بخش ۱۹ - غزل
هی که را رنگی بود بی کر و فربیشکی هر کس برو دارد نظر
و آن کس را کاتشی در جان بودآتشش در جان چه باشد کارگر
ترک چشمی هر کرا زد ناوکیدارد از دست زمانه در جگر
هرچه من با عاشقان کردم بجورگردش ایام آوردش بسر
من چنین در آتش از کردار خویشبلبل بیچاره از من بی خبر
ای صبای خوش نسیم آخر بدمباد سردی بر من و گرمی ببر
این بگفت و گشت خامش تا برفتاز وجود نازنینش جان بدر
گر تو داری خاطر عطاروشباشی از فیض خدا صاحب نظر