بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل
رفت یک روزی مگر بهلول مستدر بر هارون و بر تختش نشست
خیل او چندان زدندش چوب و سنگکز تن او خون روان شد بیدرنگ
چون بخورد آن چوب بگشاد او زفانگفت هارون را که ای شاه جهان
یک زمان کاین جایگه بنشسته اماز قفا خوردن ببین چون خسته ام
تو که اینجا کردهٔ عمری نشستبس که یک یک بند خواهندت شکست
یک نفس را من بخوردم آن خویشوای بر تو زانچه خواهی داشت پیش