گنج

بخش ۴ - الحكایة و التمثیل

خسروی قصری معظم ساز کرداوستاد کار کار آغاز کرد
در بر آن قصر زالی خانه داشتاز همه عالم همان ویرانه داشت
شاه را گفتند ای صاحب کمالگر نباشد کلبهٔ این پیر زال
قصر نبود چار سو آن را بخرتا شود قصرت مربع در نظر
پیرزن را خواند شاه سخت کوشگفت گشت این کلبه را واجب فروش
تا مربع گردد این قصر بلنداین زمانت رخت میباید فکند
پیرزن گفتا که لا واللّه مگویاز فروش این بنا ای شه مگوی
گر ترا ملک جهان گردد تمامکار حرص تو کجا گیرد نظام
هر کرا حرص جهان ازجان نخاستکی شود کارش بدین یک کلبه راست
ترک این گیر و مرا مپشول هیچتا زآه من نگردی پیچ پیچ
صبر کرد القصه روزی پادشاهتا برفت آن پیره زن زان جایگاه
شاه گفت آن خانه راویران کنیدچارسویش با زمین یکسان کنید
هرچه دارد رخت او بر ره نهیدپس بنای قصر من آنگه نهید
پیره زن آخر چو باز آمد ز راهکلبهٔ خود دید قصر پادشاه
رخت خود بر راه دید انداختهکلبه را دیوار ایوان ساخته
آتشی در جان آن غمگین فتادچشم چون سیلاب ازان آتش گشاد
با دلی پرخون زدست شهریارروی رادر خاک ره مالید زار
گفت اگر اینجا نبودم ای الهتو نبودی نیز هم این جایگاه
تن زدی تا کلبهٔ احزان مندر هم افکندند بی فرمان من
این بگفت و با رخی تر خشک لببرکشید از حلق جان آهی عجب
غلغلی در آسمان افتاد ازوسرنگون شد حالی آن بنیاد ازو
حق تعالی کرد آن شه را هلاکدر سرای خود فرو بردش بخاک
عدل کن در ملک چون فرزانگانتا نگردی سخرهٔ دیوانگان