بخش ۲۰ - حكایت استاد نقاش
بود استادی عجایب ماه و سالهردم از نوعی ببازیدی خیال
پردهای در پیش رویش بسته بوددر پس آن پرده او بنشسته بود
از صورها مختلف او بیشمارکرده اندر هر خیالی او نگار
ریسمانی بسته بد بر روی نطعاز صورها جمع کردی پیش نطع
جمله اندر ریسمان دانی فنونبود نقّاشی عجایب ذوفنون
هرچه در عالم بدی از خیر و شرجملگی کردند آنجا سر بسر
نقش انسانات هم بر کرده بودنقش حیوانات بیمر کرده بود
از وحوش و از طیور و هرچه هستکرده بود از نیست آنجاگاه هست
از برون پرده آن میباختیدر درون آن کار را میساختی
بر سر آن نطع چابکدست بودهرچه بود او را همه در دست بود
هرچه در فهم آید و عقل و خیالکرده بود از نقشها خود بیمحال
جمله از یک رنگ امّا مختلفدر عبارت گشته کلی متّصف
جمله یکسان بود اما اوستادهریکی بر گونهٔ دیگر نهاد
داشت صندوقی درون پرده اوجملگی پردخته آنجا کرده او
چون برون کردی صورها را از آناوفکندی اندران بند روان
هر یک از شکلی مر آنرا جملهایشاد کردی بی محابا جلوهای
هر یک از نوعی دگر میباختیهر صور از گونهای میساختی
گاه صورت گاه حیوان گاه خودساختی او صورتی از نیک و بد
نقش رنگارنگ او بر لون لونآوریدی او برون بی عون عون
چون ببازیدی بههر کسوت براندرکشیدی بند آن در خود روان
بگسلانیدی صورها اوستادپس بدادی هم در آن ساعت بهباد
پس نهادی آن به صندوق اندروناو فکندی آن بزرگ رهنمون
اندران صندوق افکندی وراکس نمیپرسید ازو این ماجرا
هرکه کردی این سؤال از اوستادکز برای چه چنین دادی به باد
از برای چه تو اینها ساختیخرد کردی عاقبت در باختی
از برای چه تو بر بستی وراوز برای چه تو بشکستی ورا
از برای چیست این با ما بگویتا چرا کردی و افکندی بگوی
هیچکس او سعی خود باطل کند؟هیچکس او رنج خود عاطل کند؟
هیچکس هرگز کند انصاف دهراست برگو آنگهی بنیاد نه
هرکه میکردی سؤال از اوستاداو جواب هیچکس را مینداد
چون جواب کس ندادی اندر آنآن همه راز نهانی بد عیان
خلق را از روی دل دیوانه گشتآشنا بودند اگر بیگانه گشت
زان صورها لون لون بی عدداو برون کردی عجایب بی مدد
دیگران مردم شدندی پیش اوگرچه دل خونی بدی از نیش او
آن همه نقش عجایب در بساطاوفکندی اندران عین نشاط
دیگران یکسر همه کردی تباهصورت و صندوق میکردی نگاه
هم تباهی آوریده اندرودیگر آن قوم آمده در گفت و گو
هیچکس را مر جواب او نبودهرچه گفتندی صواب او نبود
عاقبت چون کس نیامد مرد اوجمله میبودند دل پر درد او
اندران مردم همه میسوختندهر زمانی آتشی افروختند
بود مردی کامل و بسیار داندر حقیقت گشته بود او رازدان
بود مردی با کمال و فرّ و هوشکرده بود او از شراب شوق نوش
صاحب اسرار دانش بود اوصاحب عقل و توانش بود او
کار این استاد آنکس فهم داشتنه چو عقل دیگران او وهم داشت
او رموز و راز او دانسته بودهرچه بد اسرار او دانسته بود
یک شبی رفت او بهنزد اوستادکرد اکرامی و پیشش ایستاد
تا کمال خویشتن حاصل کندخویش را در نزد او واصل کند
نزد آن صاحبرموز راز شدیک دمی با او به خلوت ساز شد
از طریق عزّت او کردش سلامتا بماند دولت کل احترام
پیش استاد جهان او راز گفتهرچه یکسر بود یکره باز گفت
این سؤال از اوستاد آنگاه کردتا دل خود او از آن آگاه کرد
گفت ای استاد راز کارداناز حقیقت جمله تو بسیار دان
این رموز تو کسی نایافتههریک از نوعی دگر بشتافته
چشم عالم همچو تو دیگر نیافتهردم از نوعی دگر گرچه شتافت
راز صورت را به معنی جان شدیبا رموز کلّ خود شادان شدی
خلق اندر گفت و گوی تو روندگرچه اندر جست و جوی تو روند
جملگی در ماجرای خویشتنجملگی اندر بلای خویشتن
جز خیال تو نمیبینند آنلیک راز تو نمیدانند آن
در مقالات تو گفتار هوسمیپزند و مینداند هیچکس
کاین چنین راز تو از یدّ توستاین همه نقش از قلم مدّ توست
مینداند هیچکس اسرار تومی نه بیند هیچکس هنجار تو
می چه داند هر کسی رمز و رموزکاین نه اسراریست پیدایی هنوز
جمله در کار تو حیران آمدندجمله همچون چرخ سرگردان شدند
واقف راز تو چون هرگز نبودزانک دانایی ترا دیده نبود
این زمان بر من رموز تو ز توگشت پیدا هر زمانی تو بهتو
نی من از تو باز خواهم گفت رازاین حدیث از تو نخواهم گفت باز
آنچه من دیدم ز تو از دید توهم ز دید تو بگویم دید تو
از تو دیدم آنچه میبایست دیداز تو خواهم گفت دیدم آنچه دید
این همه از تو بهکلی با تواندبا تو گویااند و بیتو با تواند
هم کمال تو تو دانی بیشکیهم ز تو خواهم بگفتن اندکی
آنچه بینی راز تو باشد بهکلپس مرا بیرون فکن زین نقش ذل
من بدانستم ز بازیهای تواز مقام عشق بازیهای تو
هرچه کردی هم ز تو دیدم ترانزد دید خویشتن دیدم ترا
هر چه کردی آوریدی در بساطجملهٔ آن نقش کردم احتیاط
احتیاط نوع نوعت کردهامهمچو پرده مانده اندر پردهام
جمله دیدم هرچه کردی بی خلافمن یقین دانم نباشد این گزاف
جملهٔ صورت ز یکسان کردهایجمله را یکرنگ همسان کردهای
جملهٔ ترکیب هر انواع راکردهای بر هر صفت اصناع را
چون که تو کردی برآوردی بروناز برای دید این نقش فنون
بر بساط مملکت کردی رواناز صفت هر جایگه آن را روان
عاقبت چون از تمامت باختیاز برای چه تو آن را ساختی
چون کنی در عاقبت آن خُرد تواز چه باشد عاقبت دستبرد تو؟
سعی چندینی تو بردی اندراناز چه کردی خرد آنرا در جهان؟
اول کردن چه بودت ساختن؟عاقبت هم خویش آن را باختن؟
کردن از چه بود و بشکستن ز چه؟آوریدن چه و بر بستن ز چه؟
از چه سعی خود کنی باطل چنینبازگو این راز با این رازبین
تا بگویم من بدین خلق جهانوارهند از گفت و گویش این زمان
عاقبت استاد از اسرار حالمر جوابی گفت از کشف سؤال
گفت ای پرسندهٔ زیبا سخنکار عالم نیست پیدا سر ز بن
نیک کردی این سؤال لامحالمن بگویم در جواب این سؤال
این سؤال تو نکو کردی ز منمن جواب تو بگویم بی سخن
گوش هوشت باز کن سوی سؤالتا جوابت بشنوی در کل حال
این سؤال از من که کردی زین همهراز من یک جزو بودی زین همه
نیک فهمی داری و خوش گفت تووین دُر اسرار کردی سفت تو
اول اصل من ز من تو گوش کنگر توانایی ازین می نوش کن
اول کار خود از من بازدانآنگهی تو از حقیقت راز دان
اول از پندار عقل آیی برونتا بدانی سرّ اسرارم کنون
اول این اصل باید کرد حلتا نباشد کار کلی بر حیل
اول این ترتیب اگر حاصل کنیتا چو آنها خویشتن بیدل کنی
همچو ایشان تو مشو در گفتگولیک مر این سر شنو با جستجو
این چنین اسرار مشکل حل بکنچون شکر در آب خود را حل بکن
سرّ اسرارت ز من گردد یقینهم ز من بشنو ز من ای راز بین
این همه نقش مخالف از صورمن بکردم هر یک از لونی دیگر
هر یک از لونی دگر برساختمهر یک از نقشی دگر پرداختم
هریک از شانی دگر آوردهامهر یک از نوعی دگر من کردهام
هر یکی بر کسوتی کردم روانهر یکی بر یک صفت کردم عیان
هرچه رنگ آنجا مخالف آمدهستدر همه جمله موالف آمدهست
رنگ آنجا مختلف بر مختلفصورت و معنی بیاید متّصف
من همه ترکیب کردم از قیاسجمله بر ترتیب کن آن را قیاس
من همه پرداختم از بهر کارتا تماشایی بود در روزگار
چون تماشا بود هم آمد به علماز تماشا گشت کلی راه علم
هرچه علم است آن و جهل است از یقینعلم و جهل از یکدگر آمد ببین
جهل و علم از یکدگر آمد پدیداین بدان و آن بدین آمد پدید
تا نباشد جهل علم آنگه نبودعلم از جهل آمدت اندر نمود
گرچه علم و جهل حاضر آمدندهر یکی در کار ناظر آمدند
علم باید گرچه مرد اهل آمدهستتا بدانی کاخرش جهل آمدهست
علم صورت هیچ باشد بی خلافعلم معنی هست معنی بی گزاف
علم معنی آن نگردد مختلفعلم معنی میشود زین متّصف
این همه صورت که من آراستماین همه از دید خود پیراستم
این همه صورت که اعیان کردهامهر یکی رنگی دگرسان کردهام
این همه صورت ز معنی فاش شدبود معنی نقش صورتهاش شد
سالها ترتیب کردم جمله راتا بدانستم اساس جمله را
سالها بنیاد اینها کردهامسعی بیحد اندرینها بردهام
چون منم نقّاش هم صورتگرمهرچه سازم آن ببینم بنگرم
چون منم نقّاش از روی حسابآورمشان میبرم اندر حجاب
چون منم نقّاش هم استاد هممن کنم این جمله را بنیاد هم
چون همه من میکنم من باشم اواین همه پیدا ز من شد گفتگو
من چه غم دارم از اینهای دگربهتر از لونی کنم لونی دگر
چون منم سازندهٔ کار نخستبشکنم آنگه کنم کلی درست
چون منم دانندهٔ این کار راکی بود ترسی ز هر گفتار را؟
چون منم بر جزو و کل این صورحاضر و پیدا کننده سر بسر
پرده من دارم درون پرده همپا و سر در پردهام گم کردهام
من برون آرم به هر نوعی که هستهم بیارم هم کنم آن جمله پست
هم بگویم راز و هم گویم به توسرّ خود را باز گویم هم به تو
هم منم هم خود مرا معلوم گشتراز من هم مر مرا مفهوم گشت
هیچکس رازم نمیداند یقیندر گمان افتاده کی یابد یقین؟
در گمان این راز هرگز پی نبردآنکه یابد عاقبت او پی ببرد
در زمان این راز گردد فاش توآنگهی پیدا شود نقّاش تو
در یقین آنگه ببینی روی ویچون بری این راز را کلی به وی
راز ما را کژ مبین ره گم مکنخویشتن را در صف مردم مکن
هرکه رازم یافت او دیوانه گشتاز خرد یکبارگی بیگانه گشت
کار من از راز من پیدا بشداین زمان جانها ازین شیدا بشد
من همیدانم چه کردم چون شدممن ازین پرده همه بیرون شدم
بشکنم آن را به آخر من همانبار دیگر من برون آرم از آن
این نه اینست و نه آنست آن بدانرمز من کس را نباشد ترجمان
رمز من اینجا ز اسرار قدمآمده تا تو بدانی زد قدم
رمز من ز اسرار من گردد عیاناز شکستن هم مرا آید بیان
این عیان صورت تو بشکنمبردن و آوردن آن روشنم
روشنم آمد نباشد روشنتتا نه پنداری بکلی جوشنت
تو سفر داری کنون در گفت و گوحالیا میباش اندر جست و جو
روشن آنگه میشود کاو بشکندزین همه گشتن از آنجا وارهد
روشن آنگه میشود کاو خرده گشتهم به صورت هم به معنی مرده گشت
روشن آنگه میشود کاو خود نبودآن زمان پیدا شود نابود و بود
اوستاد آبگینهگر ببینزو ببین اسرار و آنگه زو ببین
چون کند یک شیشه آنگه بشکندآنگهی بازش به پرده در برد
شیشه دیگر برون آرد لطیفجوهری شفّاف بس نغز و شریف
جوهر دیگر برون آرد دگرور دگر خواهی دگر آرد دگر
جملگی یک آبگینه بود آنهر یک از نوعی دگر بنمود آن
هر یک از لونی دگر آرد بروناوستاد جلد سازد پر فنون
جوهرش یکیست اما بیشهامیکند هر نوع نوعی شیشهها
چون همه یکیست اندر اصل کارشیشهها آرد تفاوت بیشمار
شیشههای بی تفاوت آوردور بخواهد او به کلی بشکند
ور بخواهد همچنان بگذاردشباز از نوعی دگر باز آردش
هرچه زینسان میکند او کرده استرنج بی حد اندر آن او برده است
چونکه خود سازد یقین داند که اوستاز چه این کلی زبانها گفتگوست
چون همه من کردم و کردم خرابهم من از من مر مرا گویم جواب
من همیدانم که این اسرار چیستنقش این پرده درین پرگار چیست
خرد گردانم تمامت نقشهاهیچ انجا باز مینکنم رها
راز خود با تو بگویم زین همهتا ترا مقصود جویم زین همه
تا جهان بر گفتگوی من شودجملگی در جستجوی من شود
تا مرا بشناسد این عقل فضولگرچه آن جا میکند ردّ و قبول
تا مراد خود ز خود باقی کنمعاقبت آن جمله در باقی کنم
رازهای دیگرم در پرده استهیچکس آن راز حل ناکرده است
آنچه من بنمودم آن جا اندکیبیش ازین دیگر نباشد اندکی
آنچه ما را در نهان پرده استپرده اندر پرده اندر پرده است
از پس پرده اگر یابی همهراز ما را کل تو دریابی همه
لیک این معنی مکن بر کس تو فاشمعنیام بنگر تو صورتبین مباش
صورتت بشکن که تا تو بنگریآنگهی از راز ما تو برخوری
گر تو از راز درون آگه شویگرچه بیراهی ولی با ره شوی
راز من چون بر تو گردد جمله فاشاز عذاب جان و دل ایمن مباش
دست من بر دست خود نه استواربعد از آن تو سرّ ما کن آشکار
یک زمان در پردهٔ ما در خرامیک زمانی بگذر از این ننگ و نام
نام و ننگ خود بکلی در فکنصورت خود خرد اندر هم شکن
این صورت را کن بکلی خرد توتا که بر شیطان نماند عضو تو
از خیال خویشتن آیی بروندر درون پرده آیی از برون
آن خیال آنجا که تو دیدی همیآن خیال از نقل آمد یک دمی
در درون آیی همه آهنگ کننام خود بردار و خود بیننگ کن
در درون پرده شو واقف ز ماتات بنماییم هر دم جایها
در درون پردهٔ عزّت خرامدر درون پردهٔ وحدت خرام
خاص آنجا شو اگر خواهی خلاصتا شوی اندر درون پرده خاص
پرده بردار و بیا اسرار بینهر دم از نوعی دگر گفتار بین
پرده بردار و ببین راز مرااین همه تمکین و اعزاز مرا
در درون پرده صاحب راز شوآنگهی در سوی ایشان باز شو
آن همه صورت که دید آن زماندیگر از نوعی دگر بینی عیان
آن دگر از صورت دیگر ببینکل طلب کل جوی کل شو کل ببین
صورت خود از میان بردارییراز خود آنگه به کل دریابی
راز ما در پرده دل باز بینآنگهی تو معنی و اعزاز بین
در زمان و در مکان آی و برودر مکان اندر زمان آی و برو
از مکان و از زمان شو تو برونتا بیابی راز ما بی چه و چون
راز ما دریاب آنگه کل بباشچون شوی تو کل بکل بیدل بباش
هر که کل شد، جزو را با او چه کار؟و آنکه جان شد عضو را با او چه کار؟
کل شوی آنگاه چون بینی تو رازاولین یابی به آخر هم تو باز
هرکه ساز کوی ما سازد به کلاول از پندار افتد او به ذل
هر که خواهد از وصال ما دمیحیرت جان سوز بیند عالمی
یک زمان اندر درون پرده آیپردهٔ راز خود از پرده گشای
مرد رهبین چون ز استاد این شنیدروی استاد حقیقی باز دید
روی او میدید و او پنهان شدهدر پس آن پرده او حیران شده
گفت ای استاد دور از انقلاباز چه افکندی مرا در اضطراب؟
راه ده اندر درون پردهامزانکه بیتو راه را گم کردهام
راه ده تا من درآیم سوی توچون درآیم من ببینم روی تو
گر دهی راهم بیابم دور چرخچون دهی راهم رسم در غور چرخ
پرده عشق ترا دوری کنمبیخ غم از جان و از دل برکنم
حاجبی آمد برون از پرده اوایستاد و دست او بگرفت او
گفت بسم اللّه که استاد جهانمیبرد اینجا ترا در میهمان
یک زمان در اندرون آی از برونتا تورا باشم در آنجا رهنمون
دست او بگرفت و شد در پرده بازاوفکند آن لحظه از هم پرده باز
چون درون پرده شد بیخویشتندرگذشته از وجود و جان و تن
عالم صغری چو در کبری فتادراز او کلّی در آن عالم گشاد
راه کلی پرده اندر پرده بودلیک آن راه از صفت گم کرده بود
حاجب از چشمش نهان شد در زمانمرد را لرزی درآمد در نهان
ناگهان الحاح استاد او شنیدلیک مر استاد را آنجا ندید