بخش ۹ - الحكایة و التمثیل
چون ز لیلی گشت مجنون بی قرارروز و شب شد همچو گردون بی قرار
خورد روز و خواب شب بدرود کرددیده از دریای دل چون رود کرد
پای در میدان رسوائی نهادداغ دل بر عقل سودائی نهاد
گفت یک روزش پدر کای بی خبرخویش را رسوا بکردی در بدر
ماندهٔ در قید رسوائی مقیمهیچ کس نفروشدت نانی بسیم
این سخن مجنون چو بشنود از پدرگفت چندینی غم و رنج و خطر
کاین زمان من میکشم از بهر دوستدوست داند کاین همه از بهر اوست
گفت داند گفت پس این میبسمتا قیامت هر نفس این میبسم
گردلم را زین مصیبت خون کنندازدلم این درد چون بیرون کنند