بخش ۸ - الحكایة و التمثیل
رفت سوی آسیائی بوسعیدآسیا را دید در گشتن مزید
ساعتی استاد آخر بازگشتبا گروه خویش صاحب راز گشت
گفت هست این آسیا استاد نیکچشم نامحرم نمیبیند ولیک
زانکه با من گفت این ساعت نهانکاین زمان صوفی منم اندر جهان
در تصوف گر تو رنجی میبریمن بسم پیر تو در صوفیگری
روز و شب در خود کنم دایم سفرپای بر جایم ولیکن در گذر
گرچه میجنبم نمیجنبم ز جایمیروم از پا بسر از سر بپای
میستانم بس درشت از هر کسیمیدهم بس نرم و میگردم بسی
گر همه عالم شود زیر و زبرنیست جز سرگشتگی کارم دگر
لاجرم پیوسته در کار آمدمکار را همواره هموار آمدم
همچو من شو گر تو هستی مرد کارورنه بنشین چون نداری دردکار
کار او پیوسته اندر جان نشستیک نفس بی کار مینتوان نشست
او چو میداند که کار از بهر اوستگر برای او بخون گردم نکوست