بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
یافت پیری یک درم سیم سیاهگفت بر باید گرفت این را ز راه
هرکه او محتاجتر خواهد فتاداین درم اکنون بدو خواهیم داد
کرد بسیاری ز هر سویی نگاهکس نبُد محتاجتر از پادشاه
از قضا آن روز روز بار بودپادشه در حکم گیر و دار بود
پیر رفت و پیش او بنهاد سیمشاه شد در خشم و گفتش ای لئیم
چون منی را کی بدین باشد نیازگفت ای خسرو مکن قصه دراز
زانکه من بر کس نیفکندم نظردر همه عالم ز تو محتاجتر
هیچ مسجد نی و بازار ای سلیمکز برای تو نمیخواهند سیم
هر زمانت قسمتی دیگر بودهر دمت چیزی دگر درخور بود
از همه درها گدایی میکنیتا زمانی پادشاهی میکنی
با خود آی آخر دلت از سنگ نیستخود تو را زین نامداری ننگ نیست