گنج

بخش ۱۱ - حكایت مرد كر و قافله

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۱۷ بیت
بود وقتی در ره حج قافلهراه دور و رهروان پر مشغله
در میان قافله بُد رهرویهر دو گوشش بود کر، می‌نشنوی
ناگهان آن مرد کر بر ره بخَفتقافله از جایگه ناگه برفت
کر به‌خفته بود زیشان بی‌خبربود مردی بازمانده همچو کر
رفت و کر از خواب خوش بیدار کرداین سخن در گوش کر تکرار کرد
گفت ای کر قافله رفتند خیزبیش ازین بر جان خود آتش مریز
خیز تا با یکدگر همره شویمبیش ازین اینجا به تنها نغنویم
قافله رفتند و ما این جایگاهدرنگر تا چند در پیش است راه
کر نمی‌دانست‌، حیران مانده بودبی‌خبر از جسم و از جان مانده بود
مرد گفت ای کر چرا درمانده‌ایبر مثال حلقه بر در مانده‌ای
جان خود بر باد دادم بهر توچون کنم می‌نوشم اکنون زهر تو
گفت کر ما را تو بگذار و بروورنه اینجا همچو من خوش می‌غنو
اندرین بودند کآمد دو عربدزد ره بودند پر خوف و تعب
هر یکی بر اشتری دیگر سواربرگرفته در کف خود یک مهار
تیغ‌ها در دست پُر‌سهم آن دو تنحمله آوردند، بر آن هر دو تن
کر دوید و پیش ایشان مردوارخویشتن افکند اندر روی خار
مرد دیگر ترسناک افتاده بودچشم بر حکم قضا بنهاده بود
تا چه آید از پس پرده بروندر دلش می‌زد عجائب موج خون
کر ز روی خار اندر پای خاستگشت حیران می‌دوید از چپ و راست
آن دو اشتروار از دنبال اومی‌دویدند از پی آن راه‌جو
عاقبت کر را گرفتند آن دو تنخون روان گشته ورا از جان و تن
خارها بشکسته در اعضای اوگرچه می‌دانست آن سودای او
مرد دیگر ایستاده بر کنارتن نهاده بد به حکم کردگار
دو سوار او را نمی‌گفتند هیچدست کر بستند و پایش پیچ پیچ
کر در آنجا زار زار افتاده بودتن در آن حکم قضا بنهاده بود
ناگه از آن روی صحرا گرد خاستیک گروهی آمدند از چپ و راست
سبز پوشان عجایب آن گروهجمله بر اسب سیاه و باشکوه
گِرد ایشان در گرفتند چون حصارزخم‌ها کردند بر آن دو سوار
دست و پای کر گشادند آن زمانکر عجایب مانده بُد زان مردمان
مرد دیگر را بپرسیدند ازوبا شما از هر چه کردند باز گو
گفت ما با یکدیگر همره بدیمدر میان قافله در ره بدیم
ناگهان این کر بخفت اینجایگاهخواب او را در ربود و شد ز راه
خفته بودم من چو او جای دگراز وجود خویش و عالم بی‌خبر
عاقبت از خواب چون آگه شدیمچون بدیدم خویش بی‌همره شدیم
ره نمی‌دانستم و حیران شدماندرین ره زار و سرگردان بُدم
اندرین ره چشم من تاریک شدمرگم از دور آمد و نزدیک شد
من به‌سوی آسمان کردم نگاهگفتم ای دانا مرا بنمای راه
هاتفی آواز داد و گفت روزود باش و تیز تاز و خوش برو
خویش را در ره فکندم آن زمانراز گویان با خداوند جهان
در رسیدم در زمان این جایگاهدیدم این بیچاره خوش خفته به‌راه
بی‌خبر چون مرده‌ای بر روی خاکگرچه من بودم در آنجا خوفناک
من ورا بیدار کردم در زمانتا رویم اندر پی آن همرهان
هرچه گفتم گوش را با من نکردذرّه‌ای از درد من او غم نخورد
همچو من او بازماند این جایگاههمچو او من بازپس ماندم به‌راه
چون بدانستم کری بود این ضعیفهمچو من بیچاره و زار و نحیف
ناگهان این هر دو تن پیدا شدندبر سرما ناگهانی آمدند
دست این مسکین ببستند این چنینخار در پهلو شکستند این چنین
من چو این دیدم باستادم برشتا چه آید از قضا اندر سرش
خویش را در امن دیدم زین دو تنکه‌م نمی‌گفتند چیزی از سخن
ناگهانی چون شما پیدا شدیدداد ما زین هر دو تن وا بستدید
چون شما بر ما چنین آگه شدیدشد یقین من که خضر ره بدید
روی در وی کرد پیر سبزپوششربتی دادش که بستان و بنوش
چون بخورد آن مرد آن آب حیاتبار دیگر یافت او از غم نجات
پاره‌ای دیگر بدان کر داد و خوردجان او را از غمان آزاد کرد
شکر کردند آن دو تن در پیش حقپاره‌ای در جسمشان آمد رمق
روی با کر کرد پیر سبز‌پوشگفت خوش خور پاره دیگر بنوش
کر بگفتا پشت من افکار شداز وجود، این جان من از کار شد
این دو تن کردند بر ما ظلم و جورگر خدا دانی،‌ رسی این را به غور
داد ما زین هر دو ظالم تو بخواهزانکه ما را آمدی تو خضر راه
من ضعیف و نامراد و بی‌کسمقافله رفته، بمانده از پسم
سوی حج امسال کردم روی خویشمن چه دانستم چنین آید به پیش‌!
سال‌ها خونابهٔ پر خورده‌امنیک‌مردی‌ها به عالم کرده‌ام
بر در حق بوده‌ام من سال‌هاتا همه معلوم کردم حال‌ها
اربعین و خلوت پُر‌ داشتمعمر در خون جگر بگذاشتم
تا مگر ره در خدا‌دانی برمدین دار از امّت پیغمبرم
سال‌ها تحصیل کردم در علومخوانده‌ام بسیار در علم نجوم
جملهٔ تفسیر از بر کرده‌امسعی‌های پر به‌معنی برده‌ام
چند پاره دفتر از درد فراقساختم از خویشتن در اشتیاق
مر مرا بسیار کس یاران بدندچون بدیدم جمله اغیاران بدند
پادشاه شهر خود دانسته‌امکرده نیکی آنچه بتوانسته‌ام
چار فرزندم خدا داد از دو زننیکبخت و نیک خواه و پاک تن
سوی حج همراه جانم اوفتادبعد چندین سال اینم دست داد
عشق پیغمبر فتاد اندر دلمتا شود آسان حدیث مشکلم
روی خود را آوریدم در حجازتا برآرد حاجت من کار ساز
هر چهارَم طفلکان همراه بودمن چه دانستم قضا ناگاه بود
ناگهان در سوی بغداد آمدمچون رسیدم بخت دلشاد آمدم
خانه با من بود همره آن زمانناگه از امر خدای غیب دان
زن که با من بود از دنیا برفتناگهان افتاد فرزندان به تفت
از جهان رفتند فرزندان دگرمن چه دانستم قضا آمد بسر
خویشتن با قافله همره شدمتا بدین جاگاه شان همره شدم
کار من زینسان که گفتم بد چنینکرد این تقدیر رب العالمین
این دو تن جور فراوان کرده‌اندتو چه دانی تا چه با ما کرده‌اند‌
روی در کر کرد پیر سبز پوشدست زد بر لب که یعنی شو خموش
ناگهانی آن دو تن اشتر سوارکرده آنجا گاه هر دو پاره بار
هر دو تن رفتند سوی قافلهباز رستند از وبال و مشغله
باز گشتند آن زمان آن هر چهاربشنو این سرّ گر تو هستی هوشیار
تو درین ره بر مثال آن کریکار و احوال یقین را ننگری
بر سر ره خفته‌ای ای بی‌خبردزد در راه است و جانت بر خطر
عقل آمد مر ترا آگاه کردجان تو در حال قصد راه کرد
تنبلی کردی نرفتی آن زمانباز ماندی بر سر راه جهان
این دو دزد روز و شب اندر قضاآمدند و جور دیدی با جفا
بر سر خوان هوس افتاده‌ایچشم بر راه ازل بنهاده‌ای
کی ترا سودی رسد زینسان زیان‌؟مانده‌ای اینجای خوار و ناتوان
رهبر تو پیر عشق سبز پوشآب معنی کن ز دست عشق نوش
راز خود با عشق نه اندر میانتا رساند مر ترا با جان جان
چار فرزند طبیعت بند کناعتماد جان بدین صورت مکن
تا به منزلگاه عقبی در رسیچند گویم چون بمانده واپسی
دیوت از ره برد و لاحولی‌ت نیستاز مسلمانی به جز قولی‌ت نیست
چند گویم چون نه‌ای تو مرد دینچون کنم چون تو نه‌ای در درد دین
در غم دنیا گرفتار آمدیخاک بر فرقت که مردار آمدی
باز ماندی در طبیعت پُر‌هوساندرین ره که‌ت بود فریادرس
بازماندی اندرین راه درازدر نشیبی کی رسی اندر فراز‌؟!
بازماندی همچو خاک راه توکی شوی از راز جان آگاه تو‌؟
بازماندی اندرین دریای کلپای تا سر بسته اندر بند و غل
بازماندی تو به زندان ابدذرّه‌ای بویی نبردی از احد
بازماندی همچو سگ مردار راکی ترا بگشاید این اسرار را
بازماندی و نخواهی رفت توبر سر این ره، بخواهی خفت تو
بازماندی ای فقیر ناتوانداده بر باد این جهان و آن جهان
بازماندی از میان قافلهاوفتادی در میان مشغله
اوفتادی همچو مرغی در قفسچون توانی زد در آنجاگه نفس
بازماندی در بلا خوار و اسیران هذا کل، فی یوم عسیر
بازماندی در دهان اژدهااوفتادی اندرین عین بلا
بازماندی همچو خر در گل کنونکی بری از گل تو آخر ره برون
بازماندی دست و پابسته به بندبازماندی اندرین راه گزند
ای گرفتار وجود خویشتنزود بگذر تو ز بود خویشتن
ای گرفتار طبیعت چار سوباز ماندی در جهان گفت و گو
اندرین گفتار، این شهباز جانیک دمش از این طبیعت وارهان