گنج

بخش ۵ - الحكایة و التمثیل

ناگهی بهلول را خشکی بخاسترفت پیش شاه ازوی دنبه خواست
آزمایش کرد آن شاهش مگرتا شناسد هیچ باز از یکدیگر
گفت شلغم پاره باید کرد خردپاره کرد آن خادمیش و پیش برد
اندکی چون نان و آن شلغم بخوردبر زمین افکند و مشتی غم بخورد
شاه را گفتا که تا گشتی تو شاهچربی از دنبه برفت اینجایگاه
بی حلاوت شد طعام از قهر تومیبباید شد برون از شهر تو