بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
شاه دین محمود سلطان جهانداشت استادی بغایت خرده دان
بود نام او سدید عنبریای عجب کافور مویش بر سری
شاه یک روزی بدو گفت ای مقلوتعز من تشاء و تذل
آیت زیباست معنی بازگویاز عزیز و از ذلیلم راز گوی
پیر گفتش گوئیا ای جان منآیتی در شأن تست و آن من
قسم من عزست و آن تست ذلتو بجزوی قانعی و من بکل
کوزهٔ دارم من و یک بوریافارغم از طمطراق و از ریا
تا که در دنیا نفس باشد مرابوریا وین کوزه بس باشد مرا
باز تو بنگر بکار و بار خویشملک و پیل و لشگر بسیار خویش
آن همه داری دگر میبایدتبیشتر از پیشتر میبایدت
من ندارم هیچ و آزادم ز کلتو بسی داری دگر خواهی ز ذل
پس مرا عزت نصیب است از حبیببی نصیبی تو زعزت بی نصیب
ای دریغا ترک دولت کردهٔخواریت را نام عزت کردهٔ
بار هفت اقلیم در گردن کنیعالمی را قصد خون خوردن کنی
تا دمی بر تخت بنشینی بنازمیمزن چون مینیاری خورد باز