بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
گفت چون صحرا همه پربرف گشترفت ذوالنون در چنان روزی بدشت
دید گبری را ز ایمان بی خبردامنی ارزن درافکنده بسر
برف میرفت و بصحرا میدویددانه میپاشید و هرجا میدوید
گفت ذوالنونش که ای دهقان راهاز چه میپاشی تو این ارزن پگاه
گفت در برفست عالم ناپدیدچینه مرغان شد این دم ناپدید
مرغکان را چینه پاشم این قدرتا خدا رحمت کند بر من مگر
گفت ذوالنونش که چون بیگانهُکی پذیرد تو مگر دیوانهٔ
گفت اگر نپذیرد این بیند خداگفت بیند گفت بس باشد مرا
رفت ذوالنون سوی حج سالی دگربر رخ آن گبر افتادش نظر
دید او را عاشق آسا در طوافگفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف
گفتی آن نپذیرد و بیند ولیکدید و بپسندید و بپذیرفت نیک
هم مرا در آشنائی راه دادهم مرا جان ودلی آگاه داد
هم مرا در خانهٔ خود پیش خواندهم مرا حیران راه خویش خواند
هست در بیت اللهم همخانگیباز رستم زان همه بیگانگی
زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جایگفت ارزان میفروشی ای خدای
گبری چل ساله چون از گردنشمی بیندازی بمشتی ارزنش
دوستی خود بدشمن میدهیاین چنین ارزان به ارزن میدهی
هاتفی در سر او آواز دادکانکه او را خواند حق یا باز داد
گر بخواندش نه بعلت خواندشور براندش نه بعلت راندش
کار خلقست آنکه ملت ملتستهرچه زان درگه رود بی علتست