گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

آن یکی دیوانه در بغداد شدیک دکان پر شیشه دید او شاد شد
برگرفت آنگاه سنگی ده بدستوآن همه شیشه بیک ساعت شکست
صدهزاران شیشه میشد سرنگونپس طراق و طمطراق آمد برون
مرد سودائی که آن سوداش کرداز پسش خندید و بس صفراش کرد
آن یکی گفتش که ای شوریده مرداین چرا کردی و هرگز این که کرد
سود اوبر باد دادی این زمانمرد را درویش کردی زین زیان
گفت من دیوانهٔ بس سرکشموین طراق و طمطراق آید خوشم
چون خوشم این آمد اینم هست کاربا زیانم نیست یا با سود کار
در حقیقت زین همه طاق ورواقنیست کس آگاه جز از طمطراق
هیچکس از سر کار آگاه نیستزانکه آنجا هیچکس را راه نیست
نیست کس را از حقیقت آگهیجمله میمیرند بادستی تهی