای خوف جاستمیندانست او که این جای بلاست
راه در او نفس پیچاپیچ بودچون بدید او بود، باقی هیچ بود
راه دید و گام زن شد رو بکامبیخبر بودی وی از صیاد و دام
اندر آنجا دید مرغان حواسگشته پران جمله بیحدّ و قیاس
اندر آنجا دید آب و سبزه زاراندر آنجا دید سرو و جویبار
اندرآنجا دید اشجار و نباتجای معمور و مکانی باثبات
لیک آدم عقل و حس اول نداشتاز پی عشق اونظر را برگماشت
چون نباشد صورتت با نور جانکی بود عقلت در اسرار و عیان
شاهباز جان بر سلطان بریشاه را با شاهبازش بنگری
شاهباز جان بحضرت آمدستجهد کن تا هرگزش ندهی ز دست
ای ندانسته تو قدر شاهبازمی بخواهی رفت نزد شاه باز
شاهباز جان خود بفروختیخرمن عمرت تمامی سوختی
ای گرفتار آمده در بند و دامهیچ از معنی ندیده جز که نام
ای گرفتار آمده در بند تنمی ندانستی تو قدر خویشتن
شاهباز جان دگر ناید بدستگر بگریی خون، تو جای اینت هست
دام دنیا بند در پایت فکندهر زمان از جای برجایت فکند
دام دنیا بود صیاد وجودشاهباز جان ازین آگه نبود
صورت حسی تمامت دام دانخویشتن را اندرو ناکام دان
جهد کن تا بر پری زین دامگاهچون ز دام آئی روی درپیش شاه
عاقبت در پیش شه خواهی شدنرازدار حضرتش خواهی بدن
شاه را بشناس از دام آبرونتا شوی در حضرت او ذوفنون
شاهباز جان کسی داند که اودر دو عالم باز داند قدر او
شاهباز جان کسی بشناختستکاین دو عالم را بکل درباختست
شاهباز جان، تو در صورت مهلکو گرفتارست اندر بند گل
شاهباز جان ز نفخ حق بوداو همیشه جاودان مطلق بود
شاهباز جان محمد بود و بسزد نفخت فیه من روحی نفس
شاهباز جان محمد آمدستنزد حق او بس مؤید آمدست
شاهباز جان محمد یافتستکو سر از ملک دو عالم تافتست
قدر اودانست این شهباز رااو بدید این رتبت و اعزاز را
شاهباز هر دو عالم بود اوگوئی از کونین جان بربود او
شاهباز جان خود را صید کردهردوعالم را بیکدم قید کرد
شاهبازی همچو اودیگر نبوداز دو عالم جای او برتر نمود
خویش را کل دید و کل را خویش دیدهمچنان کز پس بدید از پیش دید
بُد طفیل خنده او آفتابگریهٔ او بود امطار سحاب
شاهباز سد ره کون و مکانمقتدای این جهان و آن جهان
شاهباز حضرت قدس جلالکی بداند مرورا حس و خیال
شاهبازی بود پیشش جبرئیلجان و جسم و روی و دل کرده سبیل
شاهباز سد ره و جان همهجمله زان او و اوزان همه
شاهباز قرب دست ذوالجلالآفتاب هر دو عالم بی زوال
شاهباز جمله و ختم رسلخویش را افکنده اندر عین ذل
شاهباز جان تو، زو شد پدیدصورت حسی ندارد آن کلید
گرنه او بودی نبودی جان تواوست سر خیل ره و برهان تو
شاهباز جانها اویست و بسآفرین بر جان پاکش هر نفس
شش جهت دیده قیاس عقل کلدر صفات خود فرو مانده بذل
بیخبر زین جا و زانجا باخبرگنج مخفی را نباشد پا و سر
روح قدسی را طبیعت کی بودانبیا را جز شریعت کی بود
اول آدم روح و نور پاک بودگرچه ما بین هوا و خاک بود
عاقبت چون سوی این دنیا رسیدجملهٔ مرغان روحانی بدید
نه وجودی بود نه صورت نه جانلیک مشتق گشته از او جان جان
دامگاه خود بدید از روی عقلاین سخن نی فهم داند کرد نقل
این سخن از رمز اسرار عیانزیر هر بیتیش صد گنج نهان
اندرین اسرار، گر بوئی بریتوالست از جان جانان بشنوی
نفس این اسرار نتواند شنودگوئی از کونین نتواند ربود
این بگوش عقل و دل باید شنیداین بچشم جان و دل بایدش دید
این سخن اندر کتابت نامدستاین سخن پیش از وجود دل بُدست
این سخن جانان مراتعلیم کرداین کسی داند که جان تسلیم کرد
این سخن غوّاص معنی دلستاز بحار لامکان آمد بشست
این سخن گفتار عقل انبیاستاین سخن از حضرت جود و ضیاست
این کسی دانست کز خوددر گذشتراه جسم و جان و دل اندر نوشت
این کسی داند که بی خوف و رجاستاین کسی داند که بر صدق و صفاست
این کسی داند که او عاشق بوددر فنای عشق کل صادق بود
این کسی داند که اول دیده استخویش از دنیا معطّل دیده است
این کسی داند که جز جانان ندیداندرین جاگاه جسم و جان ندید
این کسی داند که اندر کل بودجملگی دیده پس آنگه کل بود
این کسی داند که وقت انبیاروی بنماید ورا بی منتها
این کسی داند که سر دربازد اواز وصال عشق کل مینازد او
این کسی داند که در آتش رودار بسوزد جانش کلی خوش شود