گنج

بخش ۶ - الحكایة و التمثیل

ناگهی معشوق طوسی را مگربود بر بازار عطاران گذر
آن یکی عطار خوشتر از بهشتغالیه از مشک و عنبر می سرشت
غالیه بستد ازو معشوق چستبود در پیشش خری ادبار و سست
زیر دنبال خر آلوده بکردبر پلیدی غالیه سوده بکرد
سر این پرسید ازو مردی ز راهگفت این خلقی که هست اینجایگاه
از خدادارند چندانی خبرکز دم این غالیه این لاشه خر
از درخت ذات تو یک شاخ ترتا نپیوندد باصل کار در
تو بریده مانی از اصل همهفصل باشد قسمت از وصل همه
این زمان کن شاخ را پیوسته توزانکه چون مردی بمانی بسته تو
بسته نتواند بلاشک کار کردکار اینجا بایدت نهمار کرد
ور بدو پیوسته خواهی مرد توزندگی پیوسته خواهی برد تو
زندهٔ بی مرگ بسیاری بودگر بمیری زنده این کاری بود
بر در او چون توانی یافت بارچون ز بیکاری نه پردازی بکار
نیستت پروای ریش خود دمیهمچنین مردار خواهی شد همی